راه پیوسته و بلندی را طی نموده است تا اینکه جایی برای ساعتی استراحت پیدا کند. برای رهنورد همین یک تخته سنگ که تکیهگاهی ایمن باشد بس، تا لحظاتی گذران عمر در سفرِ خود را درنگ بخشد. تا رسیدن به مقصد، هزار راه نارفتهی دیگر باقیست و هر دوراهی، هر راه دشوار و هر بیداد آسمان وی را به هزار فکر و خیال واخواهد داشت. امیدِ رسیدن رنجِ رفتن را هموار میکند و آرزوهای یک طبع بلند تن خستهی او را هفت جان میبخشد. در این میان نگاه رهگذران که هر یک از ظن خویش یار وی خواهند شد، معناها دارد و لبخند رهنورد همیشه یک معنی، که من رهنوردم و در ماندن آرامشم نیست.
با این حال شبها به هنگام چراغانی ستارگان، انسان سفر کرده به راه آمده میاندیشد. دلیل به راه اندر شدن چه بود؟ آغاز این سفر کجا بود؟ کدامین احساس تفتیده به حرکتش واداشت؟ کدامین دلیل استوار از ماندن بر حذرش داشت؟ کنون کدام یک از آن احساسها و دلایل پرطمطراق باقیست؟ کدامین بهجا و کدام یک نابهجا بوده است؟ و سپس با خیالی از راه پیش رو به خواب خواهد رفت.
سفر کرده، به خطر خو گرفته و مدام در پی حادثه است. هر چند گویی در پایان هدفی جز این دارد. او میرود تا جایی به آرامش برسد. رهنورد دریغ سکون بیهیاهوی مردمان آرمیده را نخواهد خورد، کاو میداند و به تجربه آگاه شده است کاینان همان دارند و به همان رسیدهاند که او میخواهد، و اگر به بهایی ناچیز هم به دست آورده باشند چه باک، ایشان آرام گرفتهاند و این خود برهانیست بر حقانیت هدف هر سفرِ از این دست که آری، آرامشی در کار خواهد بود، جایی هم برای مسافر هست که شب را با سکوتی به عمق بیابان سر بر بالین بگذارد. فرقی نمیکند هر کجا و به هر زمان که باشد چون که دلش آرام گیرد میماند و اگر حتی دیگر بار مشوش شود باز هم چه باک، او نیک میداند چگونه برای گریز از التهاب راهی شود و باز هم جادههای بیانتها او را به خود خواهند خواند.
مردمان مسکون را داشتهای است که گاه ناخودآگاه از یاد میبرند کاین درّ گرانبها را ارزشی بیش از آنست که فراموش شود. سفر کرده ولی هیچ گاه عطش دشت عریان و سوز کوهستان و کولاک را از یاد نخواهد برد و اگر آرام گیرد مگر به قیمتی گزاف آن را نخواهد فروخت. رهرویی که آهسته و پیوسته از ماجراها گذشته قصههای زیادی برای گفتن دارد و داستانها دیده و شنیده و به وقت نیاز بیشک غمگسار غمخواران خواهد بود.
و چنین است قصهی زندگی روح ناآرامی که از سکون میگریزد که آرام ندارد لیک شوریدهوار قدم در راهی میگذارد متلاطم، تا شاید ماندن در جای دگری آرامش کند. بیچاره آنان که نمیرسند، یا نمیدانند که باید راهی شوند تا آرام گیرند و یا سفر میکنند و در میان راه فنا میشوند.
و اما، من دوست دارم این آرامش را در چشمان کسی بیابم، چشمانی به زلالی آسمان و به گودی شب، چشمانی برای خیره شدن و برای ماندگار شدن، چشمانی که یادشان وجودم را آرام کنند تا زمان و مکان از معنا خالی شوند و گذر روزها دیگرگونم نکنند. آرام آرام آرام بمانم. شاید تا چنین گردد تا نه در رفتن حرکتی باشد و نه در ماندن سکونی.
با این حال شبها به هنگام چراغانی ستارگان، انسان سفر کرده به راه آمده میاندیشد. دلیل به راه اندر شدن چه بود؟ آغاز این سفر کجا بود؟ کدامین احساس تفتیده به حرکتش واداشت؟ کدامین دلیل استوار از ماندن بر حذرش داشت؟ کنون کدام یک از آن احساسها و دلایل پرطمطراق باقیست؟ کدامین بهجا و کدام یک نابهجا بوده است؟ و سپس با خیالی از راه پیش رو به خواب خواهد رفت.
سفر کرده، به خطر خو گرفته و مدام در پی حادثه است. هر چند گویی در پایان هدفی جز این دارد. او میرود تا جایی به آرامش برسد. رهنورد دریغ سکون بیهیاهوی مردمان آرمیده را نخواهد خورد، کاو میداند و به تجربه آگاه شده است کاینان همان دارند و به همان رسیدهاند که او میخواهد، و اگر به بهایی ناچیز هم به دست آورده باشند چه باک، ایشان آرام گرفتهاند و این خود برهانیست بر حقانیت هدف هر سفرِ از این دست که آری، آرامشی در کار خواهد بود، جایی هم برای مسافر هست که شب را با سکوتی به عمق بیابان سر بر بالین بگذارد. فرقی نمیکند هر کجا و به هر زمان که باشد چون که دلش آرام گیرد میماند و اگر حتی دیگر بار مشوش شود باز هم چه باک، او نیک میداند چگونه برای گریز از التهاب راهی شود و باز هم جادههای بیانتها او را به خود خواهند خواند.
مردمان مسکون را داشتهای است که گاه ناخودآگاه از یاد میبرند کاین درّ گرانبها را ارزشی بیش از آنست که فراموش شود. سفر کرده ولی هیچ گاه عطش دشت عریان و سوز کوهستان و کولاک را از یاد نخواهد برد و اگر آرام گیرد مگر به قیمتی گزاف آن را نخواهد فروخت. رهرویی که آهسته و پیوسته از ماجراها گذشته قصههای زیادی برای گفتن دارد و داستانها دیده و شنیده و به وقت نیاز بیشک غمگسار غمخواران خواهد بود.
و چنین است قصهی زندگی روح ناآرامی که از سکون میگریزد که آرام ندارد لیک شوریدهوار قدم در راهی میگذارد متلاطم، تا شاید ماندن در جای دگری آرامش کند. بیچاره آنان که نمیرسند، یا نمیدانند که باید راهی شوند تا آرام گیرند و یا سفر میکنند و در میان راه فنا میشوند.
و اما، من دوست دارم این آرامش را در چشمان کسی بیابم، چشمانی به زلالی آسمان و به گودی شب، چشمانی برای خیره شدن و برای ماندگار شدن، چشمانی که یادشان وجودم را آرام کنند تا زمان و مکان از معنا خالی شوند و گذر روزها دیگرگونم نکنند. آرام آرام آرام بمانم. شاید تا چنین گردد تا نه در رفتن حرکتی باشد و نه در ماندن سکونی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر