۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

از تجربه­ی من در گندم بریان

دلتنگی دیگر از آن دست احساس­های کهنه­ است که توان رخنه در وجود من را ندارد، هر چند گاهی به بهانه­ای روی خود را به من می­نمایاند اما گذشت از آن دورانی که بتواند تاب و توان از من بگیرد. نه تنها دلتنگی که هر آنچه از جنس احساس مدتیست که برای من رنگ باخته است و این برای من که سال­های کوتاه سپری شده را با دلی سرشار گذرانده­ام واقعیتی نمایان است. به تازگی حتی بر این گمانم که بدان خو گرفته­ام و دیگر چندان هم از این که روزهایم را به دور از حال و احوال جوانی و با منطق و حسابی دیگرسان بگذرانم ناراحت نیستم. چه شد و چه رفت که قدم در این راه نهادم خود قصه­ای دارد دراز، که گفتنش خود چندین سال از زندگی مرا در بر می­گیرد.
کنون همه اندیشه­ام آنست که آیا فریاد دریغ سر دهم که گوهری چنانم بود و از کف برفت یا که بر درستی و استواری راهم پای فشارم و خم به ابرو نیاورم. این یکی در کوتاه زمان نه مرا به عرش برده و نه به فرشم کشانیده و آن یک چه بسیار بارها که پر و خالیم کرده است. خوب به یاد دارم که اگر شکستی بود آن چنان به زیرم می­کشانید که آسمان جز تاری و تیرگی رنگی به خود نمی­گرفت، و اگر برد و پیشرفتی بود آن چنان از خود بی­خودم می­کرد که در غروری بی­پروا غرق می­شدم. اما نکته­ی مشترک این هر دو دغدغه­هایست که بی­تغییر باقی می­مانند و به فکر وامیدارند مرا.
و اما ای دوست، از خودم و از حس و حالم برایت گفتم تا بهتر بدانی که چه تجربه­ی ناب و چه سفر بی­همتایی داشتم. شبی پیشتر از سفر به قلب کویر با دوستی که به برادری می­شناسمش و نامش را حتمن از من شنیده­ای از نیازم و از اشتیاقم گفتم که چطور دلتنگ یک آغوش بودم. چنان که با تو گفتم چنین احساسی در این زمان برای من به مانند قطره­ای آب بود در بیابان که حالا که در این غروب پاییزی به خانه بازگشته­ام قدر آن را نیک می­دانم. سفر آغاز شد و دوری راه هیچ از هیجان آن کم نکرد که حرکت بی­خبر بود و پنهان از دید آشنایان که دغدغه­ی ایشان بدون تردید مرا از سفر باز می­داشت. هدف همانا گرم­ترین نقطه­ی این کره­ی خاکی بود که وصف آن در گوشه و کنار بسیار بود. گندم بریان که به قول همسفرم برای عشق­بازی با آن باید که جان خود را مهرش کنی، آن قدر جذاب بود که فریب دلرباییش را بخورم. وقتی که با پای پیاده قدم در این دشت گذاشتم هرگز فکر نمی­کردم در کمتر از چند ساعت دیگر از فرط بی­آبی بدنم نقش بر زمین شود. بی­تجربگی ما و گرما چنان کرد که مرگ را نزدیک­تر از هر زمانی به چشم ببینم. کار بدانجایی رسید که جسمم جز توده­ای فرسوده و سنگین نبود که توان کشیدن خود نداشت. با قدم­هایی که سست­تر از هر نسیم سرگردانی به زمین نرسیده و رسیده از زانو خم می­شدند از پس دوستانم ره می­سپردم. این تنها ذهن و امیدهای من بود که پاهای تاول زده­ام را همچنان به دنبال خود می­کشید. در راه رفتن چقدر تلاش کردم تا همچون کویر برهنه­ی اطرافم ذهن خود را خالی کنم و بی هیچ پرده و حجابی وجود خودم را بنگرم تا شاید روزنی بیابم برای ورود به بخش­های ناشناخته­ی خویشتن. اما تنها زمانی به این مقام رسیدم که بیابان هر لحظه مرا از من دور می­کرد و جسمم ناتوان و رنجور از هستی در حال تهی شدن بود. چنین بود که جز به زنده ماندن و دیدن صبح فردا به سلامت فکر نمی­کردم و این بار خطر جدی­تر از هر زمانی در برابرم بود. ما سه نفر بودیم و هر یک تلاشمان این بود تا خستگی و ترس خود را در درون خود نگاه داریم و همسفران را به ادامه­ی راه ترغیب کنیم. تا اینکه سرانجام درست در آستانه­ی غروب خورشید که خبر از آغاز یک شب سرد کویری می­داد، با دیدن سلیمان*، این تن ما بود که خراب خاک شد و با خیال هموار نقش زمین. این لحظات بیم و امید چنان یگانه بود که جز با چنین جسارت بزرگی نمی­شد بدان رسید.
در میانه­ی این تلاش برای بقا پرسشی بود که مرا به خنده وامی­داشت و مضحک­تر اینکه این سوال بی­جواب از جنس دلتنگی بود. همه­ی آنچه از آن می­گریختم باز هم با یک چشم به هم زدن در برابرم بود و آن هم اینکه آیا کسی هست که بعد از من با خود بگوید
اونی که دوسم داشت تو غبارا گم شد....
یا اینکه با خود بخواند
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد، تا قیامت دل من گریه می­خواد
حال که می­نگرم فکر میکنم مگر نه اینکه مرگ پرده از درون من برداشته و بزرگترین دغدغه­­ی مرا به من می­نمایاند! آری من حالا باور دارم و نیک دیده­­ام که وجودم از پی چه سرگردان دنیا شده است، زین پس می­دانم که اگر به دنبال خوش بختی هستم کجا در پی­اش باشم و از چه کسانی بطلبم، روشن­تر از هر زمانی آگاهانه دانستم سعادت خود را با کسانی که دوستم دارند پیدا کنم، آری کسانی که دوستدارم هستند.
و چه شیرین بود که در راه برگشت راه را در تاریکی شب گم کردیم اما هیچ دغدغه­ی نرسیدن نداشتیم. چه باک اگر ساعتی دیرتر به راحتی و سکون می­رسیدیم. فرمان را به هر جهت که حدس می­­زدیم و تنها بر اساس گمان راه درست می­پنداشتیم، می­گرداندیم و من چه ساده گوش فرا داده بودم به صدایی که می­خواند با ما
من از اون آسمون آبی می­خوام
من از اون شب­های مهتابی می­خوام
دلم از خاطره­های بد جدا
من از اون وقتای بی­تابی می­خوام
من از اون وقتای بی­تابی می­­خوام

*سلیمان نامیست بر یک ماشین

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر