۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

و اینکه چرا در چنین شبی که واقعی­تر از هر زمانی احساس متبلور و لمس حقیقی است، رویای شبانه غافلگیرت می­کند، خود سوالی است بی پاسخ. این کدامین قسمت از نهاد ناخودآگاه من است که این چنین خلاف ضمیر آگاه من حرکت می­کند و تلاش مرا برای پایدار کردن یادی و از خاطر بردن دیگری ناکام می­گذارد. آن هم در مورد کسانی که به جد نسبت به آنها صاحب­نظر و ثابت­قدمم که یکی را جاودانه کنم و دیگری را فراموش. آیا این طبیعت است که سالار بودن خویش را گوشزد می­کند و یا وجود ناتوان من که در سایه­ی طبیعت خود قرار می­گیرد. هنوز هم باور دارم که این سستی خویشتن خویشم است که بازی می­دهد مرا. و اما سوالی دیگر؛ آیا در مجموعه­ی بی­پایان هستی، در تحرکات درونی من جایگاهی هم برای نهاد دیگران هست؟ آیا وجود من متأثر از خواست­ها و افکار ایشان نیز هست؟ آیا هیچ دریچه­ای هست که ایشان از آن طریق به من راه پیدا کنند؟ و آیا من هم به همین ترتیب آنگاه که به ایشان می­اندیشم و یا حتی آرزویشان را دارم، در ایشان نفوذ می­کنم؟ حس و درک ما در ان رویاها چقدر واقعیست؟ فقط می­دانم آن قدر هست که طعم و حس آن تا مدت­ها ماندگاری دارد. این چه بازی وجودی است و آدمی را تا کجا می­برد؟ من این را با کنجکاوی شیرینی پی می­گیرم.

پی­نوشت: خوابم یا بیدارم؟ لمس تنت خواب نیست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر