نفیر گلوله صدای ترقههای آخر سال را میماند، صدای زوزهی سگ داستان دیگری داشت.
این صحرا جز از آزمایش مردان به کاری نمیآید، دل در آن زدن آتش را به میان شدن ماند و بس. آواز دلکش چشمان سیاهی که از دوردستها میآید، با عطر خوش زن میآمیزد. صبحدمان برآمدن خورشید از پس سایهای پیش پای گذارد که راه را مینماید. برهنه ادامه باید داد و از درآمیختن با ددان و نیکان نهراسید. شاخه گل هفت رنگ جادوی این بیابان است بازداشته از بوییدنش، اما وسوسه را پایانی نیست. فروغ، فروغ، فروغ بی پایان آدمی یگانه فلسفهی چنین مقامیست و خوشا آنان که فروغ ….
این صحرا جز از آزمایش مردان به کاری نمیآید، دل در آن زدن آتش را به میان شدن ماند و بس. آواز دلکش چشمان سیاهی که از دوردستها میآید، با عطر خوش زن میآمیزد. صبحدمان برآمدن خورشید از پس سایهای پیش پای گذارد که راه را مینماید. برهنه ادامه باید داد و از درآمیختن با ددان و نیکان نهراسید. شاخه گل هفت رنگ جادوی این بیابان است بازداشته از بوییدنش، اما وسوسه را پایانی نیست. فروغ، فروغ، فروغ بی پایان آدمی یگانه فلسفهی چنین مقامیست و خوشا آنان که فروغ ….
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر