روزهایی هستند در زندگی که جان ناقابل من بیگانه از همهی پیرامون خود دنیایی دگر دارد. دنیایی غریبه با همهی روزهای دیگرم. آن گونه که آشنایانِ با خود را شگفت زده و حیران میکنم. روزهایی از جنس بهانه (ترانه) و تشویش، ذهن خوابآلودهام در چنین هنگامهای، بیدارتر از هر زمانی، درگیر تفکرات و خیالات وهمآلود اما زندهای میشود که شناخت و دریافت من از دنیای خارج را دگرگون میکند. این روزها نه از آن دست زمانهایی هستند که بغض گلوی آدم را میگیرد و تن خسته شانهای را میجوید تا برایش گریه کند، که چه بسیار پیش آمده که این روزها را خندههای بیمارگونه و عصبی متمایز کردهاند، هر چند به بهانهای کوچک و ناقابل. اما نیک میدانم که حسهایی از جنس دلتنگی و حسرت غالبترند در این زمان، هر چند جریان فکرم آن قدر روان نیست که حاصل روشن و قابل فهمی پیدا کنم.
چنین میشود که پیش میآید زمانی در زندگی که مسائل و مفاهیم ارزش ذاتی خود را از بن از دست میهند و همهی آنچه تا دیروز آن قدر مهم و موثر بود که رفتار و کنش و واکنشهای خود را بر آن پایه میگذاشتم به کناری رفته و معادلات زندگی برهممیریزند. در این روزها روزمرهی عمرم را تنها نیشخندی نثار میکنم و اموری سر باز میکنند که برای وجود من از اهمیتی دوچندان برخوردارند. اینک زمان جدا شدن از زندگی و تأمل در آنچه میباشد که در دشوار زندگی فرصتی برای رسیدن به آنها نیست.
از عمیقترین پستوهای نهاد خویش یک اژدهای هفت سر را به بیرون میکشم و به جدال با آن برمیخیزم و همچون زخمی چرکین که زخم باز کرده باشد، همهی درونیترین دغدغهها را بیرون کشیده و به دنبال مرهم نه، که در پی آن میشوم که با حدت تمام اینها را از خویشتن جدا کرده و به کناری افکنم. در چنین روزهاییست که زبانم تند و رفتارم دیگرسان میشود و چه نیکوست اگر تنها باشم و فاصله بگیرم که آدمیان از من انتظار مرا دارند و نمیپذیرند که هر لحظه شعلههای این اژدها از گوشه و کنار وجود من بیرون بزند. هر چند بودن دوستی که خود میشناسد این اژدها را در کنار آدمی سخت به کار آید و چه خاطرهساز است جدال مشترک اگر حوصله کند و همراه شود.
من در چنین روزهایی خود را بهتر میشناسم و لیک دریغا که دیگران پیرامون را آزار داده و از خود میرانم و ایشان را از خود بیگانهتر میکنم و اینان این فرصت شایستهی شناختن مرا از کف میدهند. هر چه بیشتر اهل تجربههای مشترک باشند بیشتر همراه میشوند و مرا میشناسند ورنه از حدود شناخت من در روزهای آفتابی عمرم فراتر نمیروند و هر چند نزدیک میشوند به من ولی با من یکی نمیشوند. و من چه دوست میدارم آنانی را که این احوال را میشناسند و فرصت غنیمت میشمرند. بگذریم، من این روزها را دوست میدارم، چرا که حسهایم آن قدر برجسته و bold میشوند که تجاربی ناب و بینظیر مییابم. چه باک اگر در آخر این منم که خسته از زورآزمایی کژاکژ با این اژدها دست میکشم و به روزمرهی خود پناه میبرم. که همهی دورهی این جنگ بدان میماند که در زندگی چند جهش بزرگ کردهام و زان پس دیدی دیگر سان دارم.من چه عادت بیهودهای دارم که بسیار از خود میگویم، اما اینها را گفتم که بدانی که کسی هست که تو را دوست میخواند و برادرانه مشتاق است از تو بشنود. اگر نیست از خندهها و شکفتنهایت، اگر نیست از قلب سرشار و ذهن پرشورت، که اگر دلتنگی هم داری، اگر که در جدال نابرابر با اژدهای هفت سر هم هستی، با من سخن بگو، بگذار همره هر صعود و سقوط تو را دریابم. با من سخن بگو و از خود بگو که من شنیدت را دوست میدارم. مرا به شنیدن عادت بده و بگذار با هم پر و خالی شویم. و بدان که من برای تو قصهها دارم و از تو میخواهم که همان طور که میشنوی مرا و گوش فرا میدهی افسانههایم را، مرا نیز در داستان خود شریک کنی.
چنین میشود که پیش میآید زمانی در زندگی که مسائل و مفاهیم ارزش ذاتی خود را از بن از دست میهند و همهی آنچه تا دیروز آن قدر مهم و موثر بود که رفتار و کنش و واکنشهای خود را بر آن پایه میگذاشتم به کناری رفته و معادلات زندگی برهممیریزند. در این روزها روزمرهی عمرم را تنها نیشخندی نثار میکنم و اموری سر باز میکنند که برای وجود من از اهمیتی دوچندان برخوردارند. اینک زمان جدا شدن از زندگی و تأمل در آنچه میباشد که در دشوار زندگی فرصتی برای رسیدن به آنها نیست.
از عمیقترین پستوهای نهاد خویش یک اژدهای هفت سر را به بیرون میکشم و به جدال با آن برمیخیزم و همچون زخمی چرکین که زخم باز کرده باشد، همهی درونیترین دغدغهها را بیرون کشیده و به دنبال مرهم نه، که در پی آن میشوم که با حدت تمام اینها را از خویشتن جدا کرده و به کناری افکنم. در چنین روزهاییست که زبانم تند و رفتارم دیگرسان میشود و چه نیکوست اگر تنها باشم و فاصله بگیرم که آدمیان از من انتظار مرا دارند و نمیپذیرند که هر لحظه شعلههای این اژدها از گوشه و کنار وجود من بیرون بزند. هر چند بودن دوستی که خود میشناسد این اژدها را در کنار آدمی سخت به کار آید و چه خاطرهساز است جدال مشترک اگر حوصله کند و همراه شود.
من در چنین روزهایی خود را بهتر میشناسم و لیک دریغا که دیگران پیرامون را آزار داده و از خود میرانم و ایشان را از خود بیگانهتر میکنم و اینان این فرصت شایستهی شناختن مرا از کف میدهند. هر چه بیشتر اهل تجربههای مشترک باشند بیشتر همراه میشوند و مرا میشناسند ورنه از حدود شناخت من در روزهای آفتابی عمرم فراتر نمیروند و هر چند نزدیک میشوند به من ولی با من یکی نمیشوند. و من چه دوست میدارم آنانی را که این احوال را میشناسند و فرصت غنیمت میشمرند. بگذریم، من این روزها را دوست میدارم، چرا که حسهایم آن قدر برجسته و bold میشوند که تجاربی ناب و بینظیر مییابم. چه باک اگر در آخر این منم که خسته از زورآزمایی کژاکژ با این اژدها دست میکشم و به روزمرهی خود پناه میبرم. که همهی دورهی این جنگ بدان میماند که در زندگی چند جهش بزرگ کردهام و زان پس دیدی دیگر سان دارم.من چه عادت بیهودهای دارم که بسیار از خود میگویم، اما اینها را گفتم که بدانی که کسی هست که تو را دوست میخواند و برادرانه مشتاق است از تو بشنود. اگر نیست از خندهها و شکفتنهایت، اگر نیست از قلب سرشار و ذهن پرشورت، که اگر دلتنگی هم داری، اگر که در جدال نابرابر با اژدهای هفت سر هم هستی، با من سخن بگو، بگذار همره هر صعود و سقوط تو را دریابم. با من سخن بگو و از خود بگو که من شنیدت را دوست میدارم. مرا به شنیدن عادت بده و بگذار با هم پر و خالی شویم. و بدان که من برای تو قصهها دارم و از تو میخواهم که همان طور که میشنوی مرا و گوش فرا میدهی افسانههایم را، مرا نیز در داستان خود شریک کنی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر