صدای رفتنت رو نشنیدم، همون طور که اومدنت رو. از اون روزی که با یه حس تازه به جاده زدیم، به جز دلهرهی اونایی که پشت سرمون جا گذاشتیم، به چیز دیگهای فکر نمیکردیم. همیشه فکر میکردم دوست دارم بالای یه کوه زندگی کنم و دنیا رو تنها بگردم. اما اومدن تو رو هیچ وقت نشنیدم، همون طور که رفتنت رو. اینجا من هرگز صاحب اختیار نبودم، دور و نزدیک همیشه تو بودی. تو این همه رفتن و رفتن، دنبالت دویدم و دعوتت کردم تا کنارم بشینی، شنیدی و اومدی اما غریبه بودی خواستم آشنات کنم، نتونستی.
در اومدن خورشید رو ما همیشه بیدار بودیم، در راه بودیم و بودیم، خانه بودیم و نبودیم؛ تو می تونستی، تو نتونستی
تو همه چیزو نگفته بودی، هر چی گفتی هم اونقدر محکم گفتی که نتونستم، آره من نتونستم روش حرفی بزنم. من روان بودهام و نه اونقدر استوار که نظری رو حرفت بدم. بادها پیامت رو آوردند و من سرگشته از آنچه به خواست ما میرود اما نه به کام ما، جادهها رو برگشتم و آشنا به پیچ و خم جاده هر مسافری رو نشونی دادم.
در اومدن خورشید رو ما همیشه بیدار بودیم، در راه بودیم و بودیم، خانه بودیم و نبودیم؛ تو می تونستی، تو نتونستی
تو همه چیزو نگفته بودی، هر چی گفتی هم اونقدر محکم گفتی که نتونستم، آره من نتونستم روش حرفی بزنم. من روان بودهام و نه اونقدر استوار که نظری رو حرفت بدم. بادها پیامت رو آوردند و من سرگشته از آنچه به خواست ما میرود اما نه به کام ما، جادهها رو برگشتم و آشنا به پیچ و خم جاده هر مسافری رو نشونی دادم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر