۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

از بهر تو فریادرسی نیست غیر از خود تو هیچ کسی نيست

به جانب خویشتنم، به بهانه­ی نوشته­ات
امیدی برای ناامیدیم، برای نومیدیت
دلیلی برای ماندنم، برای رفتنت
پاسخی برای پرسشم
نکته­ای بر یور پوینت آو ویوو
****
باید که پایانی باشد
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب

و به عمق هزاران بوسه زندگی می­کنیم چنان که گویی زنده­ایم. آن روزترها که تنهایی به رقص در می­آمدیم، سبک و بی­دغدغه، تنهای تنها، آزادی را تاب نمی­آوردیم و رویا می­بافتیم، باورمان نبود که زمانی جمع آدمیان بدین سان گوشه گیرمان کند. کنون اگر نیشخندی کافیست تا گذر عمر را به بازی بگیریم و به پیشترها بخندیم، خنده­ی زیاد، فردایمان را به هزار بازی هم اگر باشد، رنگی دگر نخواهد بود. اشک­ها و خنده­ها، بهت­ها و نگاه­های خیره، ما را رها نخواهند کرد. از این گونه زیستن در سرزمین­هایی که مزد گورکن را بهایی بیش از جان (آزادی؟) آدمیست حقا و دریغا که هراس آور هم هست. خوب به خاطر دارم که بزم­های دوستانه و شراب­های یک شبه­ام مگر به دلهره­ی عاقبت بندهایی که از پا گشوده بودم سپری نشد، در فکر نگاه­های فردا و کنش­های زندگی به عمل نابخشوده­ام لحظه­ها سپری شدند و مگر به اهتمام تنم برای به اوج رسیدن ثانیه­ای از ذهنم پاک نشدند. این همه ناهمواری­ها در میان گم­گشتگی­ها و خروارها تاملات یک عقل نارس که دلیلی می­جست بودن را، به آبی آسمان اندیشه می­کرد و پرسشی داشت سبزی درخت را، تاریکی شب را و سرخی عشق را، شوربایی می ساخت که طعم مشخصش بی­مزگیش بود (هست). پیروزی­های کوچک و دنباله­ی شکست­ها، غالب آمدن­های بی­ارزش و شکست دادن­های بزرگ که میانمان مبادله می­شود، هر چند پایاپای نه، شدند قصه­ی بلند گذران روزهای کوتاهمان. دیر شدن­ها و زود بودن­ها دلیل تعلل­ها و کاستی­هامان، بخت و اقبال علت برتری­هامان شدند. و در این میانه
آری ما بزرگ می­شویم و برادران پژمرده و خواهران در خود فرورفته همگی نشانی جز از آغاز مرگ جاویدان ندارند.
و به عمق هزاران بوسه زندگی می­کنیم چنان که گویی زنده­ایم. اینک اما منِ من، منِ تو کجایند؟ به یاد آن همه شب­های سپیدی که از سر گذراندیم و سعادتی که نصیبمان بود، باور کنیم که وجودمان هم موجود است، به یاد آوریم که پشت این من پرسشگر کسی هست که او هم سهمی از زندگی دارد. به کشف دوباره­ی خویشتن، به فتح دوباره­ی قله­های غرورانگیز خیال همت گماریم. واقعیت پنهان پس نگاهمان را بازجوییم که منم، که تویی، که شاید زمانی ما بشود. فریاد نیک خواه درونمان برای روشنی، برای خوش­بختی، برای آزادی را دریابیم. با یاد سادگی آن کودک موطلایی که یگانگی گل سرخش را به تجربه دریافت و شجاعانه آخر سفر را برگزید دلهامان پاک کنیم و مهربان باشیم. به خود رجوع کنیم، نگاهمان را بگردانیم و از نشانی خویشتن بپرسیم. بهای من، بهای تو نه به دنیاییست که در آن هستیم، که به پیرامونسیت که از برای خود می­سازیم. روزی روزگاری اگر دل­مان خیلی هوای خانه­مان را کرد از هم­خانه کمک بخواهیم که از او بر می­آید که به آغوشی گرم از ناکجایمان به اینجایمان آورد، جایی از جنس زمین، جایی از جنس تعلق، جایی برای رهایی! و در این میانه
آری ما بزرگ می­شویم و آوازمان، شعرهامان و نوشته­های تو از آنِ جاودان خبر می­دهند.

پی نوشت: همچنان بر این گمانم که نوشتن زان پیش که برای انتقال نظرات باشد کوششی است برای کشف خویشتن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر