۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

رهنورد

راه پیوسته و بلندی را طی نموده است تا اینکه جایی برای ساعتی استراحت پیدا کند. برای رهنورد همین یک تخته سنگ که تکیه­گاهی ایمن باشد بس، تا لحظاتی گذران عمر در سفرِ خود را درنگ بخشد. تا رسیدن به مقصد، هزار راه نارفته­ی دیگر باقیست و هر دوراهی، هر راه دشوار و هر بیداد آسمان وی را به هزار فکر و خیال واخواهد داشت. امیدِ رسیدن رنجِ رفتن را هموار می­کند و آرزوهای یک طبع بلند تن خسته­ی او را هفت جان می­بخشد. در این میان نگاه رهگذران که هر یک از ظن خویش یار وی خواهند شد، معناها دارد و لبخند رهنورد همیشه یک معنی، که من رهنوردم و در ماندن آرامشم نیست.
با این حال شب­ها به هنگام چراغانی ستارگان، انسان سفر کرده به راه آمده می­اندیشد. دلیل به راه اندر شدن چه بود؟ آغاز این سفر کجا بود؟ کدامین احساس تفتیده به حرکتش واداشت؟ کدامین دلیل استوار از ماندن بر حذرش داشت؟ کنون کدام یک از آن احساس­ها و دلایل پرطمطراق باقیست؟ کدامین به­جا و کدام یک نابه­جا بوده است؟ و سپس با خیالی از راه پیش رو به خواب خواهد رفت.
سفر کرده، به خطر خو گرفته و مدام در پی حادثه است. هر چند گویی در پایان هدفی جز این دارد. او می­رود تا جایی به آرامش برسد. رهنورد دریغ سکون بی­هیاهوی مردمان آرمیده را نخواهد خورد، کاو می­داند و به تجربه آگاه شده است کاینان همان دارند و به همان رسیده­اند که او می­خواهد، و اگر به بهایی ناچیز هم به دست آورده باشند چه باک، ایشان آرام گرفته­اند و این خود برهانیست بر حقانیت هدف هر سفرِ از این دست که آری، آرامشی در کار خواهد بود، جایی هم برای مسافر هست که شب را با سکوتی به عمق بیابان سر بر بالین بگذارد. فرقی نمی­کند هر کجا و به هر زمان که باشد چون که دلش آرام گیرد می­ماند و اگر حتی دیگر بار مشوش شود باز هم چه باک، او نیک می­داند چگونه برای گریز از التهاب راهی شود و باز هم جاده­های بی­انتها او را به خود خواهند خواند.
مردمان مسکون را داشته­ای است که گاه نا­خودآگاه از یاد می­برند کاین درّ گران­بها را ارزشی بیش از آنست که فراموش شود. سفر کرده ولی هیچ گاه عطش دشت عریان و سوز کوهستان و کولاک را از یاد نخواهد برد و اگر آرام گیرد مگر به قیمتی گزاف آن را نخواهد فروخت. رهرویی که آهسته و پیوسته از ماجراها گذشته قصه­های زیادی برای گفتن دارد و داستان­ها دیده و شنیده و به وقت نیاز بی­شک غمگسار غمخواران خواهد بود.
و چنین است قصه­ی زندگی روح ناآرامی که از سکون می­گریزد که آرام ندارد لیک شوریده­وار قدم در راهی می­گذارد متلاطم، تا شاید ماندن در جای دگری آرامش کند. بیچاره آنان که نمی­رسند، یا نمی­دانند که باید راهی شوند تا آرام گیرند و یا سفر می­کنند و در میان راه فنا می­شوند.
و اما، من دوست دارم این آرامش را در چشمان کسی بیابم، چشمانی به زلالی آسمان و به گودی شب، چشمانی برای خیره شدن و برای ماندگار شدن، چشمانی که یادشان وجودم را آرام کنند تا زمان و مکان از معنا خالی شوند و گذر روزها دیگرگونم نکنند. آرام آرام آرام بمانم. شاید تا چنین گردد تا نه در رفتن حرکتی باشد و نه در ماندن سکونی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر