۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

و چه ساده می­گذرد، ساده، ساده
دیگرکان زادروز کسی را جشن می­گیرند که زمانی تنها از آن تو بوده و اگر خویشتن رهی دیگر برگزیده بودی هم اینک تو بودی و یگانه بودی و معنی می­دادی خیلی چیزها را، اما تو نیستی و دیگرکان جشن می­گیرند نبودنت را و زادروزش را به یغما می­برند. نمی­شد و نشد که بمانی، لیک گذر عمر ببین که لب جویی که ننشستی بل همسفر باد رفتی و رفتی و نخواهی رسید. آنچه تو را می­ماند برق و لرزیست که به یاد بوسه­ای، آغوشی یا شبی بر تنت می­نشیند و با خود می­گویی چه ساده می­گذشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر