۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

و او دیگر نمی­تواند موهایش را در باد رها کند. آن روز که گیسوان سیاهش را عریان می­کرد تا سال­ها بعد خاطرات جوانی­اش در گوشه­ای از کیف پول فرزندش جای گیرد، آن روز که به دریچه­ی دوربین نگاه می­کرد و لبخند می­زد تا لحظه­ای از عمرش را ثبت کند، آن روز گمان نمی­برد که چنین جاودانه شود یادش در این عکس و در فکر عکس­هایی که فرصتی نخواهد داشت که بگیرد نبود. چشمان سیاه خود را به گوشه­ای دوخت و نمی­دانست این تنها نگاهی می­شود که تا سال­ها یاد او را زنده نگاه خواهد داشت. آن روز بی­قرار بود تا زودتر تصویری از خود داشته باشد و دنبال قصه­های درون رویاهای خویش را بگیرد، غافل از اینکه روزی واقعی­ترین حضورش تنها تصویری خواهد بود در رویای دخترک غمگینش. دختری که لبخند او را بارها به آشنایانش نشان داد و از مهربانیش برایشان گفت و نمی­دانست فرصت بس اندک است و واقعه سخت نامنتظر. واقعیت زندگی چنین بوده و هم­چنان خواهد بود، در این میان حقیقت اینست، حقیقت محض اینست که او دیگر موهایش را در باد رها نخواهد کرد.


برای ....، یاور روزهایی از میانه­های عمر من

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر