باران که بر شیشهها مینشیند زیباترین جلوههای عمر مرا میآفریند. هر قطرهی آن یادآور نگاهی است که گوشهای از زندگی در کنج چشمانم نشسته است، باران همهی این نگاهها را یک جا برای من گرد میآورد و با ترانهی عاشقانهای که زمزمه میکنم لذتی ناب نصیبم میکند. این لفاف خیس که دنیای مرا از پیرامونم جدا میکند واقعیترین خیالها را برایم ممکن میکند. همه چیز در پردهای از وهم فرو میرود و دیگر این تنها من نیستم که رویا میبافم. لحظاتی این چنین واقعیت به دنیای من نزدیکتر میشود و گاهی حتی فقط برای من میشود و خواستههای من. نگاهم را تیز میکنم تا از پس هر قطره ورای آن را ببینم و چون میبینم که هیچ وضوحی در کار نیست، چشمانم از اشک تر میشود و هالهای دیگر بر دنیای من میکشد. شیشههای رو به سرما را هرمی جادویی میپوشاند و مرا هر چه بیشتر محو میکنند و فرقی نمیکند که این پنجرهها مرا در اتاقی، ماشینی یا خانهای هر چند بزرگ در بر گرفته باشند، ذهن خیالپرداز من تا هر کجا که دلش بخواهد پر میکشد و آرام و بیدغدغه پرواز میکند.
آری از این گونه است، باران که میبارد همه عاشق میشوند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر