۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

باران

باران که بر شیشه­ها می­نشیند زیباترین جلوه­های عمر مرا می­آفریند. هر قطره­ی آن یادآور نگاهی است که گوشه­ای از زندگی در کنج چشمانم نشسته است، باران همه­ی این نگاه­ها را یک جا برای من گرد می­آورد و با ترانه­ی عاشقانه­ای که زمزمه می­کنم لذتی ناب نصیبم می­کند. این لفاف خیس که دنیای مرا از پیرامونم جدا می­کند واقعی­ترین خیال­ها را برایم ممکن می­کند. همه چیز در پرده­ای از وهم فرو می­رود و دیگر این تنها من نیستم که رویا می­بافم. لحظاتی این چنین واقعیت به دنیای من نزدیک­تر می­شود و گاهی حتی فقط برای من می­شود و خواسته­های من. نگاهم را تیز می­کنم تا از پس هر قطره ورای آن را ببینم و چون می­بینم که هیچ وضوحی در کار نیست، چشمانم از اشک تر می­شود و هاله­ای دیگر بر دنیای من می­کشد. شیشه­های رو به سرما را هرمی جادویی می­پوشاند و مرا هر چه بیشتر محو می­کنند و فرقی نمی­کند که این پنجره­ها مرا در اتاقی­، ماشینی یا خانه­ای هر چند بزرگ در بر گرفته باشند، ذهن خیالپرداز من تا هر کجا که دلش بخواهد پر می­کشد و آرام و بی­دغدغه پرواز می­کند.
آری از این گونه است، باران که می­بارد همه عاشق می­شوند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر