دوستت دارم را با بوسهای بر قابی از عکس تو آغاز میکنم،
و عشق را
با نگاهی که در چشم بیجانت میدوزم، معنا.
آرزوهایم را
با خیال دستان تو در دستانم رنگ میکنم،
و شعرهایم را
به عطر حضور نامرئی تو عاشقانه.
لبهایت، مگر نه فقط به گفتن حرفهایی از جنس آرامش بگشوده شدند؟
و صدایت، مگر نه فقط به خواندن آوازی برای همراهی اشکها و لبخندها طنینانداز شد؟
آه، مگر نه اینکه هرم تنت بیدغدغهترین آغوشها را دارد
و موج موهایت دلبرانهترین قصههای شبانه را؟
سرشت تو را کدام جادوست که یاد نگاهت دل آدمی را میلرزاند و نازخندههای رهایت زندگی را سرشار میکند؟
تو را قسم به زلالی چشم
اگر پلکهایت را بر هم میگذاری
مرا
همچنان صدایم کن
و تا سپیده
در آغوشت نگاهم دار.
و عشق را
با نگاهی که در چشم بیجانت میدوزم، معنا.
آرزوهایم را
با خیال دستان تو در دستانم رنگ میکنم،
و شعرهایم را
به عطر حضور نامرئی تو عاشقانه.
لبهایت، مگر نه فقط به گفتن حرفهایی از جنس آرامش بگشوده شدند؟
و صدایت، مگر نه فقط به خواندن آوازی برای همراهی اشکها و لبخندها طنینانداز شد؟
آه، مگر نه اینکه هرم تنت بیدغدغهترین آغوشها را دارد
و موج موهایت دلبرانهترین قصههای شبانه را؟
سرشت تو را کدام جادوست که یاد نگاهت دل آدمی را میلرزاند و نازخندههای رهایت زندگی را سرشار میکند؟
تو را قسم به زلالی چشم
اگر پلکهایت را بر هم میگذاری
مرا
همچنان صدایم کن
و تا سپیده
در آغوشت نگاهم دار.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر