۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

به سختی به یاد می­آورم، اما آن شب گریه­های تو تمامی نداشت و من هیچ نمی­فهمیدم. وقتی که رفتی و در رو به هم کوبیدی اوج احساس آزادی من بود و خیلی هم خوب بود.
حال و روز این ماه­ها را خوب می­فهمم اما، دنیای وارونه و آدمای نشسته، و فلسفه­ی زندگی که نه لذت موندن و نه ترس رفتنه. وی آف لایف من کلن یه جوریه، فرق داره و کلی هم به کسی مربوط نیست. اصلن می­خوام بگم آخرشم می­خوام تنها بشم حداقل برا ساعت­ها. بلاهت؟ خودتی.... این شخصیت­ها که هستن همش عضله و بازو اینا دارن هی تو کارتونا می­دیدیم، حالا همه اومدن می­خوان خودشونو ثابت کنن، همین شده که تلاش راستین این قوم حماقت محض ذهن شما اسم می­گیره. ای توفو بر پشت گوشتان که نبینید و ما ببینیم و بخندیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر