۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

وقتی که خواب مرگ پدر دیده باشی و سر گرسنه بر بالین بگذاری، چه سرنوشت تاری داری در چنین شبی با هزار وسوسه و فکرهای رام نشدنی. دخترکان یک به یک به ناز عبور می کنند و هر کدام به گمان خویش زیباترین جلوه­ها را نمایش می­دهند و تو سودای سفر داشته باشی، چه سرنوشت غم­انگیزیست داستان تو در چنین شبی که اگر توفان هم بیاید تو را تکان نخواهد داد که لجوجانه به باد دهن کجی می­کنی. خواب مرگ پدر دیده باشی و لمس کرده باشی آن را چونان واقعیتی بارز و حسرت بخوری که چرا حتی به چنین روزی هم از جزئیات بیهوده­ی دنیا رها نشدی و به فکر چگونگی برگزاری مرده خوری پوچ زشت و پلشت آدمیان بودی. دخترکان همگی رنگ به رنگ می­گذرند و تو را با همه­ی کسی بودنت به تخمشان هم نمی­گیرند که ایشان نیاموخته­اند جز در پاسخ کلمه­ای بگویند، ایشان نه تتها کنشی برای دل خوشی تو نمی­کنند که جز در واکنشی به بیان نیاز تو حرفی نمی­زنند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر