و من در رویاهایم هزاران بار زورگویان را از تخت به زیر کشیدهام و چه بسیار با نامردمان بیریشه که ستیز نمودهام. من در رویاهایم چه بسیار بارها که با کسانی که دوستشان داشتهام هم بالین شدهام و چه بسا که هیچ هم نمیشناختم ایشان را و باز هم هم بالین. امروز اما در این عصر پاییزی فارغ از هر رویا و خیالی نامجو گوش میکنم و او میخواند و من زمزمه میکنم که
و من چشمانم را بسته بود او
و چون ادامه میدهیم این منم و اشک و بهت و باز هم اشک و اشک و اشک و آه و آه و آه، آه، آه، آه، آه، آه.
از مردمان تنهایی شدهام که در آسمان سیگار میکشند، از همانهایی که یا چشم به انتها دارند و با نگاهی خیره گویی به تخمشان هم نیست بود و نبود دیگران و یا از آن گروه که راه را واژگون میپیمایند و در تلاشند با سیگاری رنج بودن و فهمیدن و از احساس سرشار بودن را فراموش کنند و یا حتی تنها کسانی هستند که از روی عادت و از آن روی که ترک آن مایهی مرض است این چنین میکنند. دوستی میگوید که عمیقترین دردی که بر ما وارد میشود نه مرگ که نداشتن کسیست تا الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و من میگویم که ما درد مشترکیم.
من اما در آسمان دود میشوم تا به عرش روم، تا سبک باشم، تا که آخر از آن بالاها بنگرم خودم را، شما را، ایشان را و تو را و به ویژه تو را که در آن پایینها گمم در تو و نمیبینمت و هی به دنبالت میگردم. تیزتر که بنگریم من هزاران دغدغه دارم که چیست و چگونه است این زمان و این مکان، این جامعه و این حکومت، این پدر، مادر، خواهر، برادر، این و آن و این و آن و این و آن. و نیک گر که فکر کنیم من درگیر هزار مشغلهام و چندین و چند تمام و ناتمام دارم. اما چه رازآمیزترینیست این گونه که تویی و این گونه که منم، این گونه که ما و لبالب عاشقیم، دوشیزگان باکرهایم ما و گر بارها با هر دیو و فرشته درآمیزیم همچنانیم باکره و دست نیافته تا که به هم رسیم. چنین که بنگری نه بکارت نازک دخترکان تقدسی دارد و نه فتحالفتوح سنگین پسرکان اقتداری. اینان همگی یا که باید مست خدایشان شوند تا از رنج باکرگی نمیرند و یا که مست مست از یاد ببرند بیچارگیشان را و یا شاید هم سیگاری بکشند.
دود شدم دود شدم هالهی پر شور شدم
نیست شدم نیست شدم غمزهی معشوق شدم
و من کشف کردهام، من دریافتهام که این سیگاریان نه از برای دود است که چنین میکنند کز برای نور است کار ایشان. همانا هر نخی که روشن میکنیم جرقهای میزنیم و حرارتی داریم و نور میپراکنیم و چه روشنای دلانگیزیست آن روشنای حاصل از وجود آدمی. آری، زین روی میباشد که هر دود کردنی را لمحهای از روشناییست.
و من که به کمینهی عدد دود میکنم آدمیان بسیار دود کننده را دوست میدارم که کمک میکنند به این روشنایی؛ و راستش را بخواهید من از حافظ پرسیدهام علاج کار، و او که نکتهها از انجمنها داند پاسخم داد
مصلحت دید من آنست که یاران همه کار
بگذارند و خم طرهی یاری گیرند
و من چشمانم را بسته بود او
و چون ادامه میدهیم این منم و اشک و بهت و باز هم اشک و اشک و اشک و آه و آه و آه، آه، آه، آه، آه، آه.
از مردمان تنهایی شدهام که در آسمان سیگار میکشند، از همانهایی که یا چشم به انتها دارند و با نگاهی خیره گویی به تخمشان هم نیست بود و نبود دیگران و یا از آن گروه که راه را واژگون میپیمایند و در تلاشند با سیگاری رنج بودن و فهمیدن و از احساس سرشار بودن را فراموش کنند و یا حتی تنها کسانی هستند که از روی عادت و از آن روی که ترک آن مایهی مرض است این چنین میکنند. دوستی میگوید که عمیقترین دردی که بر ما وارد میشود نه مرگ که نداشتن کسیست تا الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و من میگویم که ما درد مشترکیم.
من اما در آسمان دود میشوم تا به عرش روم، تا سبک باشم، تا که آخر از آن بالاها بنگرم خودم را، شما را، ایشان را و تو را و به ویژه تو را که در آن پایینها گمم در تو و نمیبینمت و هی به دنبالت میگردم. تیزتر که بنگریم من هزاران دغدغه دارم که چیست و چگونه است این زمان و این مکان، این جامعه و این حکومت، این پدر، مادر، خواهر، برادر، این و آن و این و آن و این و آن. و نیک گر که فکر کنیم من درگیر هزار مشغلهام و چندین و چند تمام و ناتمام دارم. اما چه رازآمیزترینیست این گونه که تویی و این گونه که منم، این گونه که ما و لبالب عاشقیم، دوشیزگان باکرهایم ما و گر بارها با هر دیو و فرشته درآمیزیم همچنانیم باکره و دست نیافته تا که به هم رسیم. چنین که بنگری نه بکارت نازک دخترکان تقدسی دارد و نه فتحالفتوح سنگین پسرکان اقتداری. اینان همگی یا که باید مست خدایشان شوند تا از رنج باکرگی نمیرند و یا که مست مست از یاد ببرند بیچارگیشان را و یا شاید هم سیگاری بکشند.
دود شدم دود شدم هالهی پر شور شدم
نیست شدم نیست شدم غمزهی معشوق شدم
و من کشف کردهام، من دریافتهام که این سیگاریان نه از برای دود است که چنین میکنند کز برای نور است کار ایشان. همانا هر نخی که روشن میکنیم جرقهای میزنیم و حرارتی داریم و نور میپراکنیم و چه روشنای دلانگیزیست آن روشنای حاصل از وجود آدمی. آری، زین روی میباشد که هر دود کردنی را لمحهای از روشناییست.
و من که به کمینهی عدد دود میکنم آدمیان بسیار دود کننده را دوست میدارم که کمک میکنند به این روشنایی؛ و راستش را بخواهید من از حافظ پرسیدهام علاج کار، و او که نکتهها از انجمنها داند پاسخم داد
مصلحت دید من آنست که یاران همه کار
بگذارند و خم طرهی یاری گیرند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر