دلتنگی دیگر از آن دست احساسهای کهنه است که توان رخنه در وجود من را ندارد، هر چند گاهی به بهانهای روی خود را به من مینمایاند اما گذشت از آن دورانی که بتواند تاب و توان از من بگیرد. نه تنها دلتنگی که هر آنچه از جنس احساس مدتیست که برای من رنگ باخته است و این برای من که سالهای کوتاه سپری شده را با دلی سرشار گذراندهام واقعیتی نمایان است. به تازگی حتی بر این گمانم که بدان خو گرفتهام و دیگر چندان هم از این که روزهایم را به دور از حال و احوال جوانی و با منطق و حسابی دیگرسان بگذرانم ناراحت نیستم. چه شد و چه رفت که قدم در این راه نهادم خود قصهای دارد دراز، که گفتنش خود چندین سال از زندگی مرا در بر میگیرد.
کنون همه اندیشهام آنست که آیا فریاد دریغ سر دهم که گوهری چنانم بود و از کف برفت یا که بر درستی و استواری راهم پای فشارم و خم به ابرو نیاورم. این یکی در کوتاه زمان نه مرا به عرش برده و نه به فرشم کشانیده و آن یک چه بسیار بارها که پر و خالیم کرده است. خوب به یاد دارم که اگر شکستی بود آن چنان به زیرم میکشانید که آسمان جز تاری و تیرگی رنگی به خود نمیگرفت، و اگر برد و پیشرفتی بود آن چنان از خود بیخودم میکرد که در غروری بیپروا غرق میشدم. اما نکتهی مشترک این هر دو دغدغههایست که بیتغییر باقی میمانند و به فکر وامیدارند مرا.
و اما ای دوست، از خودم و از حس و حالم برایت گفتم تا بهتر بدانی که چه تجربهی ناب و چه سفر بیهمتایی داشتم. شبی پیشتر از سفر به قلب کویر با دوستی که به برادری میشناسمش و نامش را حتمن از من شنیدهای از نیازم و از اشتیاقم گفتم که چطور دلتنگ یک آغوش بودم. چنان که با تو گفتم چنین احساسی در این زمان برای من به مانند قطرهای آب بود در بیابان که حالا که در این غروب پاییزی به خانه بازگشتهام قدر آن را نیک میدانم. سفر آغاز شد و دوری راه هیچ از هیجان آن کم نکرد که حرکت بیخبر بود و پنهان از دید آشنایان که دغدغهی ایشان بدون تردید مرا از سفر باز میداشت. هدف همانا گرمترین نقطهی این کرهی خاکی بود که وصف آن در گوشه و کنار بسیار بود. گندم بریان که به قول همسفرم برای عشقبازی با آن باید که جان خود را مهرش کنی، آن قدر جذاب بود که فریب دلرباییش را بخورم. وقتی که با پای پیاده قدم در این دشت گذاشتم هرگز فکر نمیکردم در کمتر از چند ساعت دیگر از فرط بیآبی بدنم نقش بر زمین شود. بیتجربگی ما و گرما چنان کرد که مرگ را نزدیکتر از هر زمانی به چشم ببینم. کار بدانجایی رسید که جسمم جز تودهای فرسوده و سنگین نبود که توان کشیدن خود نداشت. با قدمهایی که سستتر از هر نسیم سرگردانی به زمین نرسیده و رسیده از زانو خم میشدند از پس دوستانم ره میسپردم. این تنها ذهن و امیدهای من بود که پاهای تاول زدهام را همچنان به دنبال خود میکشید. در راه رفتن چقدر تلاش کردم تا همچون کویر برهنهی اطرافم ذهن خود را خالی کنم و بی هیچ پرده و حجابی وجود خودم را بنگرم تا شاید روزنی بیابم برای ورود به بخشهای ناشناختهی خویشتن. اما تنها زمانی به این مقام رسیدم که بیابان هر لحظه مرا از من دور میکرد و جسمم ناتوان و رنجور از هستی در حال تهی شدن بود. چنین بود که جز به زنده ماندن و دیدن صبح فردا به سلامت فکر نمیکردم و این بار خطر جدیتر از هر زمانی در برابرم بود. ما سه نفر بودیم و هر یک تلاشمان این بود تا خستگی و ترس خود را در درون خود نگاه داریم و همسفران را به ادامهی راه ترغیب کنیم. تا اینکه سرانجام درست در آستانهی غروب خورشید که خبر از آغاز یک شب سرد کویری میداد، با دیدن سلیمان*، این تن ما بود که خراب خاک شد و با خیال هموار نقش زمین. این لحظات بیم و امید چنان یگانه بود که جز با چنین جسارت بزرگی نمیشد بدان رسید.
در میانهی این تلاش برای بقا پرسشی بود که مرا به خنده وامیداشت و مضحکتر اینکه این سوال بیجواب از جنس دلتنگی بود. همهی آنچه از آن میگریختم باز هم با یک چشم به هم زدن در برابرم بود و آن هم اینکه آیا کسی هست که بعد از من با خود بگوید
اونی که دوسم داشت تو غبارا گم شد....
یا اینکه با خود بخواند
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد، تا قیامت دل من گریه میخواد
حال که مینگرم فکر میکنم مگر نه اینکه مرگ پرده از درون من برداشته و بزرگترین دغدغهی مرا به من مینمایاند! آری من حالا باور دارم و نیک دیدهام که وجودم از پی چه سرگردان دنیا شده است، زین پس میدانم که اگر به دنبال خوش بختی هستم کجا در پیاش باشم و از چه کسانی بطلبم، روشنتر از هر زمانی آگاهانه دانستم سعادت خود را با کسانی که دوستم دارند پیدا کنم، آری کسانی که دوستدارم هستند.
و چه شیرین بود که در راه برگشت راه را در تاریکی شب گم کردیم اما هیچ دغدغهی نرسیدن نداشتیم. چه باک اگر ساعتی دیرتر به راحتی و سکون میرسیدیم. فرمان را به هر جهت که حدس میزدیم و تنها بر اساس گمان راه درست میپنداشتیم، میگرداندیم و من چه ساده گوش فرا داده بودم به صدایی که میخواند با ما
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطرههای بد جدا
من از اون وقتای بیتابی میخوام
من از اون وقتای بیتابی میخوام
کنون همه اندیشهام آنست که آیا فریاد دریغ سر دهم که گوهری چنانم بود و از کف برفت یا که بر درستی و استواری راهم پای فشارم و خم به ابرو نیاورم. این یکی در کوتاه زمان نه مرا به عرش برده و نه به فرشم کشانیده و آن یک چه بسیار بارها که پر و خالیم کرده است. خوب به یاد دارم که اگر شکستی بود آن چنان به زیرم میکشانید که آسمان جز تاری و تیرگی رنگی به خود نمیگرفت، و اگر برد و پیشرفتی بود آن چنان از خود بیخودم میکرد که در غروری بیپروا غرق میشدم. اما نکتهی مشترک این هر دو دغدغههایست که بیتغییر باقی میمانند و به فکر وامیدارند مرا.
و اما ای دوست، از خودم و از حس و حالم برایت گفتم تا بهتر بدانی که چه تجربهی ناب و چه سفر بیهمتایی داشتم. شبی پیشتر از سفر به قلب کویر با دوستی که به برادری میشناسمش و نامش را حتمن از من شنیدهای از نیازم و از اشتیاقم گفتم که چطور دلتنگ یک آغوش بودم. چنان که با تو گفتم چنین احساسی در این زمان برای من به مانند قطرهای آب بود در بیابان که حالا که در این غروب پاییزی به خانه بازگشتهام قدر آن را نیک میدانم. سفر آغاز شد و دوری راه هیچ از هیجان آن کم نکرد که حرکت بیخبر بود و پنهان از دید آشنایان که دغدغهی ایشان بدون تردید مرا از سفر باز میداشت. هدف همانا گرمترین نقطهی این کرهی خاکی بود که وصف آن در گوشه و کنار بسیار بود. گندم بریان که به قول همسفرم برای عشقبازی با آن باید که جان خود را مهرش کنی، آن قدر جذاب بود که فریب دلرباییش را بخورم. وقتی که با پای پیاده قدم در این دشت گذاشتم هرگز فکر نمیکردم در کمتر از چند ساعت دیگر از فرط بیآبی بدنم نقش بر زمین شود. بیتجربگی ما و گرما چنان کرد که مرگ را نزدیکتر از هر زمانی به چشم ببینم. کار بدانجایی رسید که جسمم جز تودهای فرسوده و سنگین نبود که توان کشیدن خود نداشت. با قدمهایی که سستتر از هر نسیم سرگردانی به زمین نرسیده و رسیده از زانو خم میشدند از پس دوستانم ره میسپردم. این تنها ذهن و امیدهای من بود که پاهای تاول زدهام را همچنان به دنبال خود میکشید. در راه رفتن چقدر تلاش کردم تا همچون کویر برهنهی اطرافم ذهن خود را خالی کنم و بی هیچ پرده و حجابی وجود خودم را بنگرم تا شاید روزنی بیابم برای ورود به بخشهای ناشناختهی خویشتن. اما تنها زمانی به این مقام رسیدم که بیابان هر لحظه مرا از من دور میکرد و جسمم ناتوان و رنجور از هستی در حال تهی شدن بود. چنین بود که جز به زنده ماندن و دیدن صبح فردا به سلامت فکر نمیکردم و این بار خطر جدیتر از هر زمانی در برابرم بود. ما سه نفر بودیم و هر یک تلاشمان این بود تا خستگی و ترس خود را در درون خود نگاه داریم و همسفران را به ادامهی راه ترغیب کنیم. تا اینکه سرانجام درست در آستانهی غروب خورشید که خبر از آغاز یک شب سرد کویری میداد، با دیدن سلیمان*، این تن ما بود که خراب خاک شد و با خیال هموار نقش زمین. این لحظات بیم و امید چنان یگانه بود که جز با چنین جسارت بزرگی نمیشد بدان رسید.
در میانهی این تلاش برای بقا پرسشی بود که مرا به خنده وامیداشت و مضحکتر اینکه این سوال بیجواب از جنس دلتنگی بود. همهی آنچه از آن میگریختم باز هم با یک چشم به هم زدن در برابرم بود و آن هم اینکه آیا کسی هست که بعد از من با خود بگوید
اونی که دوسم داشت تو غبارا گم شد....
یا اینکه با خود بخواند
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد، تا قیامت دل من گریه میخواد
حال که مینگرم فکر میکنم مگر نه اینکه مرگ پرده از درون من برداشته و بزرگترین دغدغهی مرا به من مینمایاند! آری من حالا باور دارم و نیک دیدهام که وجودم از پی چه سرگردان دنیا شده است، زین پس میدانم که اگر به دنبال خوش بختی هستم کجا در پیاش باشم و از چه کسانی بطلبم، روشنتر از هر زمانی آگاهانه دانستم سعادت خود را با کسانی که دوستم دارند پیدا کنم، آری کسانی که دوستدارم هستند.
و چه شیرین بود که در راه برگشت راه را در تاریکی شب گم کردیم اما هیچ دغدغهی نرسیدن نداشتیم. چه باک اگر ساعتی دیرتر به راحتی و سکون میرسیدیم. فرمان را به هر جهت که حدس میزدیم و تنها بر اساس گمان راه درست میپنداشتیم، میگرداندیم و من چه ساده گوش فرا داده بودم به صدایی که میخواند با ما
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطرههای بد جدا
من از اون وقتای بیتابی میخوام
من از اون وقتای بیتابی میخوام
*سلیمان نامیست بر یک ماشین
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر