۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

روزهاي ترانه و اندوه

روزهایی هستند در زندگی که جان ناقابل من بیگانه از همه­ی پیرامون خود دنیایی دگر دارد. دنیایی غریبه با همه­ی روزهای دیگرم. آن گونه که آشنایانِ با خود را شگفت زده و حیران می­کنم. روزهایی از جنس بهانه (ترانه) و تشویش، ذهن خواب­آلوده­ام در چنین هنگامه­ای، بیدارتر از هر زمانی، درگیر تفکرات و خیالات وهم­آلود اما زنده­ای می­شود که شناخت و دریافت من از دنیای خارج را دگرگون می­کند. این روزها نه از آن دست زمان­هایی هستند که بغض گلوی آدم را می­گیرد و تن خسته شانه­ای را می­جوید تا برایش گریه کند، که چه بسیار پیش آمده که این روزها را خنده­های بیمارگونه و عصبی متمایز کرده­اند، هر چند به بهانه­ای کوچک و ناقابل. اما نیک می­دانم که حس­هایی از جنس دلتنگی و حسرت غالب­ترند در این زمان، هر چند جریان فکرم آن­ قدر روان نیست که حاصل روشن و قابل فهمی پیدا کنم.
چنین می­شود که پیش می­آید زمانی در زندگی که مسائل و مفاهیم ارزش ذاتی خود را از بن از دست می­هند و همه­ی آنچه تا دیروز آن قدر مهم و موثر بود که رفتار و کنش و واکنش­های خود را بر آن پایه می­گذاشتم به کناری رفته و معادلات زندگی بر­هم­می­ریزند. در این روزها روزمره­ی عمرم را تنها نیش­خندی نثار می­کنم و اموری سر باز می­کنند که برای وجود من از اهمیتی دوچندان برخوردارند. اینک زمان جدا شدن از زندگی و تأمل در آنچه می­باشد که در دشوار زندگی فرصتی برای رسیدن به آن­ها نیست.
از عمیق­ترین پستوهای نهاد خویش یک اژدهای هفت سر را به بیرون می­کشم و به جدال با آن برمی­خیزم و همچون زخمی چرکین که زخم باز کرده باشد، همه­ی درونی­ترین دغدغه­ها را بیرون کشیده و به دنبال مرهم نه، که در پی آن می­شوم که با حدت تمام اینها را از خویشتن جدا کرده و به کناری افکنم. در چنین روزهاییست که زبانم تند و رفتارم دیگرسان می­شود و چه نیکوست اگر تنها باشم و فاصله بگیرم که آدمیان از من انتظار مرا دارند و نمی­پذیرند که هر لحظه شعله­های این اژدها از گوشه و کنار وجود من بیرون بزند. هر چند بودن دوستی که خود می­شناسد این اژدها را در کنار آدمی سخت به کار آید و چه خاطره­ساز است جدال مشترک اگر حوصله کند و همراه شود.
من در چنین روزهایی خود را بهتر می­شناسم و لیک دریغا که دیگران پیرامون را آزار داده و از خود می­رانم و ایشان را از خود بیگانه­تر می­کنم و اینان این فرصت شایسته­ی شناختن مرا از کف می­دهند. هر چه بیشتر اهل تجربه­های مشترک باشند بیشتر همراه می­شوند و مرا می­شناسند ورنه از حدود شناخت من در روزهای آفتابی عمرم فراتر نمی­روند و هر چند نزدیک می­شوند به من ولی با من یکی نمی­شوند. و من چه دوست می­دارم آنانی را که این احوال را می­شناسند و فرصت غنیمت می­شمرند. بگذریم، من این روزها را دوست می­دارم، چرا که حس­هایم آن قدر برجسته و bold می­شوند که تجاربی ناب و بی­نظیر می­یابم. چه باک اگر در آخر این منم که خسته از زورآزمایی کژاکژ با این اژدها دست می­کشم و به روزمره­ی خود پناه می­برم. که همه­ی دوره­ی این جنگ بدان می­ماند که در زندگی چند جهش بزرگ کرده­ام و زان پس دیدی دیگر سان دارم.من چه عادت بیهوده­ای دارم که بسیار از خود می­گویم، اما اینها را گفتم که بدانی که کسی هست که تو را دوست می­خواند و برادرانه مشتاق است از تو بشنود. اگر نیست از خنده­ها و شکفتن­هایت، اگر نیست از قلب سرشار و ذهن پرشورت، که اگر دلتنگی هم داری، اگر که در جدال نابرابر با اژدهای هفت­ سر هم هستی، با من سخن بگو، بگذار همره هر صعود و سقوط تو را دریابم. با من سخن بگو و از خود بگو که من شنیدت را دوست می­دارم. مرا به شنیدن عادت بده و بگذار با هم پر و خالی شویم. و بدان که من برای تو قصه­ها دارم و از تو می­خواهم که همان طور که می­شنوی مرا و گوش فرا می­دهی افسانه­هایم را، مرا نیز در داستان خود شریک کنی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر