آدمیان پیر میشوند و چین و چروکها یک به یک در خماخم گذر روزها بر پلکهای ایشان مینشیند. تن ایشان خسته از پیکار دمادم با نشیب و فراز زندگانی پژمرده و پوسیده میماند. نفسها که به شماره میافتند و ایشان که لبالب سرشار خوابند مرگ را واقعیتر از هر زمان پیشرو میبینند، جدیتر از هر زمانی از خویشتنشان پرسند خوب که چه؟ زیستن از بهر چه بود و از پسش چه خواهد شد؟ ایشان اگر به نادیدهی مبشور دل بسته باشند با امیدی دیگر بار سر بر بالین میگذارند و شتابان مرگ را در آغوش میکشند و چه بسیارند آنان که در واپسین روزها ایمان آورده و آرام میشوند. لیک هستند جماعتی که این چنین نبوده و نخواهند شدن. اینان با نگاهی عمیق پیرامون خود را وامیرسند و به دنبال رشتهای هستند کایشان را پس از ایشان ادامه باشد. حال که دیگر آرزویی آن چنان نیست تا به سان دوران جوانی در جادوی آن گم شوند و مرگ را کناری گذارند، بارها از خود میپرسند که با در هیاهوی این دنیا آمدهاند و با کردهها و ناکردهها، کنون در کژاکژ نبردی کان را پایانی در انتظار است باید تا گریزی باشد تا به واسطهی آن پیکار دیگران را به نظاره نشستن. و چه نیک است اگر فرزندی باشد و باقی راه را او بپیماید.و چه دردناک است آنگاه که جوانی نارسیده به اینها چشم فرو میبندد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر