۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

کاش الان ساعت چهار صبح بود. کاش اینجا شهر خودم بود، ای کاش جایی بودم که دوست داشتم توش زندگی کنم
کاش می شد اینجا از خبرها و اتفاقاتی بنویسم که برای من میافته اما می نویسم تا فقط از تو بپرسم، از تو که این روزها چه می کنی و چطور زندگی می کنی؟ هیچ به خاطره ها ی خوبمون فکر می­کنی؟ هیچ فرصتی برای به یاد آوردن داری؟ آخرین بار که دیدمت پیراهن آبیت رو تازه خریده بودی، هنوزم اونو می پوشی یا اینکه یه گوشش پاره شده و انداختیش دور؟
نمی دونم چی صدات کنم، چی می تونم بگم؟ اگه یه روزی گذرم اون طرفا بیافته به خاطر تو یا هر کس دیگه­ای، بازم می تونم بیام ببینمت؟ یادمه می­خواستی از نو شروع کنی، جدا بمونی و خودت بسازی، هیج به یاد خاطره­هات هستی؟
قرار بود تو خونه­ی کوچیک خودت تنها زندگی کنی، هنوزم زیاد بیرون نمی­ری؟ هیچ وقت تونستی جدا بشی؟ چرا نشد که سر راهت بایستم؟
اگه بازم از خونه به در زدی و اگه بازم تو خیابونا قدم زدی، اگه بازم به یاد جمع شدنا افتادی و خواستی خاطره بسازی، بدون که دیگه کسی نیست که بخواد راهتو سد بکنه، می تونی بازم سر به آسمون بذاری و فریاد رهایی سر بدی که دیگه کسی نیست که بخواد آروم باشی، که ما که رفتیم دیگه نیستیم، اما شما هستید، شما هستید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر