و اینکه چرا در چنین شبی که واقعیتر از هر زمانی احساس متبلور و لمس حقیقی است، رویای شبانه غافلگیرت میکند، خود سوالی است بی پاسخ. این کدامین قسمت از نهاد ناخودآگاه من است که این چنین خلاف ضمیر آگاه من حرکت میکند و تلاش مرا برای پایدار کردن یادی و از خاطر بردن دیگری ناکام میگذارد. آن هم در مورد کسانی که به جد نسبت به آنها صاحبنظر و ثابتقدمم که یکی را جاودانه کنم و دیگری را فراموش. آیا این طبیعت است که سالار بودن خویش را گوشزد میکند و یا وجود ناتوان من که در سایهی طبیعت خود قرار میگیرد. هنوز هم باور دارم که این سستی خویشتن خویشم است که بازی میدهد مرا. و اما سوالی دیگر؛ آیا در مجموعهی بیپایان هستی، در تحرکات درونی من جایگاهی هم برای نهاد دیگران هست؟ آیا وجود من متأثر از خواستها و افکار ایشان نیز هست؟ آیا هیچ دریچهای هست که ایشان از آن طریق به من راه پیدا کنند؟ و آیا من هم به همین ترتیب آنگاه که به ایشان میاندیشم و یا حتی آرزویشان را دارم، در ایشان نفوذ میکنم؟ حس و درک ما در ان رویاها چقدر واقعیست؟ فقط میدانم آن قدر هست که طعم و حس آن تا مدتها ماندگاری دارد. این چه بازی وجودی است و آدمی را تا کجا میبرد؟ من این را با کنجکاوی شیرینی پی میگیرم.
پینوشت: خوابم یا بیدارم؟ لمس تنت خواب نیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر