۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

دوستت دارم را با بوسه­ای بر قابی از عکس تو آغاز می­کنم،
و عشق را
با نگاهی که در چشم بی­جانت می­دوزم، معنا.
آرزوهایم را
با خیال دستان تو در دستانم رنگ می­کنم،
و شعرهایم را
به عطر حضور نامرئی تو عاشقانه.
لب­هایت، مگر نه فقط به گفتن حرف­هایی از جنس آرامش بگشوده شدند؟
و صدایت، مگر نه فقط به خواندن آوازی برای همراهی اشک­ها و لبخندها طنین­انداز شد؟
آه، مگر نه اینکه هرم تنت بی­دغدغه­ترین آغوش­ها را دارد
و موج موهایت دلبرانه­ترین قصه­های شبانه را؟
سرشت تو را کدام جادوست که یاد نگاهت دل آدمی را می­لرزاند و نازخنده­های رهایت زندگی را سرشار می­کند؟
تو را قسم به زلالی چشم
اگر پلک­هایت را بر هم می­گذاری
مرا
همچنان صدایم کن
و تا سپیده
در آغوشت نگاهم دار.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر