۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

نفیر گلوله صدای ترقه­های آخر سال را می­ماند، صدای زوزه­ی سگ داستان دیگری داشت.
این صحرا جز از آزمایش مردان به کاری نمی­آید، دل در آن زدن آتش را به میان شدن ماند و بس. آواز دلکش چشمان سیاهی که از دوردست­ها می­آید، با عطر خوش زن می­آمیزد. صبحدمان برآمدن خورشید از پس سایه­ای پیش پای گذارد که راه را می­نماید. برهنه ادامه باید داد و از درآمیختن با ددان و نیکان نهراسید. شاخه گل هفت رنگ جادوی این بیابان است بازداشته از بوییدنش، اما وسوسه را پایانی نیست. فروغ، فروغ، فروغ بی پایان آدمی یگانه فلسفه­ی چنین مقامیست و خوشا آنان که فروغ ….

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر