۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

جشن يلدايمان شاد باد

زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

کاش الان ساعت چهار صبح بود. کاش اینجا شهر خودم بود، ای کاش جایی بودم که دوست داشتم توش زندگی کنم
کاش می شد اینجا از خبرها و اتفاقاتی بنویسم که برای من میافته اما می نویسم تا فقط از تو بپرسم، از تو که این روزها چه می کنی و چطور زندگی می کنی؟ هیچ به خاطره ها ی خوبمون فکر می­کنی؟ هیچ فرصتی برای به یاد آوردن داری؟ آخرین بار که دیدمت پیراهن آبیت رو تازه خریده بودی، هنوزم اونو می پوشی یا اینکه یه گوشش پاره شده و انداختیش دور؟
نمی دونم چی صدات کنم، چی می تونم بگم؟ اگه یه روزی گذرم اون طرفا بیافته به خاطر تو یا هر کس دیگه­ای، بازم می تونم بیام ببینمت؟ یادمه می­خواستی از نو شروع کنی، جدا بمونی و خودت بسازی، هیج به یاد خاطره­هات هستی؟
قرار بود تو خونه­ی کوچیک خودت تنها زندگی کنی، هنوزم زیاد بیرون نمی­ری؟ هیچ وقت تونستی جدا بشی؟ چرا نشد که سر راهت بایستم؟
اگه بازم از خونه به در زدی و اگه بازم تو خیابونا قدم زدی، اگه بازم به یاد جمع شدنا افتادی و خواستی خاطره بسازی، بدون که دیگه کسی نیست که بخواد راهتو سد بکنه، می تونی بازم سر به آسمون بذاری و فریاد رهایی سر بدی که دیگه کسی نیست که بخواد آروم باشی، که ما که رفتیم دیگه نیستیم، اما شما هستید، شما هستید.

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

در پی آرزوهایش رفته بود
فرصت­ها تمام شدند
چون از حال خود سرشار شد
دقایق تاب نیاوردند
ثانیه­ها به شماره افتادندو مرگ واقعیت انکار ناپذیر لحظه­ شد

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

و اینکه چرا در چنین شبی که واقعی­تر از هر زمانی احساس متبلور و لمس حقیقی است، رویای شبانه غافلگیرت می­کند، خود سوالی است بی پاسخ. این کدامین قسمت از نهاد ناخودآگاه من است که این چنین خلاف ضمیر آگاه من حرکت می­کند و تلاش مرا برای پایدار کردن یادی و از خاطر بردن دیگری ناکام می­گذارد. آن هم در مورد کسانی که به جد نسبت به آنها صاحب­نظر و ثابت­قدمم که یکی را جاودانه کنم و دیگری را فراموش. آیا این طبیعت است که سالار بودن خویش را گوشزد می­کند و یا وجود ناتوان من که در سایه­ی طبیعت خود قرار می­گیرد. هنوز هم باور دارم که این سستی خویشتن خویشم است که بازی می­دهد مرا. و اما سوالی دیگر؛ آیا در مجموعه­ی بی­پایان هستی، در تحرکات درونی من جایگاهی هم برای نهاد دیگران هست؟ آیا وجود من متأثر از خواست­ها و افکار ایشان نیز هست؟ آیا هیچ دریچه­ای هست که ایشان از آن طریق به من راه پیدا کنند؟ و آیا من هم به همین ترتیب آنگاه که به ایشان می­اندیشم و یا حتی آرزویشان را دارم، در ایشان نفوذ می­کنم؟ حس و درک ما در ان رویاها چقدر واقعیست؟ فقط می­دانم آن قدر هست که طعم و حس آن تا مدت­ها ماندگاری دارد. این چه بازی وجودی است و آدمی را تا کجا می­برد؟ من این را با کنجکاوی شیرینی پی می­گیرم.

پی­نوشت: خوابم یا بیدارم؟ لمس تنت خواب نیست

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

و او دیگر نمی­تواند موهایش را در باد رها کند. آن روز که گیسوان سیاهش را عریان می­کرد تا سال­ها بعد خاطرات جوانی­اش در گوشه­ای از کیف پول فرزندش جای گیرد، آن روز که به دریچه­ی دوربین نگاه می­کرد و لبخند می­زد تا لحظه­ای از عمرش را ثبت کند، آن روز گمان نمی­برد که چنین جاودانه شود یادش در این عکس و در فکر عکس­هایی که فرصتی نخواهد داشت که بگیرد نبود. چشمان سیاه خود را به گوشه­ای دوخت و نمی­دانست این تنها نگاهی می­شود که تا سال­ها یاد او را زنده نگاه خواهد داشت. آن روز بی­قرار بود تا زودتر تصویری از خود داشته باشد و دنبال قصه­های درون رویاهای خویش را بگیرد، غافل از اینکه روزی واقعی­ترین حضورش تنها تصویری خواهد بود در رویای دخترک غمگینش. دختری که لبخند او را بارها به آشنایانش نشان داد و از مهربانیش برایشان گفت و نمی­دانست فرصت بس اندک است و واقعه سخت نامنتظر. واقعیت زندگی چنین بوده و هم­چنان خواهد بود، در این میان حقیقت اینست، حقیقت محض اینست که او دیگر موهایش را در باد رها نخواهد کرد.


برای ....، یاور روزهایی از میانه­های عمر من

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

دوستت دارم را با بوسه­ای بر قابی از عکس تو آغاز می­کنم،
و عشق را
با نگاهی که در چشم بی­جانت می­دوزم، معنا.
آرزوهایم را
با خیال دستان تو در دستانم رنگ می­کنم،
و شعرهایم را
به عطر حضور نامرئی تو عاشقانه.
لب­هایت، مگر نه فقط به گفتن حرف­هایی از جنس آرامش بگشوده شدند؟
و صدایت، مگر نه فقط به خواندن آوازی برای همراهی اشک­ها و لبخندها طنین­انداز شد؟
آه، مگر نه اینکه هرم تنت بی­دغدغه­ترین آغوش­ها را دارد
و موج موهایت دلبرانه­ترین قصه­های شبانه را؟
سرشت تو را کدام جادوست که یاد نگاهت دل آدمی را می­لرزاند و نازخنده­های رهایت زندگی را سرشار می­کند؟
تو را قسم به زلالی چشم
اگر پلک­هایت را بر هم می­گذاری
مرا
همچنان صدایم کن
و تا سپیده
در آغوشت نگاهم دار.

رهنورد

راه پیوسته و بلندی را طی نموده است تا اینکه جایی برای ساعتی استراحت پیدا کند. برای رهنورد همین یک تخته سنگ که تکیه­گاهی ایمن باشد بس، تا لحظاتی گذران عمر در سفرِ خود را درنگ بخشد. تا رسیدن به مقصد، هزار راه نارفته­ی دیگر باقیست و هر دوراهی، هر راه دشوار و هر بیداد آسمان وی را به هزار فکر و خیال واخواهد داشت. امیدِ رسیدن رنجِ رفتن را هموار می­کند و آرزوهای یک طبع بلند تن خسته­ی او را هفت جان می­بخشد. در این میان نگاه رهگذران که هر یک از ظن خویش یار وی خواهند شد، معناها دارد و لبخند رهنورد همیشه یک معنی، که من رهنوردم و در ماندن آرامشم نیست.
با این حال شب­ها به هنگام چراغانی ستارگان، انسان سفر کرده به راه آمده می­اندیشد. دلیل به راه اندر شدن چه بود؟ آغاز این سفر کجا بود؟ کدامین احساس تفتیده به حرکتش واداشت؟ کدامین دلیل استوار از ماندن بر حذرش داشت؟ کنون کدام یک از آن احساس­ها و دلایل پرطمطراق باقیست؟ کدامین به­جا و کدام یک نابه­جا بوده است؟ و سپس با خیالی از راه پیش رو به خواب خواهد رفت.
سفر کرده، به خطر خو گرفته و مدام در پی حادثه است. هر چند گویی در پایان هدفی جز این دارد. او می­رود تا جایی به آرامش برسد. رهنورد دریغ سکون بی­هیاهوی مردمان آرمیده را نخواهد خورد، کاو می­داند و به تجربه آگاه شده است کاینان همان دارند و به همان رسیده­اند که او می­خواهد، و اگر به بهایی ناچیز هم به دست آورده باشند چه باک، ایشان آرام گرفته­اند و این خود برهانیست بر حقانیت هدف هر سفرِ از این دست که آری، آرامشی در کار خواهد بود، جایی هم برای مسافر هست که شب را با سکوتی به عمق بیابان سر بر بالین بگذارد. فرقی نمی­کند هر کجا و به هر زمان که باشد چون که دلش آرام گیرد می­ماند و اگر حتی دیگر بار مشوش شود باز هم چه باک، او نیک می­داند چگونه برای گریز از التهاب راهی شود و باز هم جاده­های بی­انتها او را به خود خواهند خواند.
مردمان مسکون را داشته­ای است که گاه نا­خودآگاه از یاد می­برند کاین درّ گران­بها را ارزشی بیش از آنست که فراموش شود. سفر کرده ولی هیچ گاه عطش دشت عریان و سوز کوهستان و کولاک را از یاد نخواهد برد و اگر آرام گیرد مگر به قیمتی گزاف آن را نخواهد فروخت. رهرویی که آهسته و پیوسته از ماجراها گذشته قصه­های زیادی برای گفتن دارد و داستان­ها دیده و شنیده و به وقت نیاز بی­شک غمگسار غمخواران خواهد بود.
و چنین است قصه­ی زندگی روح ناآرامی که از سکون می­گریزد که آرام ندارد لیک شوریده­وار قدم در راهی می­گذارد متلاطم، تا شاید ماندن در جای دگری آرامش کند. بیچاره آنان که نمی­رسند، یا نمی­دانند که باید راهی شوند تا آرام گیرند و یا سفر می­کنند و در میان راه فنا می­شوند.
و اما، من دوست دارم این آرامش را در چشمان کسی بیابم، چشمانی به زلالی آسمان و به گودی شب، چشمانی برای خیره شدن و برای ماندگار شدن، چشمانی که یادشان وجودم را آرام کنند تا زمان و مکان از معنا خالی شوند و گذر روزها دیگرگونم نکنند. آرام آرام آرام بمانم. شاید تا چنین گردد تا نه در رفتن حرکتی باشد و نه در ماندن سکونی.

سلاخي

روزی می­رسد که قلب مرا سلاخی می­کنند
و عشق را از میان آن بیرون می­کشند
سرخی غروب
در چنین شبی همان است که هر شبلیکن طلوع را رنگ دگری خواهد بود

آرزوهاي نيمه تمام

تا که خواب­هایمان رنگ حقیقت بگیرد
شب­ها به بیداری گذشتند
و مه­رویان عاشق پیشه

در آرزوی حضور در رویای ما، پیر شدند

قصه گو

اگر قصه­ای بلدی
تا خوش­بخت شویم
اگر ترانه­ای می­دانی
تا که دل­تنگ شویم
واگر افسانه­ای خوانده­ای
تا به بازگفتنش شب را سحر کنیم
همه را نگه دار
همه را پیش خود داشته باش

نگاه تو

هنوز هم حرف­ها دارد

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

مرگ راستین

دست هایی که در آغوش هم سرد می شوند، و عشق هایی که به قتل می رسند
تا شب ها به بیداری
غروب ها به فریاد
روزها به آشفتگی
و صبح ها به بهت سپری شوند
و زندگیِ آرام در پست ترین نوع خود بگذرد
برگ های تبریزی را باد پاییز خواهد ریزاند
روزی پرسش این خواهد بود
که چرا نیاموختیم دوست داشتن را
وچه ساده بازی کردیم دیروزها را


زمانی دورتر از برای چنین روزهایی

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

تن آدمی تکیده که ماند، باید جایی باشد که خانه صدایش کند، جایی باشد تا پناه بگیرد و چندی را به تنهایی سر کند. باید که زمان بگذرد در این جایگاه حتی اگر که خانه خانه نباشد. حتی اگر توان گریستن هم نباشد، باید دیوارهایی باشند که حجاب شکستن باشند. باید که سقفی باشد که باد را دور کند و سایه­ای بگستراند. به هر کجا که می­رود باید که جایی باشد تا برگردد. اگر کسی هست که زیستن با او معنی می­شود، که نفس کشیدن را می­تواند دلیلی باشد، باید سقفی باشد هر چند مقوایی، تا با او و در کنارش نامش را خانه گذاشت. و اگر که این چنین نیست، چگونه باشد و چه شود تا نامی و نشانی به جای ماند.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

آدمیان پیر می­شوند و چین و چروک­ها یک به یک در خماخم گذر روزها بر پلک­های ایشان می­نشیند. تن ایشان خسته از پیکار دمادم با نشیب و فراز زندگانی پژمرده و پوسیده می­ماند. نفس­ها که به شماره می­افتند و ایشان که لبالب سرشار خوابند مرگ را واقعی­تر از هر زمان پیش­رو می­بینند، جدی­تر از هر زمانی از خویشتنشان پرسند خوب که چه؟ زیستن از بهر چه بود و از پسش چه خواهد شد؟ ایشان اگر به نادیده­ی مبشور دل بسته باشند با امیدی دیگر بار سر بر بالین می­گذارند و شتابان مرگ را در آغوش می­کشند و چه بسیارند آنان که در واپسین روزها ایمان آورده و آرام می­شوند. لیک هستند جماعتی که این چنین نبوده و نخواهند شدن. اینان با نگاهی عمیق پیرامون خود را وامی­رسند و به دنبال رشته­ای هستند کایشان را پس از ایشان ادامه باشد. حال که دیگر آرزویی آن چنان نیست تا به سان دوران جوانی در جادوی آن گم شوند و مرگ را کناری گذارند، بارها از خود می­پرسند که با در هیاهوی این دنیا آمده­اند و با کرده­ها و نا­کرده­ها، کنون در کژاکژ نبردی کان را پایانی در انتظار است باید تا گریزی باشد تا به واسطه­ی آن پیکار دیگران را به نظاره نشستن. و چه نیک است اگر فرزندی باشد و باقی راه را او بپیماید.و چه دردناک است آنگاه که جوانی نارسیده به اینها چشم فرو می­بندد.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

گاهی که آهنگ گوش می­کنم برای اینه که وقتی کاری دارم یه گوشه­ای از فضا رو پر کنن و یه حالی داده باشن. گاهی هم از سر بیکاری تا که ردی از زندگی بمونه یه چیزی گوش می­کنم. بعضی وقتا هم که آدم تو مود خاصیه و می­طلبه یه آهنگی هماهنگ با اون گوش کنه حالا وسط یه مهمونی یا میون یه شب تنهایی. توی ماشین هم که اساسن بدون آهنگ نمی­شه و خیابون­های خلوت و جاده­های توی بیابون یا که راهبندون بی­پایون هر کدوم سبک خاص خودشون رو دارند. و صد البته هستند زمان­هایی که یه آهنگ رو گوش می­کنم تا فقط از خودش لذت ببرم و خود آهنگه دلیل گوش دادنشه.
اما بعضی آهنگ­ها هستند که فقط برای تو­ هستند. تا که همه چیز را فراموش کنم و فقط به تو فکر کنم. تا که اگر یه روزی یه جایی یه گوشه­ای به گوشم خوردن فقط به یاد تو بیافتم.


پی نوشت: چقدر کلیشه نوشتم، اما خود این کلیشه­­ها بخش عظیمی از زندگی کلیشه­ای همه­ی ما رو تشکیل میدن!!!


باران

باران که بر شیشه­ها می­نشیند زیباترین جلوه­های عمر مرا می­آفریند. هر قطره­ی آن یادآور نگاهی است که گوشه­ای از زندگی در کنج چشمانم نشسته است، باران همه­ی این نگاه­ها را یک جا برای من گرد می­آورد و با ترانه­ی عاشقانه­ای که زمزمه می­کنم لذتی ناب نصیبم می­کند. این لفاف خیس که دنیای مرا از پیرامونم جدا می­کند واقعی­ترین خیال­ها را برایم ممکن می­کند. همه چیز در پرده­ای از وهم فرو می­رود و دیگر این تنها من نیستم که رویا می­بافم. لحظاتی این چنین واقعیت به دنیای من نزدیک­تر می­شود و گاهی حتی فقط برای من می­شود و خواسته­های من. نگاهم را تیز می­کنم تا از پس هر قطره ورای آن را ببینم و چون می­بینم که هیچ وضوحی در کار نیست، چشمانم از اشک تر می­شود و هاله­ای دیگر بر دنیای من می­کشد. شیشه­های رو به سرما را هرمی جادویی می­پوشاند و مرا هر چه بیشتر محو می­کنند و فرقی نمی­کند که این پنجره­ها مرا در اتاقی­، ماشینی یا خانه­ای هر چند بزرگ در بر گرفته باشند، ذهن خیالپرداز من تا هر کجا که دلش بخواهد پر می­کشد و آرام و بی­دغدغه پرواز می­کند.
آری از این گونه است، باران که می­بارد همه عاشق می­شوند.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

یک خیال


آغوش خالی من فریاد می زند
فاصله بسیار است
فراتر از رویاهای من
آن قدر زیاد که حتی خواب­های من برای پر کردنش کافی نیستند
چشمان خیس من
همچنان یادآور تنهایی­اند
باورهای من سست­تر از آنند که ریشه­های قد کشیدنم باشند
احساسم را زندگی می­کنم
رابطه­هایم را زندگی می­کنم
عشق را زندگی می­کنم
و این تنها یک رویاست، یک خیال

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

Dance me to the end of love

سراسیمه نگاه می­کنم و خویشتن پر خروش می­یابم، خروشی به جانب زندگی، آینده، نیامده­ و نادیده. آه می­کشم و به جست و جوی سقفی، پناهی، کناری، آغوشی، به سان رهنوردان سرگردان بیراهه­­ها را، همه­ی راه­ها را می­­پیمایم. آشفته­نما و دژم چون لحظه­ای می­نشینم که نفس یار شود بار دگر، آوای زمزمه­ای از دور هست که
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I’m gathered safely in
و چشمانم آرام می­شوند.
به بلندای آسمان فریاد می­زنم و هزار پرسش و اندیشه­ی ناهموار را به زبان جاری می­کنم. در سکوتِ از پس فریاد غرق می­شوم و تا که ساکن شوم لب بسته و دل شکسته گوش می­کنم از میان دوصد نغمه و آواز شاد و حزین، همچنان از دور زمزمه­ای هست که
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
و صدایم درنگ می­کند.
دست می­سایم زمین را، زمان را، همه­ پیدا و نهان را، تا مگر خنکای خوشایند ناشناسی نوازشم کند و جز آتشی ملتهب نصیبم نمی­شود. از هجوم باد و خاکستر که سر برون آرم باز شعله­ی شمعی را گرداگرد بایدم چرخیدن و چون از بیهدگی گوشه­ای گزینم زمزمه­ای هست دورترها که
Dance me very tenderly and dance me very long
We’re both of us beneath our love; we’re both of us above
و در نرمناکی این چنین لمس می­شوم.
دلم دیوانه و سرم مدهوش، با شتابی همسان گذر ثانیه­ها می­رانم و می­رانم تا که روز به آخر رسد و چون در انتهای شب می­نشینم باز هم سکوت آغشته­ی زمزمه­ی دلنشینی است که
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
و من پرواز می­کنم.
حال به ترنمی سبک زمزمه­ای بر لب دارم و می­دانم که شنیده می­شود هر چند دور و تو را دعوت می­کنم که
shall we dance

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

و چه ساده می­گذرد، ساده، ساده
دیگرکان زادروز کسی را جشن می­گیرند که زمانی تنها از آن تو بوده و اگر خویشتن رهی دیگر برگزیده بودی هم اینک تو بودی و یگانه بودی و معنی می­دادی خیلی چیزها را، اما تو نیستی و دیگرکان جشن می­گیرند نبودنت را و زادروزش را به یغما می­برند. نمی­شد و نشد که بمانی، لیک گذر عمر ببین که لب جویی که ننشستی بل همسفر باد رفتی و رفتی و نخواهی رسید. آنچه تو را می­ماند برق و لرزیست که به یاد بوسه­ای، آغوشی یا شبی بر تنت می­نشیند و با خود می­گویی چه ساده می­گذشت.

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

روزهاي ترانه و اندوه

روزهایی هستند در زندگی که جان ناقابل من بیگانه از همه­ی پیرامون خود دنیایی دگر دارد. دنیایی غریبه با همه­ی روزهای دیگرم. آن گونه که آشنایانِ با خود را شگفت زده و حیران می­کنم. روزهایی از جنس بهانه (ترانه) و تشویش، ذهن خواب­آلوده­ام در چنین هنگامه­ای، بیدارتر از هر زمانی، درگیر تفکرات و خیالات وهم­آلود اما زنده­ای می­شود که شناخت و دریافت من از دنیای خارج را دگرگون می­کند. این روزها نه از آن دست زمان­هایی هستند که بغض گلوی آدم را می­گیرد و تن خسته شانه­ای را می­جوید تا برایش گریه کند، که چه بسیار پیش آمده که این روزها را خنده­های بیمارگونه و عصبی متمایز کرده­اند، هر چند به بهانه­ای کوچک و ناقابل. اما نیک می­دانم که حس­هایی از جنس دلتنگی و حسرت غالب­ترند در این زمان، هر چند جریان فکرم آن­ قدر روان نیست که حاصل روشن و قابل فهمی پیدا کنم.
چنین می­شود که پیش می­آید زمانی در زندگی که مسائل و مفاهیم ارزش ذاتی خود را از بن از دست می­هند و همه­ی آنچه تا دیروز آن قدر مهم و موثر بود که رفتار و کنش و واکنش­های خود را بر آن پایه می­گذاشتم به کناری رفته و معادلات زندگی بر­هم­می­ریزند. در این روزها روزمره­ی عمرم را تنها نیش­خندی نثار می­کنم و اموری سر باز می­کنند که برای وجود من از اهمیتی دوچندان برخوردارند. اینک زمان جدا شدن از زندگی و تأمل در آنچه می­باشد که در دشوار زندگی فرصتی برای رسیدن به آن­ها نیست.
از عمیق­ترین پستوهای نهاد خویش یک اژدهای هفت سر را به بیرون می­کشم و به جدال با آن برمی­خیزم و همچون زخمی چرکین که زخم باز کرده باشد، همه­ی درونی­ترین دغدغه­ها را بیرون کشیده و به دنبال مرهم نه، که در پی آن می­شوم که با حدت تمام اینها را از خویشتن جدا کرده و به کناری افکنم. در چنین روزهاییست که زبانم تند و رفتارم دیگرسان می­شود و چه نیکوست اگر تنها باشم و فاصله بگیرم که آدمیان از من انتظار مرا دارند و نمی­پذیرند که هر لحظه شعله­های این اژدها از گوشه و کنار وجود من بیرون بزند. هر چند بودن دوستی که خود می­شناسد این اژدها را در کنار آدمی سخت به کار آید و چه خاطره­ساز است جدال مشترک اگر حوصله کند و همراه شود.
من در چنین روزهایی خود را بهتر می­شناسم و لیک دریغا که دیگران پیرامون را آزار داده و از خود می­رانم و ایشان را از خود بیگانه­تر می­کنم و اینان این فرصت شایسته­ی شناختن مرا از کف می­دهند. هر چه بیشتر اهل تجربه­های مشترک باشند بیشتر همراه می­شوند و مرا می­شناسند ورنه از حدود شناخت من در روزهای آفتابی عمرم فراتر نمی­روند و هر چند نزدیک می­شوند به من ولی با من یکی نمی­شوند. و من چه دوست می­دارم آنانی را که این احوال را می­شناسند و فرصت غنیمت می­شمرند. بگذریم، من این روزها را دوست می­دارم، چرا که حس­هایم آن قدر برجسته و bold می­شوند که تجاربی ناب و بی­نظیر می­یابم. چه باک اگر در آخر این منم که خسته از زورآزمایی کژاکژ با این اژدها دست می­کشم و به روزمره­ی خود پناه می­برم. که همه­ی دوره­ی این جنگ بدان می­ماند که در زندگی چند جهش بزرگ کرده­ام و زان پس دیدی دیگر سان دارم.من چه عادت بیهوده­ای دارم که بسیار از خود می­گویم، اما اینها را گفتم که بدانی که کسی هست که تو را دوست می­خواند و برادرانه مشتاق است از تو بشنود. اگر نیست از خنده­ها و شکفتن­هایت، اگر نیست از قلب سرشار و ذهن پرشورت، که اگر دلتنگی هم داری، اگر که در جدال نابرابر با اژدهای هفت­ سر هم هستی، با من سخن بگو، بگذار همره هر صعود و سقوط تو را دریابم. با من سخن بگو و از خود بگو که من شنیدت را دوست می­دارم. مرا به شنیدن عادت بده و بگذار با هم پر و خالی شویم. و بدان که من برای تو قصه­ها دارم و از تو می­خواهم که همان طور که می­شنوی مرا و گوش فرا می­دهی افسانه­هایم را، مرا نیز در داستان خود شریک کنی.

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

سيگار

و من در رویاهایم هزاران بار زورگویان را از تخت به زیر کشیده­ام و چه بسیار با نامردمان بی­ریشه که ستیز نموده­ام. من در رویاهایم چه بسیار بارها که با کسانی که دوستشان داشته­ام هم بالین شده­ام و چه بسا که هیچ هم نمی­شناختم ایشان را و باز هم هم بالین. امروز اما در این عصر پاییزی فارغ از هر رویا و خیالی نامجو گوش می­کنم و او می­خواند و من زمزمه می­کنم که
و من چشمانم را بسته بود او
و چون ادامه می­دهیم این منم و اشک و بهت و باز هم اشک و اشک و اشک و آه و آه و آه، آه، آه، آه، آه، آه.
از مردمان تنهایی شده­ام که در آسمان سیگار می­کشند، از همان­هایی که یا چشم به انتها دارند و با نگاهی خیره گویی به تخمشان هم نیست بود و نبود دیگران و یا از آن گروه که راه را واژگون می­پیمایند و در تلاشند با سیگاری رنج بودن و فهمیدن و از احساس سرشار بودن را فراموش کنند و یا حتی تنها کسانی هستند که از روی عادت و از آن روی که ترک آن مایه­ی مرض است این چنین می­کنند. دوستی می­گوید که عمیق­ترین دردی که بر ما وارد می­شود نه مرگ که نداشتن کسیست تا الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و من می­گویم که ما درد مشترکیم.
من اما در آسمان دود می­شوم تا به عرش روم، تا سبک باشم، تا که آخر از آن بالاها بنگرم خودم را، شما را، ایشان را و تو را و به ویژه تو را که در آن پایین­ها گمم در تو و نمی­بینمت و هی به دنبالت می­گردم. تیزتر که بنگریم من هزاران دغدغه دارم که چیست و چگونه است این زمان و این مکان، این جامعه و این حکومت، این پدر، مادر، خواهر، برادر، این و آن و این و آن و این و آن. و نیک گر که فکر کنیم من درگیر هزار مشغله­ام و چندین و چند تمام و ناتمام دارم. اما چه رازآمیزترینیست این گونه که تویی و این گونه که منم، این گونه که ما و لبالب عاشقیم، دوشیزگان باکره­ایم ما و گر بارها با هر دیو و فرشته در­آمیزیم همچنانیم باکره و دست نیافته تا که به هم رسیم. چنین که بنگری نه بکارت نازک دخترکان تقدسی دارد و نه فتح­الفتوح سنگین پسرکان اقتداری. اینان همگی یا که باید مست خدایشان شوند تا از رنج باکرگی نمیرند و یا که مست مست از یاد ببرند بیچارگیشان را و یا شاید هم سیگاری بکشند.
دود شدم دود شدم هاله­ی پر شور شدم
نیست شدم نیست شدم غمزه­ی معشوق شدم
و من کشف کرده­ام، من دریافته­ام که این سیگاریان نه از برای دود است که چنین می­کنند کز برای نور است کار ایشان. همانا هر نخی که روشن می­کنیم جرقه­ای می­زنیم و حرارتی داریم و نور می­پراکنیم و چه روشنای دل­انگیزیست آن روشنای حاصل از وجود آدمی. آری، زین روی می­باشد که هر دود کردنی را لمحه­ای از روشناییست.
و من که به کمینه­ی عدد دود می­کنم آدمیان بسیار دود کننده را دوست می­دارم که کمک می­کنند به این روشنایی؛ و راستش را بخواهید من از حافظ پرسیده­ام علاج کار، و او که نکته­ها از انجمن­ها داند پاسخم داد
مصلحت دید من آنست که یاران همه کار
بگذارند و خم طره­ی یاری گیرند
من تو فکر این بودم که سربالایی دم خونه رو چه جوری رکاب بزنم که دیدم دوچرخه اصلن چرخ نداره، گفتی که نرم دنبالشون که هیچ وقت پیدا نمی کنمشون. ولی آخه بدون چرخ که نمیشه، حتمن یه جایی جا گذاشتم. یه روز که بارون میومده یا که خورشید داشته غروب می­کرده یه جایی گذاشتم و بعد هم یادم رفته بردارم، شاید هم تا حالا دزد برده باشدشون. مهم نیست ولی باید برگردم، بدون دوچرخه نمیشه آخه من از روز اول خودم و تو رو روی دوچرخه تصور کرده بودم جز این هم نمیشه

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

وقتی که خواب مرگ پدر دیده باشی و سر گرسنه بر بالین بگذاری، چه سرنوشت تاری داری در چنین شبی با هزار وسوسه و فکرهای رام نشدنی. دخترکان یک به یک به ناز عبور می کنند و هر کدام به گمان خویش زیباترین جلوه­ها را نمایش می­دهند و تو سودای سفر داشته باشی، چه سرنوشت غم­انگیزیست داستان تو در چنین شبی که اگر توفان هم بیاید تو را تکان نخواهد داد که لجوجانه به باد دهن کجی می­کنی. خواب مرگ پدر دیده باشی و لمس کرده باشی آن را چونان واقعیتی بارز و حسرت بخوری که چرا حتی به چنین روزی هم از جزئیات بیهوده­ی دنیا رها نشدی و به فکر چگونگی برگزاری مرده خوری پوچ زشت و پلشت آدمیان بودی. دخترکان همگی رنگ به رنگ می­گذرند و تو را با همه­ی کسی بودنت به تخمشان هم نمی­گیرند که ایشان نیاموخته­اند جز در پاسخ کلمه­ای بگویند، ایشان نه تتها کنشی برای دل خوشی تو نمی­کنند که جز در واکنشی به بیان نیاز تو حرفی نمی­زنند.

از تجربه­ی من در گندم بریان

دلتنگی دیگر از آن دست احساس­های کهنه­ است که توان رخنه در وجود من را ندارد، هر چند گاهی به بهانه­ای روی خود را به من می­نمایاند اما گذشت از آن دورانی که بتواند تاب و توان از من بگیرد. نه تنها دلتنگی که هر آنچه از جنس احساس مدتیست که برای من رنگ باخته است و این برای من که سال­های کوتاه سپری شده را با دلی سرشار گذرانده­ام واقعیتی نمایان است. به تازگی حتی بر این گمانم که بدان خو گرفته­ام و دیگر چندان هم از این که روزهایم را به دور از حال و احوال جوانی و با منطق و حسابی دیگرسان بگذرانم ناراحت نیستم. چه شد و چه رفت که قدم در این راه نهادم خود قصه­ای دارد دراز، که گفتنش خود چندین سال از زندگی مرا در بر می­گیرد.
کنون همه اندیشه­ام آنست که آیا فریاد دریغ سر دهم که گوهری چنانم بود و از کف برفت یا که بر درستی و استواری راهم پای فشارم و خم به ابرو نیاورم. این یکی در کوتاه زمان نه مرا به عرش برده و نه به فرشم کشانیده و آن یک چه بسیار بارها که پر و خالیم کرده است. خوب به یاد دارم که اگر شکستی بود آن چنان به زیرم می­کشانید که آسمان جز تاری و تیرگی رنگی به خود نمی­گرفت، و اگر برد و پیشرفتی بود آن چنان از خود بی­خودم می­کرد که در غروری بی­پروا غرق می­شدم. اما نکته­ی مشترک این هر دو دغدغه­هایست که بی­تغییر باقی می­مانند و به فکر وامیدارند مرا.
و اما ای دوست، از خودم و از حس و حالم برایت گفتم تا بهتر بدانی که چه تجربه­ی ناب و چه سفر بی­همتایی داشتم. شبی پیشتر از سفر به قلب کویر با دوستی که به برادری می­شناسمش و نامش را حتمن از من شنیده­ای از نیازم و از اشتیاقم گفتم که چطور دلتنگ یک آغوش بودم. چنان که با تو گفتم چنین احساسی در این زمان برای من به مانند قطره­ای آب بود در بیابان که حالا که در این غروب پاییزی به خانه بازگشته­ام قدر آن را نیک می­دانم. سفر آغاز شد و دوری راه هیچ از هیجان آن کم نکرد که حرکت بی­خبر بود و پنهان از دید آشنایان که دغدغه­ی ایشان بدون تردید مرا از سفر باز می­داشت. هدف همانا گرم­ترین نقطه­ی این کره­ی خاکی بود که وصف آن در گوشه و کنار بسیار بود. گندم بریان که به قول همسفرم برای عشق­بازی با آن باید که جان خود را مهرش کنی، آن قدر جذاب بود که فریب دلرباییش را بخورم. وقتی که با پای پیاده قدم در این دشت گذاشتم هرگز فکر نمی­کردم در کمتر از چند ساعت دیگر از فرط بی­آبی بدنم نقش بر زمین شود. بی­تجربگی ما و گرما چنان کرد که مرگ را نزدیک­تر از هر زمانی به چشم ببینم. کار بدانجایی رسید که جسمم جز توده­ای فرسوده و سنگین نبود که توان کشیدن خود نداشت. با قدم­هایی که سست­تر از هر نسیم سرگردانی به زمین نرسیده و رسیده از زانو خم می­شدند از پس دوستانم ره می­سپردم. این تنها ذهن و امیدهای من بود که پاهای تاول زده­ام را همچنان به دنبال خود می­کشید. در راه رفتن چقدر تلاش کردم تا همچون کویر برهنه­ی اطرافم ذهن خود را خالی کنم و بی هیچ پرده و حجابی وجود خودم را بنگرم تا شاید روزنی بیابم برای ورود به بخش­های ناشناخته­ی خویشتن. اما تنها زمانی به این مقام رسیدم که بیابان هر لحظه مرا از من دور می­کرد و جسمم ناتوان و رنجور از هستی در حال تهی شدن بود. چنین بود که جز به زنده ماندن و دیدن صبح فردا به سلامت فکر نمی­کردم و این بار خطر جدی­تر از هر زمانی در برابرم بود. ما سه نفر بودیم و هر یک تلاشمان این بود تا خستگی و ترس خود را در درون خود نگاه داریم و همسفران را به ادامه­ی راه ترغیب کنیم. تا اینکه سرانجام درست در آستانه­ی غروب خورشید که خبر از آغاز یک شب سرد کویری می­داد، با دیدن سلیمان*، این تن ما بود که خراب خاک شد و با خیال هموار نقش زمین. این لحظات بیم و امید چنان یگانه بود که جز با چنین جسارت بزرگی نمی­شد بدان رسید.
در میانه­ی این تلاش برای بقا پرسشی بود که مرا به خنده وامی­داشت و مضحک­تر اینکه این سوال بی­جواب از جنس دلتنگی بود. همه­ی آنچه از آن می­گریختم باز هم با یک چشم به هم زدن در برابرم بود و آن هم اینکه آیا کسی هست که بعد از من با خود بگوید
اونی که دوسم داشت تو غبارا گم شد....
یا اینکه با خود بخواند
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد، تا قیامت دل من گریه می­خواد
حال که می­نگرم فکر میکنم مگر نه اینکه مرگ پرده از درون من برداشته و بزرگترین دغدغه­­ی مرا به من می­نمایاند! آری من حالا باور دارم و نیک دیده­­ام که وجودم از پی چه سرگردان دنیا شده است، زین پس می­دانم که اگر به دنبال خوش بختی هستم کجا در پی­اش باشم و از چه کسانی بطلبم، روشن­تر از هر زمانی آگاهانه دانستم سعادت خود را با کسانی که دوستم دارند پیدا کنم، آری کسانی که دوستدارم هستند.
و چه شیرین بود که در راه برگشت راه را در تاریکی شب گم کردیم اما هیچ دغدغه­ی نرسیدن نداشتیم. چه باک اگر ساعتی دیرتر به راحتی و سکون می­رسیدیم. فرمان را به هر جهت که حدس می­­زدیم و تنها بر اساس گمان راه درست می­پنداشتیم، می­گرداندیم و من چه ساده گوش فرا داده بودم به صدایی که می­خواند با ما
من از اون آسمون آبی می­خوام
من از اون شب­های مهتابی می­خوام
دلم از خاطره­های بد جدا
من از اون وقتای بی­تابی می­خوام
من از اون وقتای بی­تابی می­­خوام

*سلیمان نامیست بر یک ماشین

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

برای بانو … به هنگامی که هنوز نشناخته­امش و هنوز عاشقش نیستم
برای او که دوستش می­دارم و مهرش به دل گرفته­ام
آرزوی دیرین دارم که روزی کسی باشد که وجود یگانه­اش با جانم یکی شود تا پاسخی یابم این پرسش را که چگونه می­توان این سان پارادوکس وار هم عاشق تنهایی بود و هم دل به دوستی همره سپرد. در سکوت شب ها و هیاهوی روزها هر دم از یاد این خواسته­ی جان و تنم غافل نبوده و نیستم. این خیال مرا تا بدان جا می­برد که در خلأ نبودنش فسرده و نومید ساعت­ها خیره می­مانم و گاهی با رسیدن نسیمی که خبر از تعبیر این رویا در دور­دست­ها می­دهد چنان بی­خود می­شوم که دامن از کف بداده در میان آدمیان آواز گل سرخ می­خوانم. آه، به دوره­ی جوانی چنین می­کنم و نمی­دانم که فردا که خزان عمرم رسد چگونه روزهای رفته را خواهم دید. کنون اگر بهت­زده و پرسان به بودن دیگر انسان­ها می­نگرم و امید زیستن دیگرسان دارم، خود خبری از آینده و پایان کارم نیست. جایی از قول مردی صاحب­عنوان خواندم که آنچه در آخر آدمی را می­ماند محبت است و بس، و من چه بی­صبرانه چشم دارم تا غرقه­ی محبت و به پشتوانه­ی آن لحظه لحظه­ام را سپری کنم. هر بار که لذتی ناب از طبیعت نصیبم می­شود یا که حادثه­ای خوش به وجدم می­آورد، وجود خود را ناکامل یافته و به فکر فرو می­روم که کجا و چگونه نیمه­ای از جانم را گم کرده­ام.
و اما ای دوست بگویم برایت از امروز. به بهانه­ی حضور یک ابر و کمی باران و با درخشش رعدی که نوایش جانم را تازه می­کرد، دیگر بار امید فرداهایی که در آن دلتنگی­هایی از جنس خودم خواهم داشت در دلم زنده شد. سر سپرده­ی بوی خاک، آرزوی دل سپردنم بود که باز هم رنگ می­گرفت و چنین شد که سبک بال و با خاطری آرام صبحدم را سلام دادم. روزی از میانه­ی عمر که به راستی بی­همتا اگر نه، که کم نظیر می­نمود. به یادی و خاطره­ای گر توانی که بیامیزی این دقایق را، چه بسا که از پس سال­ها چون به یاد آریش مرهمی باشد هر زخم و ناکامی ناخواسته­ات را. حال چه چیزی شیرینتر از صحبت دوستی خیلی دور، خیلی نزدیک که صدایش به دل نشیند و با روح آرامش با هم بودن را معنی کند. کسی که به نیکی و با کلماتی لبریز از شور سلامش را می­گوید. در این احوال این که او هم در میانه­ی سخن از حس و حالی مشابه در قاب پنجره­اش خبر دهد و از هوای عاشقانه­ی آن دیار، دیگر از آن قصه­های دوست داشتنیست که چشمان آدمی را از شوق تر می­کند. این که او هم از آن دست آب و هوایی بگوید در خانه­ی خویش که به هر سرزمینی همگان را مست دوست داشتن، به قدم زدن به هر کوی و برزن می­کشاند. از آن دست زمان­ها برای جاودانگی و برای زلال شدن و به پاکی و مهربانی لبخند زدن به روی زندگی، تا که به یاد سپرده شود و باقی عمر را سببی باشد برای آرامش.
به تقارن این ایستادن مشترک در زیر آسمان بارانی، یکی در آغاز و دیگری در پایان روز، آنگاه که باد سررشته­ی موها را چون پرچم مسافران به فراز و فرود وامی­دارد، به نیکی از آمدن پاییز یاد خواهم کرد و چه بسا که زمانی به لطف روزگار خاطره­ای بی­مانند نامش برم. آری ای دوست، چنین است که خیال پر می­کشد و احساس سرشار می­شود تا که آدمی دوست داشتن را تجربه کند.

پی­نوشت: به این فکر می­کنم که شاید زود باشد که این کلمات را به سویت روانه کنم و شاید بهتر باشد که سر به مهر بماند اینها، اما ترس این که روزهای زندگی آن طور که من انتظار می­کشم پیش نروند و فرصت کافی دست ندهد و نیز دست آویزهای دیگر، به گفتنم وا می­دارد. چه عذری از این بهتر که اینها همه با تو معنی پیدا می­کنند و چون به یاد تو نوشته­ام اگر به دستت نرسند، چه ارزشی بیش از کاغذهای نانوشته دارند. به خودم نهیب می­زنم که ای مرد (پسر!!!) هنوز نه خویشتن کامل کرده­ای و و نه هنوز می­دانی جایگاهت را و نمی­شناسی او را نیز، اما چه سود که آنچه رفت برای این لحظات است و برای تو، اگر بماند تا فردا شاید که دیگر معنا نشود. پس می­گذارم این احساسی که هیچ نمی­دانم از آن و از روزهای نامده­اش، پر بگیرد و به جایی برسد. هر چند نیک می­دانم که فاصله­ها با کیلومترها گفته و شنیده و نوشته پر نخواهند شد و جای خالی یک آغوش را جز در کنار دوست نمی­توان پر کرد.
باشد تا اگر نه هیچ، دست کم این لحظات را که از آن تو نیز هست با هم شریک شویم.

این چند کلمه هم برای پایان که البته امروز که نه بلکه چند وقتی هست که نوشته شده­اند و تاریخ نگارشش شخص بنده را هم به تعجب واداشت که دلیلش بماند!

شراب یک شبه

ذهن خواب آلوده­ام
خمار رویاهایم است،
و شب­های سپیدم
کهکشان پر ستاره­ایست
پروازم را بستر آرامش.
سودای در به دری
آینده را،
و خاطرات قدیمی
گذشته را،
اینک مست توام
بوسه­ام را دلیلی مگرد.

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

این که او به چه فکر می­کند، چه می­بیند، چه می­خواند و یا به چه گوش می­دهد آیا مهم است؟ آیا فقط کافی نیست که من چشم­های او را دوست دارم، آیا کافی نیست که من از او خوشم می­آید؟ آیا کافی نیست که من سعی می­کنم عاشق او باشم؟ آیا کافی نیست که من او را شایسته برای یک زندگی می­بینم؟ آیا من او را می­شناسم؟
وقتی به وقت خواب به سراغم آمد و دعوت من را پذیرفت، احساس خوبی داشتم، چرا که آن شب به او فکر کرده بودم و خواسته بودمش. بارها شده­است که کسانی ناخواسته به خوابم آمده­اند و چه بسا لحظاتی شیرین­تر را رقم زده­اند اما او تنها یک حضور ساده داشت و من از کنار من بودن او لذت می­بردم.
او همیشه در نگاه من نه یک دختر که بانویی از جنس مادران بوده است، نه تنها یک دوست که زنی در جامه­ی نقطه­ی ثقل اطرافیان دیده­امش. آیا این مهم است که او کیست یا اینکه نوع نگاه من است که اهمیت دارد؟
آه، او با من آن گونه بوده است که زنی با تو به بستر بیاید ولی تو راهی به او نداشته باشی، مرا به خود خوانده است ولی راهم نداده است. آه، شاید این گونه بهتر باشد تا روزی که عقل زمینه­ی کار را چید با هم باشیم، شاید اگرخام به پیوند رسیم پایان کار فراتر از هر چه تا کنون بدان رسیده­ایم نباشد. او مرا نگاه می­دارد و این منم که نمی­دانم تا رسیدن به او در خیالی خام غرق شده­ام یا نه، که من هم نگاهبان خوبی برای خود خواهم بود یا نه، که من هم به او می­رسم یا نه.
جنس افکارم همچون زبان این نوشته خشک است، خالی از احساسی ناب تا رنگی ببخشم کلمات را. به هر حال به همین سادگی و چنین پیش پا افتاده نوشتم برای بانو … که هنوز کشفش نکرده­ام و اظطراب شناختنش را نهفته با خود می­کشانم.
و هر چه عاشق­تر می­شوم به فراوانی بیشتری زمزمه می­کنم

that’s not the shape of my heart
و هر چه بیشتر به قواعد می­اندیشم عمیق­تر فریاد می­زنم

there’s no comfort in the truth all you’ve got is pain

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

نخستین روشنای صبح در شب گم می­شود
دنباله­ی یادش، دنباله­ی یادش، یادش، یادش
ای کاش مرا با خود نمی­برد.
مهر ورزیدن بدون تعلق
اینست راز سپیده.

آی آدم­ها، آی آدم­ها، آدم­ها، آدم­ها،
دوستتان دارم
ای عشق­های من باورم کنید و ساعتی در کنارم بمانید
ای عشق­های من دریابید مرا، شبی را تا صبح با من بمانید.
رفتن اگر در خود شهامتی داشت، رفتگان را بازگشتی بود تا از گسستن دفاع کنند.

مرا تعلقی با شما نیست
ای عشق­های من
نخستین روشنای صبح در شب گم شده است.

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

هوای گریه را ابر آسمانم یار نیست
دلم شکست، بنای خانه پایدار نیست

هر سوی
به هر روی،
افراشته پرچمی
و من هم درفشی در آغوش باد

داغ خورشیدم نقش بسته به سینه
یادگار ز فتح بلندی­های عمر، پیشینه

اینک می­گدازم سینه­ی ماه
چه تلخ و چه تلخ و چه تلخ

ای همه­ی تنهایی من
لحظه­ای رهایم کن
شیرینی آغوشم آرزوست

ای همه­ی آغوش من
ساعتی بی من باش
سکون نابم آرزوست

ای همه­ی سکون من
یک دم فراموشم کن
آشفتگی موجم آرزوست

ای همه­ی آشفتگی من
ثانیه­ای کناری باش
مستی تامم آرزوست

ای همه­ی مستی من
تو نیز ترکم کن
تنهایی جانم آرزوست

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

4in the morning, one summer night

The silence through my window simply reminds me of unique presence of my conscious inside my territory. What can I possibly say about matters I think about right now, and I really believe that’s not a matter of importance. But it seems to keep me awake for hours through the night that keeps away from entering my world of dreams, such a world that feels much finer to me. What am I aching for? Forget it.
Apart from all the reasons I find worthy to think of, I just like doing that. Simple and easy, night life is something attracting me in this empty hours of mine. No need to reach an answer or making a conclusion, just to remain alert through the night, brings me the final points during occupied hours of mine. Like a flashback you suddenly feel enlightened.
Well, why should I hide my thoughts? Those are about me myself, love, freedom, social affairs.
A quick review of my nights

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

دُرد ناب

خیره می نگرم
سکوت کوهستان، تاریکی شب، روشنای ماه
و خیال من
بلند و طولانی
ای کاش زیستنم در امتداد چنین شبی باشد

تا که صبح، نوای اولین گنجشک مرا به خواب بخواند

سرشار از فراوانی روزهایم و شب هایی چون روز
کوهستان ساکت، شب تاریک، ماه روشن
چنین شبی را عطش دارم
ای انسان ها مرا به خود مخوانید
مگر قصد همراهی من، در این سان شبی داشته باشید
و خیالتان
بلند و طولانی

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

از بهر تو فریادرسی نیست غیر از خود تو هیچ کسی نيست

به جانب خویشتنم، به بهانه­ی نوشته­ات
امیدی برای ناامیدیم، برای نومیدیت
دلیلی برای ماندنم، برای رفتنت
پاسخی برای پرسشم
نکته­ای بر یور پوینت آو ویوو
****
باید که پایانی باشد
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب

و به عمق هزاران بوسه زندگی می­کنیم چنان که گویی زنده­ایم. آن روزترها که تنهایی به رقص در می­آمدیم، سبک و بی­دغدغه، تنهای تنها، آزادی را تاب نمی­آوردیم و رویا می­بافتیم، باورمان نبود که زمانی جمع آدمیان بدین سان گوشه گیرمان کند. کنون اگر نیشخندی کافیست تا گذر عمر را به بازی بگیریم و به پیشترها بخندیم، خنده­ی زیاد، فردایمان را به هزار بازی هم اگر باشد، رنگی دگر نخواهد بود. اشک­ها و خنده­ها، بهت­ها و نگاه­های خیره، ما را رها نخواهند کرد. از این گونه زیستن در سرزمین­هایی که مزد گورکن را بهایی بیش از جان (آزادی؟) آدمیست حقا و دریغا که هراس آور هم هست. خوب به خاطر دارم که بزم­های دوستانه و شراب­های یک شبه­ام مگر به دلهره­ی عاقبت بندهایی که از پا گشوده بودم سپری نشد، در فکر نگاه­های فردا و کنش­های زندگی به عمل نابخشوده­ام لحظه­ها سپری شدند و مگر به اهتمام تنم برای به اوج رسیدن ثانیه­ای از ذهنم پاک نشدند. این همه ناهمواری­ها در میان گم­گشتگی­ها و خروارها تاملات یک عقل نارس که دلیلی می­جست بودن را، به آبی آسمان اندیشه می­کرد و پرسشی داشت سبزی درخت را، تاریکی شب را و سرخی عشق را، شوربایی می ساخت که طعم مشخصش بی­مزگیش بود (هست). پیروزی­های کوچک و دنباله­ی شکست­ها، غالب آمدن­های بی­ارزش و شکست دادن­های بزرگ که میانمان مبادله می­شود، هر چند پایاپای نه، شدند قصه­ی بلند گذران روزهای کوتاهمان. دیر شدن­ها و زود بودن­ها دلیل تعلل­ها و کاستی­هامان، بخت و اقبال علت برتری­هامان شدند. و در این میانه
آری ما بزرگ می­شویم و برادران پژمرده و خواهران در خود فرورفته همگی نشانی جز از آغاز مرگ جاویدان ندارند.
و به عمق هزاران بوسه زندگی می­کنیم چنان که گویی زنده­ایم. اینک اما منِ من، منِ تو کجایند؟ به یاد آن همه شب­های سپیدی که از سر گذراندیم و سعادتی که نصیبمان بود، باور کنیم که وجودمان هم موجود است، به یاد آوریم که پشت این من پرسشگر کسی هست که او هم سهمی از زندگی دارد. به کشف دوباره­ی خویشتن، به فتح دوباره­ی قله­های غرورانگیز خیال همت گماریم. واقعیت پنهان پس نگاهمان را بازجوییم که منم، که تویی، که شاید زمانی ما بشود. فریاد نیک خواه درونمان برای روشنی، برای خوش­بختی، برای آزادی را دریابیم. با یاد سادگی آن کودک موطلایی که یگانگی گل سرخش را به تجربه دریافت و شجاعانه آخر سفر را برگزید دلهامان پاک کنیم و مهربان باشیم. به خود رجوع کنیم، نگاهمان را بگردانیم و از نشانی خویشتن بپرسیم. بهای من، بهای تو نه به دنیاییست که در آن هستیم، که به پیرامونسیت که از برای خود می­سازیم. روزی روزگاری اگر دل­مان خیلی هوای خانه­مان را کرد از هم­خانه کمک بخواهیم که از او بر می­آید که به آغوشی گرم از ناکجایمان به اینجایمان آورد، جایی از جنس زمین، جایی از جنس تعلق، جایی برای رهایی! و در این میانه
آری ما بزرگ می­شویم و آوازمان، شعرهامان و نوشته­های تو از آنِ جاودان خبر می­دهند.

پی نوشت: همچنان بر این گمانم که نوشتن زان پیش که برای انتقال نظرات باشد کوششی است برای کشف خویشتن

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

چه چیزی بهتر از این که تو ظهر یه روز گرم بهاری آفتاب چشماتو خیره کنه و نسیمی هم بوزه و ذهنت رو با خودش ببره، فکراتو با خودش ببره و تو که به جایی تکیه دادی سپید پوشیده باشی، سپید به تن داشته باشی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

در میانه­ی راه رفتن و رفتن، باز هم به اینجا می­رسی که چه ناکامل و چه ناکافی زیسته­ای. این پروسه­ی بارها و بارها به نقص خود پی بردن در یک چرخه­ی بی­پایان تکرار می­شود، باز و باز و هر بار تو اعتماد به نفس خود را کاسته و تهی می­بینی. تلاش دوباره تا مگر از راهی نا­آزموده به کمال برسی و ایده­هایی نو دلیلی می شود بودنت را
غافل از اینکه تو سال­ها پیش با صدایت رفته­ای و دیگر نیستی با خودت. حتی قبل از اینکه برای اولین بار عاشق شوی و حتی پیش از فکر کردن به خدا. و تو باز آغاز می­شوی و به پایان می­رسی. هر خشت که بر خشت قبلی می­گذاری جایگاهت را استوارتر کرده­ای و ماندگارتر شده­ای
غافل از اینکه تو سال­ها پیش با صدایت رفته­ای و دیگر نیستی با خودت

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

The Fall

Hey you, the gipsy! Play me a song; don’t make a sad one but just play girls, play. No I won’t sleep tonight and I may not ever. Yeah, let me go and keep going through the night, let me just drive my road. Don’t be foolish, I know this lousy drink wouldn’t be that strong to stop my hands shaking. Oooof, outside my window there is no reason to say stay, I knew you inside the best u just damned showed u enjoy it but I know you inside the best, hey boy, your innocence hurts me, just let me keep going on my dark distant way. Someone I am I’ve found my courage, so let me fall if I must fall, there is no earthly way to say how much I feel soft and how eager I am. Oh, do u see that glimmering light far away? Oh lord, oh lord
Hello, hello even if we said good bye again, just wanna say goodbye my love, goodbye gain. What a wicked thing to do, to let me dream of you, this world is just to break your heart. I know that’s no way to say goodbye, but it’s done and somewhere now I’m going to deal with my invincible defeat, a thousand kisses deep. Yeah, it’s a masterpiece, it is. I see, u didn’t want to make it this way and u didn’t but I’m going to follow the sun as it sets. I kept my promises and I do, forever trusting who we are and for always.

You’re a bit late darling, darling please say it right, say it all, and just let me fall

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

Dead end


Whenever you like to find some light to continue your way just remember my sad end, I just liked to pass by as a hero dies but I died a virgin who never encountered any sort of adventure. All my life was simply about playing a game called my favorite game, at the end, there was no winner. Frankly, I just wasted my time and now I’ve come to such conclusion that not everybody is supposed to be happy. My soul has given in and my mind is lost. Maybe the only thing that could help me keep going was walking into the wild and not in a manner I saw in a film but the way I like it, the way I feel the best. After all I wish you all love and peace. I knew I could not manage affairs but I needed that, yeah I needed and I just devastated myself by staying away from it, I know u should wait till u can handle a life and then live your own life but that was not the shape of my heart.
Heh, just singing the same old song, a very very old one and I’m going to learn to play an instrument I even don’t know its name and go awayyyyyyyyyy. The only way to find my lighttttt
Oh, I have to mention that I don’t believe in god and I’ve found human affairs so complex. Goodbye
If I stay alive, once I’ll laugh at this writing and that is the darkest humor of my life



۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

مرد نیم قرن رو پشت سر گذاشته بود، نصفش به فهمیدن و نصفش به رفتن. دیگه آروم گرفته و لبخندش عمق پیدا کرده بود. از خاطره­ها می­گفت و از لحظه­ها، از آمده­ها و رفته­ها. صدای موزیک توجهش رو جلب کرده بود و همراهش زمزمه می­کرد. با نگاهش به آینده­ی نارسیده­ی من فکر می­کرد و با حضورش راه پیش روم رو معنا می­داد. می­گفت این روزا با اون روزا خیلی فرق داره اما شماها روزهایی رو می­بینید که این روزا دیگه از یادتون میره. همچنان با موزیک همراه بود و زمزمه می­کرد یه دیواره یه دیواره یه دیواره، یه دیواره که پشتش هیچی نداره .....

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

داستان می­گوییم
تاریخ می­نامیم
افسانه می­خوانیم
حماسه می­سازیم
زمانی نمانده دیگر
فردا را ما می­سازیم
این همه
نه
هرگز کافی نخواهد بود
ترانه­ای بخوان
توش راه
فراز آی
رهسپار دشت­های بی­انتها
اینک عشق را خاطره کن
انتخاب کن

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

باید که یه سفری پیش بیاد که بریم شمال دسته جمعی، یه جایی هم آتیش روشن کنیم و دورش بعد اینکه کلی مست شدیم برقصیم. شایدم پیشنهاد ازدواج دادیم. بهتره تو راهم کلی آواز بخونیم. یه صبح زودیم بزنیم به جنگل و کلی بریم تا تهش. بد نیست تو این سفر جای دوستای خوب رو هم خالی کنیم. راستی یه جاده ی بکرم پیدا بشه که کلی رانندگی توش حال بده، اگه شد یه ساعتیم کنار دریا حرفی نزنیم و نهایتش اینکه ایستاده بجیشیم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

آرزو

کنون که فریاد بی­ثمر آزادیم در میان صخره­های جاودانه پابرجا دست­های خالیم را پر می­کند انگیزه­ی بی­انتهای هجرت زبانه می­کشد و فلسفه­ی سنگین تداوم به حضوری سبک طعنه می­زند، تا که کدام زلال آسمان پرواز را علتی باشد. کژاکژ این ناهموار از لنگش چشمانم است، کنون تا پسین پژواک، امیدوار و شلنگ­انداز رقصم آرزوست

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

Sweet Dreams

To leave or to arrive, it doesn’t matter; to be going is the ideal. To be the blood in roads’ vessels, to feel free in the absolute endlessness. You know, it’s a bit hard to stay away from all your sweet dreams, but anyway, they’re gone. To be wilder than the wind or silent as the night, to spend time as the flames warm you or to sing as a friend looks at you, those are all my moments and memories and not a dream, a sweet dream.

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

اگه 68 روزم که بشه، از 727 تا شب 92تاش سحر بشه، من همون جا توی 12 و 48 دقیقه می­مونم تا هر سال سیزده به در بشه
مگه چی مونده غیر همین عددها؟ اساسن هیچی، شاید چندتایی هم عدد و نمی دونم چیزای بی­معنی دیگه. دست ما رو که همین اعداد گرفت تا که قسمت بقیه چی باشه

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

-از خودم می­پرسم من چرا عاشق فروغ شدم؟ چرا فقط یه نگاه کافی بود تا یه دل نه صد دل از دست برم؟ راستش چشم و ابروهاش رو خیلی دوست دارم

-خوب کی دوست نداره؟

-آخه می­دونی نوع نگاهشو به آدما و زندگی، وی آف لایفش رو، می­پسندم

-خوب هستن بعضی ها که این جوریش رو دوست دارن!

-نه، ببین فروغ برای من یه آرزوی همیشه دور از دسترسه که می­دونم رسیدن بهش ناممکنه

-خوب اینم فکر کنم اسم یه جور مرضیه تو روانپزشکی که بعضی­ها دچارش می­شن

-چه جوری بگم با وجود فروغ در واقع تاییدی بر خودم دارم

-خیلی خود­پسند و خودخواهی، اصلن از اولم معلوم بود که خری در چمنزار هستی و نشخوار می­کنی.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

به سختی به یاد می­آورم، اما آن شب گریه­های تو تمامی نداشت و من هیچ نمی­فهمیدم. وقتی که رفتی و در رو به هم کوبیدی اوج احساس آزادی من بود و خیلی هم خوب بود.
حال و روز این ماه­ها را خوب می­فهمم اما، دنیای وارونه و آدمای نشسته، و فلسفه­ی زندگی که نه لذت موندن و نه ترس رفتنه. وی آف لایف من کلن یه جوریه، فرق داره و کلی هم به کسی مربوط نیست. اصلن می­خوام بگم آخرشم می­خوام تنها بشم حداقل برا ساعت­ها. بلاهت؟ خودتی.... این شخصیت­ها که هستن همش عضله و بازو اینا دارن هی تو کارتونا می­دیدیم، حالا همه اومدن می­خوان خودشونو ثابت کنن، همین شده که تلاش راستین این قوم حماقت محض ذهن شما اسم می­گیره. ای توفو بر پشت گوشتان که نبینید و ما ببینیم و بخندیم.

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

تو هم با من نبودی

تو هم با من نبودی
آن که می پنداشتم مثل من بامن
وحتی مثل تن بانت
تو هم با من نبودی آنکه می پنداشتم باید هوا باشد و یا حتی
گمان می کردن این طور باید اط خیل خبرچینان حدا باشد
تو هم با من نیودنی
تو ههم با من ننبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشذ
پو یا با من چنان هم سفره ی شب باید از جنی من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مونم نبودی
بر گلیم ما
و حتی در حریم ما
ساذه ذل بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو بایئ نثل هر عاشق رهلتا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی در خریم ما
ساده دل بودم
مه می پنداشتم
دستان نا اهال تو باید مثل هر عاشق رها بااشد
تو هم با نت نبودی یار
ای یار
ای سیل مصیبت وارررررررر

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

زین بیشتر در نمی­رود

در این دنیای فانی اما زیبای دلربا چنان که پیش می­رویم، همچنان که دشواری­ها و فشارات دائم به پیکر نحیف و ریقوی ما وارد می­آید هی با خود بازگو می­کنیم که ای وای، زین بیشتر دیگر از جان ما که در نمی­رود. چون زمان می­گذرد و ما جوانان ناکام بار دیگر از خیالات خام خارج شده و سر و سینه­ی معشوق را به حال خود رها می­کنیم، همانا باز با شاخ به دیواری فرو رفته و تن زخمی می­کنیم. باز هم همانی کنیم که پیشترها، زبان به ناسزا گشوده و دمی افسرده و ناخوش به کناری می­رویم و طلوع و غروب خورشید را خیره می­شویم. و هیهات که زین بیشتر دیگر از جان ما در نمی­رود. حال اگر ظریفی پیدا بشود و نکته از کار ما در آورد همانا همین آقای رابرت فراست است که چنین فرموده
همه آنچه در مورد زندگی آموخته­ام در یک کلمه خلاصه می­شود: می­گذرد

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

نفیر گلوله صدای ترقه­های آخر سال را می­ماند، صدای زوزه­ی سگ داستان دیگری داشت.
این صحرا جز از آزمایش مردان به کاری نمی­آید، دل در آن زدن آتش را به میان شدن ماند و بس. آواز دلکش چشمان سیاهی که از دوردست­ها می­آید، با عطر خوش زن می­آمیزد. صبحدمان برآمدن خورشید از پس سایه­ای پیش پای گذارد که راه را می­نماید. برهنه ادامه باید داد و از درآمیختن با ددان و نیکان نهراسید. شاخه گل هفت رنگ جادوی این بیابان است بازداشته از بوییدنش، اما وسوسه را پایانی نیست. فروغ، فروغ، فروغ بی پایان آدمی یگانه فلسفه­ی چنین مقامیست و خوشا آنان که فروغ ….

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

چرا تا حالا اینجا نیومده بودم؟ اون بالا اولین چیزی که به خودش گفت، این بود. اگر زودترها این افق باز رو دیده بودم شاید حالا اینجا نبودم. با خودش فکر کرد و تک تک، همه اون چیزهایی رو که تونسته بودن تو این چند سال وجودش رو تکونی بدن به یاد آورد.
مونده بود الآن به کی باید زنگ بزنه، اصلن باید زنگ بزنه به کسی یا نه؟ چه جالبه که آدما فقط وقتی که تنها نیستی سراغت رو می­گیرن و خیلی تصادفی وقتی تنهایی هیچ پیداشون نیست. خوب که فکر می­کرد هنوزم خیلی چیزای نادیده و ناخونده بود که فرصت داشت کشف کنه و مهم­تر از همه­ی اینها می­تونست منتظر بمونه تا اتفاقی تازه بیافته، که از نو، نو بشه. به چند دقیقه قبل فکر کرد، به وقتی که ماشین های پشت سرش فقط بوق می­زدن و اون داشت مهم­ترین بنیان­های فکریش رو زیز و زبر می­کرد. تا حالا برای خودش اصولی رو حفظ کرده بود و خطوط قرمزی داشت که اساسن پشتشون وایساده بود، می­دونست که خیلی کارها هست که میشه با گذر از این حریم­ها بهشون پرداخت، اما تجربه­های همگون دیگران اون رو به شک میانداخت. رد شدن می­تونست برابر افتادن به مسیری باشه که انتهاش تاریکه.
نگاهی به کنارش انداخت، به زوج جوونی که اومده بودن و مثل اون به افق خیره شده بودن، به پدری که دورای دور رو به پسرش نشون می­داد و به مسافری که این بلندی به هیجان کشفیاتش افزوده بود. از سرنوشت شنیده بود اما هیچ وقت نتونسته بود باورش کنه، در واقع چیزای زیادی بود که اون باور نداشت که تعدادشون هم خیلی بیشتر از باورهاش بود. چیزهایی هم بود که اگر چه باورشون نداشت ولی می شناختشون و وجودشون رو حس کرده بود.
به شماره­ی آدم­هایی که تو زندگیش دیده بود احساس­های ناتمام داشت. زمانی بود که خیالپردازی قهار بود، رویاهایی که همه چیز رو به آخر می­رسوند. خاطرات نیمه
خوب بهتره که زودتر بره، دیرش اگر بشه، دلهره­ی اظطراب همه اونهایی که پشتش جاگذاشته بی­قرارش می­کنه. وقتی از یه جایی بالا می­ری برای پایین رفتن باید راه اومده رو دوباره طی کنی. روش رو برگردوند تا پایین بره، صدای خنده، یا میشه گفت قهقهه­ی بلندی رو شنید که به دل نشستنی بود ولی درست همون جا که نشست از ریشه لرزوندش. همین کافی بود تا برگرده و یک بار دیگه به افق خیره بشه و از نو به همه چیز فکر کنه، و بخونه با خودش:
ای رسیده تازه از راه
ای نرفته راه و بیراه
ای به آخر نرسیده
از تو رویا سررسیده
.....
کنون دیگر چه سود اگر که دوستی، هم­نوایی، برادری جایی همین حالا به او می­اندیشد. کنون دیگر چه سود از لحظات نزدیکی به قدر یک نفس، دیگر چه هراس از پایمال شدن خاطره­ها و دلهره­ی وابستگی. یا باید که هر غروب ناز پی خورشید پاک به مغرب کوچ کنه، یا که در انتظار ستاره­ی شباهنگام به آسمان خیره بمونه. یا باید صدها پله را تا زمین بشمره و یا از این حصار کوتاه بپره، بپره، بپره .....
قهقهه ی بلندی که این بار از بالا میومد شهرو خبردار می­کرد. پرواز، این حس آشنای دست نیافتنی، این بار مثل هم آغوشی احساس را سرشار می­کرد. لبخنده­ی بی­دریغ سبکبار دلگشا، عاشقی را بود که پایان را می­بوسید، و نگاهی که فریادی نه، سکوتی نه، حرفی برای آرامش را می­مانست.
و حالا او تنها باکره­ی این گمگشته مزار، با خود حسرت تمام این خزعبلات انباشته در ذهن را به دوش می­کشید و تنها از برای جدی انگاشتن تمام این بی­کارگی­ها و شاید جدی نگرفتن تمام این دقیقه­ها خود را رها کرده بود در پیچ و خم لوله­های جمع کننده ی اسپرم آفریدگار، تا فقط فکر کند که در این چرخش اسپرم­ها او دیده می­شود و اینکه این کوچک ذره هم مهم است و آفریدگار او را به تخمش نگرفته است.

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

صدای رفتنت رو نشنیدم، همون طور که اومدنت رو. از اون روزی که با یه حس تازه به جاده زدیم، به جز دلهره­ی اونایی که پشت سرمون جا گذاشتیم، به چیز دیگه­ای فکر نمی­کردیم. همیشه فکر می­کردم دوست دارم بالای یه کوه زندگی کنم و دنیا رو تنها بگردم. اما اومدن تو رو هیچ وقت نشنیدم، همون طور که رفتنت رو. اینجا من هرگز صاحب اختیار نبودم، دور و نزدیک همیشه تو بودی. تو این همه رفتن و رفتن، دنبالت دویدم و دعوتت کردم تا کنارم بشینی، شنیدی و اومدی اما غریبه بودی خواستم آشنات کنم، نتونستی.
در اومدن خورشید رو ما همیشه بیدار بودیم، در راه بودیم و بودیم، خانه بودیم و نبودیم؛ تو می تونستی، تو نتونستی
تو همه چیزو نگفته بودی، هر چی گفتی هم اونقدر محکم گفتی که نتونستم، آره من نتونستم روش حرفی بزنم. من روان بوده­ام و نه اونقدر استوار که نظری رو حرفت بدم. بادها پیامت رو آوردند و من سرگشته از آنچه به خواست ما می­رود اما نه به کام ما، جاده­ها رو برگشتم و آشنا به پیچ و خم جاده هر مسافری رو نشونی دادم.

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

شراب يک شبه

ذهن خواب آلوده ام
خمار رویاهایم است
و شب های سپیدم
کهکشان پر ستاره ایست
پروازم را بستر آرامش
سودای در به دری
آینده را،
و خاطرات قدیمی
گذشته را،
اینک مست توام

بوسه ام را دلیلی مگرد


۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

به سراغ من اگر می­آیید شاخه­ای گل با خود بیاورید، گاهی تصور می­کنم زندگی من می تواند در چند شاخه گل خلاصه شود. ساعت­ها، روزها و سال­ها با یک گل بودن و هدیه کردن همه­ی عشق وجودم به آن، کاریست که فکر می کنم از عهده­ی آن برمی­آیم.
به سراغ من اگر می­آیید شاخه­ای گل با خود بیاورید، سفید یا زرد. بهتر است گل را از گل فروش سر چهارراه گرفته باشید. آخر می­دانید، من و او مدتهاست به هم عادت کرده­ایم. او خریداران گل­های مرا می­شناسد و من هم گل­های خریداری شده از او را.
به سراغ من اگر می­آیید شاخه­ای گل با خود بیاورید، اینجا در خانه­ی من، آری اینجا یعنی در خانه­ی من، همیشه لاو استوری در حال پخش شدن است. اینجا عشق سخنورترین بی­زبانان و جاری­ترین احساس­هاست. از دلیل بوسه­ی من نپرسید، به سراغ من اگر می­آیید شاخه­ای گل با خود بیاورید.