چرا تا حالا اینجا نیومده بودم؟ اون بالا اولین چیزی که به خودش گفت، این بود. اگر زودترها این افق باز رو دیده بودم شاید حالا اینجا نبودم. با خودش فکر کرد و تک تک، همه اون چیزهایی رو که تونسته بودن تو این چند سال وجودش رو تکونی بدن به یاد آورد.
مونده بود الآن به کی باید زنگ بزنه، اصلن باید زنگ بزنه به کسی یا نه؟ چه جالبه که آدما فقط وقتی که تنها نیستی سراغت رو میگیرن و خیلی تصادفی وقتی تنهایی هیچ پیداشون نیست. خوب که فکر میکرد هنوزم خیلی چیزای نادیده و ناخونده بود که فرصت داشت کشف کنه و مهمتر از همهی اینها میتونست منتظر بمونه تا اتفاقی تازه بیافته، که از نو، نو بشه. به چند دقیقه قبل فکر کرد، به وقتی که ماشین های پشت سرش فقط بوق میزدن و اون داشت مهمترین بنیانهای فکریش رو زیز و زبر میکرد. تا حالا برای خودش اصولی رو حفظ کرده بود و خطوط قرمزی داشت که اساسن پشتشون وایساده بود، میدونست که خیلی کارها هست که میشه با گذر از این حریمها بهشون پرداخت، اما تجربههای همگون دیگران اون رو به شک میانداخت. رد شدن میتونست برابر افتادن به مسیری باشه که انتهاش تاریکه.
نگاهی به کنارش انداخت، به زوج جوونی که اومده بودن و مثل اون به افق خیره شده بودن، به پدری که دورای دور رو به پسرش نشون میداد و به مسافری که این بلندی به هیجان کشفیاتش افزوده بود. از سرنوشت شنیده بود اما هیچ وقت نتونسته بود باورش کنه، در واقع چیزای زیادی بود که اون باور نداشت که تعدادشون هم خیلی بیشتر از باورهاش بود. چیزهایی هم بود که اگر چه باورشون نداشت ولی می شناختشون و وجودشون رو حس کرده بود.
به شمارهی آدمهایی که تو زندگیش دیده بود احساسهای ناتمام داشت. زمانی بود که خیالپردازی قهار بود، رویاهایی که همه چیز رو به آخر میرسوند. خاطرات نیمه
خوب بهتره که زودتر بره، دیرش اگر بشه، دلهرهی اظطراب همه اونهایی که پشتش جاگذاشته بیقرارش میکنه. وقتی از یه جایی بالا میری برای پایین رفتن باید راه اومده رو دوباره طی کنی. روش رو برگردوند تا پایین بره، صدای خنده، یا میشه گفت قهقههی بلندی رو شنید که به دل نشستنی بود ولی درست همون جا که نشست از ریشه لرزوندش. همین کافی بود تا برگرده و یک بار دیگه به افق خیره بشه و از نو به همه چیز فکر کنه، و بخونه با خودش:
ای رسیده تازه از راه
ای نرفته راه و بیراه
ای به آخر نرسیده
از تو رویا سررسیده
.....
کنون دیگر چه سود اگر که دوستی، همنوایی، برادری جایی همین حالا به او میاندیشد. کنون دیگر چه سود از لحظات نزدیکی به قدر یک نفس، دیگر چه هراس از پایمال شدن خاطرهها و دلهرهی وابستگی. یا باید که هر غروب ناز پی خورشید پاک به مغرب کوچ کنه، یا که در انتظار ستارهی شباهنگام به آسمان خیره بمونه. یا باید صدها پله را تا زمین بشمره و یا از این حصار کوتاه بپره، بپره، بپره .....
قهقهه ی بلندی که این بار از بالا میومد شهرو خبردار میکرد. پرواز، این حس آشنای دست نیافتنی، این بار مثل هم آغوشی احساس را سرشار میکرد. لبخندهی بیدریغ سبکبار دلگشا، عاشقی را بود که پایان را میبوسید، و نگاهی که فریادی نه، سکوتی نه، حرفی برای آرامش را میمانست.
و حالا او تنها باکرهی این گمگشته مزار، با خود حسرت تمام این خزعبلات انباشته در ذهن را به دوش میکشید و تنها از برای جدی انگاشتن تمام این بیکارگیها و شاید جدی نگرفتن تمام این دقیقهها خود را رها کرده بود در پیچ و خم لولههای جمع کننده ی اسپرم آفریدگار، تا فقط فکر کند که در این چرخش اسپرمها او دیده میشود و اینکه این کوچک ذره هم مهم است و آفریدگار او را به تخمش نگرفته است.
مونده بود الآن به کی باید زنگ بزنه، اصلن باید زنگ بزنه به کسی یا نه؟ چه جالبه که آدما فقط وقتی که تنها نیستی سراغت رو میگیرن و خیلی تصادفی وقتی تنهایی هیچ پیداشون نیست. خوب که فکر میکرد هنوزم خیلی چیزای نادیده و ناخونده بود که فرصت داشت کشف کنه و مهمتر از همهی اینها میتونست منتظر بمونه تا اتفاقی تازه بیافته، که از نو، نو بشه. به چند دقیقه قبل فکر کرد، به وقتی که ماشین های پشت سرش فقط بوق میزدن و اون داشت مهمترین بنیانهای فکریش رو زیز و زبر میکرد. تا حالا برای خودش اصولی رو حفظ کرده بود و خطوط قرمزی داشت که اساسن پشتشون وایساده بود، میدونست که خیلی کارها هست که میشه با گذر از این حریمها بهشون پرداخت، اما تجربههای همگون دیگران اون رو به شک میانداخت. رد شدن میتونست برابر افتادن به مسیری باشه که انتهاش تاریکه.
نگاهی به کنارش انداخت، به زوج جوونی که اومده بودن و مثل اون به افق خیره شده بودن، به پدری که دورای دور رو به پسرش نشون میداد و به مسافری که این بلندی به هیجان کشفیاتش افزوده بود. از سرنوشت شنیده بود اما هیچ وقت نتونسته بود باورش کنه، در واقع چیزای زیادی بود که اون باور نداشت که تعدادشون هم خیلی بیشتر از باورهاش بود. چیزهایی هم بود که اگر چه باورشون نداشت ولی می شناختشون و وجودشون رو حس کرده بود.
به شمارهی آدمهایی که تو زندگیش دیده بود احساسهای ناتمام داشت. زمانی بود که خیالپردازی قهار بود، رویاهایی که همه چیز رو به آخر میرسوند. خاطرات نیمه
خوب بهتره که زودتر بره، دیرش اگر بشه، دلهرهی اظطراب همه اونهایی که پشتش جاگذاشته بیقرارش میکنه. وقتی از یه جایی بالا میری برای پایین رفتن باید راه اومده رو دوباره طی کنی. روش رو برگردوند تا پایین بره، صدای خنده، یا میشه گفت قهقههی بلندی رو شنید که به دل نشستنی بود ولی درست همون جا که نشست از ریشه لرزوندش. همین کافی بود تا برگرده و یک بار دیگه به افق خیره بشه و از نو به همه چیز فکر کنه، و بخونه با خودش:
ای رسیده تازه از راه
ای نرفته راه و بیراه
ای به آخر نرسیده
از تو رویا سررسیده
.....
کنون دیگر چه سود اگر که دوستی، همنوایی، برادری جایی همین حالا به او میاندیشد. کنون دیگر چه سود از لحظات نزدیکی به قدر یک نفس، دیگر چه هراس از پایمال شدن خاطرهها و دلهرهی وابستگی. یا باید که هر غروب ناز پی خورشید پاک به مغرب کوچ کنه، یا که در انتظار ستارهی شباهنگام به آسمان خیره بمونه. یا باید صدها پله را تا زمین بشمره و یا از این حصار کوتاه بپره، بپره، بپره .....
قهقهه ی بلندی که این بار از بالا میومد شهرو خبردار میکرد. پرواز، این حس آشنای دست نیافتنی، این بار مثل هم آغوشی احساس را سرشار میکرد. لبخندهی بیدریغ سبکبار دلگشا، عاشقی را بود که پایان را میبوسید، و نگاهی که فریادی نه، سکوتی نه، حرفی برای آرامش را میمانست.
و حالا او تنها باکرهی این گمگشته مزار، با خود حسرت تمام این خزعبلات انباشته در ذهن را به دوش میکشید و تنها از برای جدی انگاشتن تمام این بیکارگیها و شاید جدی نگرفتن تمام این دقیقهها خود را رها کرده بود در پیچ و خم لولههای جمع کننده ی اسپرم آفریدگار، تا فقط فکر کند که در این چرخش اسپرمها او دیده میشود و اینکه این کوچک ذره هم مهم است و آفریدگار او را به تخمش نگرفته است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر