۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

سيگار

و من در رویاهایم هزاران بار زورگویان را از تخت به زیر کشیده­ام و چه بسیار با نامردمان بی­ریشه که ستیز نموده­ام. من در رویاهایم چه بسیار بارها که با کسانی که دوستشان داشته­ام هم بالین شده­ام و چه بسا که هیچ هم نمی­شناختم ایشان را و باز هم هم بالین. امروز اما در این عصر پاییزی فارغ از هر رویا و خیالی نامجو گوش می­کنم و او می­خواند و من زمزمه می­کنم که
و من چشمانم را بسته بود او
و چون ادامه می­دهیم این منم و اشک و بهت و باز هم اشک و اشک و اشک و آه و آه و آه، آه، آه، آه، آه، آه.
از مردمان تنهایی شده­ام که در آسمان سیگار می­کشند، از همان­هایی که یا چشم به انتها دارند و با نگاهی خیره گویی به تخمشان هم نیست بود و نبود دیگران و یا از آن گروه که راه را واژگون می­پیمایند و در تلاشند با سیگاری رنج بودن و فهمیدن و از احساس سرشار بودن را فراموش کنند و یا حتی تنها کسانی هستند که از روی عادت و از آن روی که ترک آن مایه­ی مرض است این چنین می­کنند. دوستی می­گوید که عمیق­ترین دردی که بر ما وارد می­شود نه مرگ که نداشتن کسیست تا الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و من می­گویم که ما درد مشترکیم.
من اما در آسمان دود می­شوم تا به عرش روم، تا سبک باشم، تا که آخر از آن بالاها بنگرم خودم را، شما را، ایشان را و تو را و به ویژه تو را که در آن پایین­ها گمم در تو و نمی­بینمت و هی به دنبالت می­گردم. تیزتر که بنگریم من هزاران دغدغه دارم که چیست و چگونه است این زمان و این مکان، این جامعه و این حکومت، این پدر، مادر، خواهر، برادر، این و آن و این و آن و این و آن. و نیک گر که فکر کنیم من درگیر هزار مشغله­ام و چندین و چند تمام و ناتمام دارم. اما چه رازآمیزترینیست این گونه که تویی و این گونه که منم، این گونه که ما و لبالب عاشقیم، دوشیزگان باکره­ایم ما و گر بارها با هر دیو و فرشته در­آمیزیم همچنانیم باکره و دست نیافته تا که به هم رسیم. چنین که بنگری نه بکارت نازک دخترکان تقدسی دارد و نه فتح­الفتوح سنگین پسرکان اقتداری. اینان همگی یا که باید مست خدایشان شوند تا از رنج باکرگی نمیرند و یا که مست مست از یاد ببرند بیچارگیشان را و یا شاید هم سیگاری بکشند.
دود شدم دود شدم هاله­ی پر شور شدم
نیست شدم نیست شدم غمزه­ی معشوق شدم
و من کشف کرده­ام، من دریافته­ام که این سیگاریان نه از برای دود است که چنین می­کنند کز برای نور است کار ایشان. همانا هر نخی که روشن می­کنیم جرقه­ای می­زنیم و حرارتی داریم و نور می­پراکنیم و چه روشنای دل­انگیزیست آن روشنای حاصل از وجود آدمی. آری، زین روی می­باشد که هر دود کردنی را لمحه­ای از روشناییست.
و من که به کمینه­ی عدد دود می­کنم آدمیان بسیار دود کننده را دوست می­دارم که کمک می­کنند به این روشنایی؛ و راستش را بخواهید من از حافظ پرسیده­ام علاج کار، و او که نکته­ها از انجمن­ها داند پاسخم داد
مصلحت دید من آنست که یاران همه کار
بگذارند و خم طره­ی یاری گیرند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر