و او دیگر نمیتواند موهایش را در باد رها کند. آن روز که گیسوان سیاهش را عریان میکرد تا سالها بعد خاطرات جوانیاش در گوشهای از کیف پول فرزندش جای گیرد، آن روز که به دریچهی دوربین نگاه میکرد و لبخند میزد تا لحظهای از عمرش را ثبت کند، آن روز گمان نمیبرد که چنین جاودانه شود یادش در این عکس و در فکر عکسهایی که فرصتی نخواهد داشت که بگیرد نبود. چشمان سیاه خود را به گوشهای دوخت و نمیدانست این تنها نگاهی میشود که تا سالها یاد او را زنده نگاه خواهد داشت. آن روز بیقرار بود تا زودتر تصویری از خود داشته باشد و دنبال قصههای درون رویاهای خویش را بگیرد، غافل از اینکه روزی واقعیترین حضورش تنها تصویری خواهد بود در رویای دخترک غمگینش. دختری که لبخند او را بارها به آشنایانش نشان داد و از مهربانیش برایشان گفت و نمیدانست فرصت بس اندک است و واقعه سخت نامنتظر. واقعیت زندگی چنین بوده و همچنان خواهد بود، در این میان حقیقت اینست، حقیقت محض اینست که او دیگر موهایش را در باد رها نخواهد کرد.
برای ....، یاور روزهایی از میانههای عمر من
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر