۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

صدای رفتنت رو نشنیدم، همون طور که اومدنت رو. از اون روزی که با یه حس تازه به جاده زدیم، به جز دلهره­ی اونایی که پشت سرمون جا گذاشتیم، به چیز دیگه­ای فکر نمی­کردیم. همیشه فکر می­کردم دوست دارم بالای یه کوه زندگی کنم و دنیا رو تنها بگردم. اما اومدن تو رو هیچ وقت نشنیدم، همون طور که رفتنت رو. اینجا من هرگز صاحب اختیار نبودم، دور و نزدیک همیشه تو بودی. تو این همه رفتن و رفتن، دنبالت دویدم و دعوتت کردم تا کنارم بشینی، شنیدی و اومدی اما غریبه بودی خواستم آشنات کنم، نتونستی.
در اومدن خورشید رو ما همیشه بیدار بودیم، در راه بودیم و بودیم، خانه بودیم و نبودیم؛ تو می تونستی، تو نتونستی
تو همه چیزو نگفته بودی، هر چی گفتی هم اونقدر محکم گفتی که نتونستم، آره من نتونستم روش حرفی بزنم. من روان بوده­ام و نه اونقدر استوار که نظری رو حرفت بدم. بادها پیامت رو آوردند و من سرگشته از آنچه به خواست ما می­رود اما نه به کام ما، جاده­ها رو برگشتم و آشنا به پیچ و خم جاده هر مسافری رو نشونی دادم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر