۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

چرا تا حالا اینجا نیومده بودم؟ اون بالا اولین چیزی که به خودش گفت، این بود. اگر زودترها این افق باز رو دیده بودم شاید حالا اینجا نبودم. با خودش فکر کرد و تک تک، همه اون چیزهایی رو که تونسته بودن تو این چند سال وجودش رو تکونی بدن به یاد آورد.
مونده بود الآن به کی باید زنگ بزنه، اصلن باید زنگ بزنه به کسی یا نه؟ چه جالبه که آدما فقط وقتی که تنها نیستی سراغت رو می­گیرن و خیلی تصادفی وقتی تنهایی هیچ پیداشون نیست. خوب که فکر می­کرد هنوزم خیلی چیزای نادیده و ناخونده بود که فرصت داشت کشف کنه و مهم­تر از همه­ی اینها می­تونست منتظر بمونه تا اتفاقی تازه بیافته، که از نو، نو بشه. به چند دقیقه قبل فکر کرد، به وقتی که ماشین های پشت سرش فقط بوق می­زدن و اون داشت مهم­ترین بنیان­های فکریش رو زیز و زبر می­کرد. تا حالا برای خودش اصولی رو حفظ کرده بود و خطوط قرمزی داشت که اساسن پشتشون وایساده بود، می­دونست که خیلی کارها هست که میشه با گذر از این حریم­ها بهشون پرداخت، اما تجربه­های همگون دیگران اون رو به شک میانداخت. رد شدن می­تونست برابر افتادن به مسیری باشه که انتهاش تاریکه.
نگاهی به کنارش انداخت، به زوج جوونی که اومده بودن و مثل اون به افق خیره شده بودن، به پدری که دورای دور رو به پسرش نشون می­داد و به مسافری که این بلندی به هیجان کشفیاتش افزوده بود. از سرنوشت شنیده بود اما هیچ وقت نتونسته بود باورش کنه، در واقع چیزای زیادی بود که اون باور نداشت که تعدادشون هم خیلی بیشتر از باورهاش بود. چیزهایی هم بود که اگر چه باورشون نداشت ولی می شناختشون و وجودشون رو حس کرده بود.
به شماره­ی آدم­هایی که تو زندگیش دیده بود احساس­های ناتمام داشت. زمانی بود که خیالپردازی قهار بود، رویاهایی که همه چیز رو به آخر می­رسوند. خاطرات نیمه
خوب بهتره که زودتر بره، دیرش اگر بشه، دلهره­ی اظطراب همه اونهایی که پشتش جاگذاشته بی­قرارش می­کنه. وقتی از یه جایی بالا می­ری برای پایین رفتن باید راه اومده رو دوباره طی کنی. روش رو برگردوند تا پایین بره، صدای خنده، یا میشه گفت قهقهه­ی بلندی رو شنید که به دل نشستنی بود ولی درست همون جا که نشست از ریشه لرزوندش. همین کافی بود تا برگرده و یک بار دیگه به افق خیره بشه و از نو به همه چیز فکر کنه، و بخونه با خودش:
ای رسیده تازه از راه
ای نرفته راه و بیراه
ای به آخر نرسیده
از تو رویا سررسیده
.....
کنون دیگر چه سود اگر که دوستی، هم­نوایی، برادری جایی همین حالا به او می­اندیشد. کنون دیگر چه سود از لحظات نزدیکی به قدر یک نفس، دیگر چه هراس از پایمال شدن خاطره­ها و دلهره­ی وابستگی. یا باید که هر غروب ناز پی خورشید پاک به مغرب کوچ کنه، یا که در انتظار ستاره­ی شباهنگام به آسمان خیره بمونه. یا باید صدها پله را تا زمین بشمره و یا از این حصار کوتاه بپره، بپره، بپره .....
قهقهه ی بلندی که این بار از بالا میومد شهرو خبردار می­کرد. پرواز، این حس آشنای دست نیافتنی، این بار مثل هم آغوشی احساس را سرشار می­کرد. لبخنده­ی بی­دریغ سبکبار دلگشا، عاشقی را بود که پایان را می­بوسید، و نگاهی که فریادی نه، سکوتی نه، حرفی برای آرامش را می­مانست.
و حالا او تنها باکره­ی این گمگشته مزار، با خود حسرت تمام این خزعبلات انباشته در ذهن را به دوش می­کشید و تنها از برای جدی انگاشتن تمام این بی­کارگی­ها و شاید جدی نگرفتن تمام این دقیقه­ها خود را رها کرده بود در پیچ و خم لوله­های جمع کننده ی اسپرم آفریدگار، تا فقط فکر کند که در این چرخش اسپرم­ها او دیده می­شود و اینکه این کوچک ذره هم مهم است و آفریدگار او را به تخمش نگرفته است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر