۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

من تو فکر این بودم که سربالایی دم خونه رو چه جوری رکاب بزنم که دیدم دوچرخه اصلن چرخ نداره، گفتی که نرم دنبالشون که هیچ وقت پیدا نمی کنمشون. ولی آخه بدون چرخ که نمیشه، حتمن یه جایی جا گذاشتم. یه روز که بارون میومده یا که خورشید داشته غروب می­کرده یه جایی گذاشتم و بعد هم یادم رفته بردارم، شاید هم تا حالا دزد برده باشدشون. مهم نیست ولی باید برگردم، بدون دوچرخه نمیشه آخه من از روز اول خودم و تو رو روی دوچرخه تصور کرده بودم جز این هم نمیشه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر