۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

آدمیان پیر می­شوند و چین و چروک­ها یک به یک در خماخم گذر روزها بر پلک­های ایشان می­نشیند. تن ایشان خسته از پیکار دمادم با نشیب و فراز زندگانی پژمرده و پوسیده می­ماند. نفس­ها که به شماره می­افتند و ایشان که لبالب سرشار خوابند مرگ را واقعی­تر از هر زمان پیش­رو می­بینند، جدی­تر از هر زمانی از خویشتنشان پرسند خوب که چه؟ زیستن از بهر چه بود و از پسش چه خواهد شد؟ ایشان اگر به نادیده­ی مبشور دل بسته باشند با امیدی دیگر بار سر بر بالین می­گذارند و شتابان مرگ را در آغوش می­کشند و چه بسیارند آنان که در واپسین روزها ایمان آورده و آرام می­شوند. لیک هستند جماعتی که این چنین نبوده و نخواهند شدن. اینان با نگاهی عمیق پیرامون خود را وامی­رسند و به دنبال رشته­ای هستند کایشان را پس از ایشان ادامه باشد. حال که دیگر آرزویی آن چنان نیست تا به سان دوران جوانی در جادوی آن گم شوند و مرگ را کناری گذارند، بارها از خود می­پرسند که با در هیاهوی این دنیا آمده­اند و با کرده­ها و نا­کرده­ها، کنون در کژاکژ نبردی کان را پایانی در انتظار است باید تا گریزی باشد تا به واسطه­ی آن پیکار دیگران را به نظاره نشستن. و چه نیک است اگر فرزندی باشد و باقی راه را او بپیماید.و چه دردناک است آنگاه که جوانی نارسیده به اینها چشم فرو می­بندد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر