۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

زین بیشتر در نمی­رود

در این دنیای فانی اما زیبای دلربا چنان که پیش می­رویم، همچنان که دشواری­ها و فشارات دائم به پیکر نحیف و ریقوی ما وارد می­آید هی با خود بازگو می­کنیم که ای وای، زین بیشتر دیگر از جان ما که در نمی­رود. چون زمان می­گذرد و ما جوانان ناکام بار دیگر از خیالات خام خارج شده و سر و سینه­ی معشوق را به حال خود رها می­کنیم، همانا باز با شاخ به دیواری فرو رفته و تن زخمی می­کنیم. باز هم همانی کنیم که پیشترها، زبان به ناسزا گشوده و دمی افسرده و ناخوش به کناری می­رویم و طلوع و غروب خورشید را خیره می­شویم. و هیهات که زین بیشتر دیگر از جان ما در نمی­رود. حال اگر ظریفی پیدا بشود و نکته از کار ما در آورد همانا همین آقای رابرت فراست است که چنین فرموده
همه آنچه در مورد زندگی آموخته­ام در یک کلمه خلاصه می­شود: می­گذرد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر