۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

این که او به چه فکر می­کند، چه می­بیند، چه می­خواند و یا به چه گوش می­دهد آیا مهم است؟ آیا فقط کافی نیست که من چشم­های او را دوست دارم، آیا کافی نیست که من از او خوشم می­آید؟ آیا کافی نیست که من سعی می­کنم عاشق او باشم؟ آیا کافی نیست که من او را شایسته برای یک زندگی می­بینم؟ آیا من او را می­شناسم؟
وقتی به وقت خواب به سراغم آمد و دعوت من را پذیرفت، احساس خوبی داشتم، چرا که آن شب به او فکر کرده بودم و خواسته بودمش. بارها شده­است که کسانی ناخواسته به خوابم آمده­اند و چه بسا لحظاتی شیرین­تر را رقم زده­اند اما او تنها یک حضور ساده داشت و من از کنار من بودن او لذت می­بردم.
او همیشه در نگاه من نه یک دختر که بانویی از جنس مادران بوده است، نه تنها یک دوست که زنی در جامه­ی نقطه­ی ثقل اطرافیان دیده­امش. آیا این مهم است که او کیست یا اینکه نوع نگاه من است که اهمیت دارد؟
آه، او با من آن گونه بوده است که زنی با تو به بستر بیاید ولی تو راهی به او نداشته باشی، مرا به خود خوانده است ولی راهم نداده است. آه، شاید این گونه بهتر باشد تا روزی که عقل زمینه­ی کار را چید با هم باشیم، شاید اگرخام به پیوند رسیم پایان کار فراتر از هر چه تا کنون بدان رسیده­ایم نباشد. او مرا نگاه می­دارد و این منم که نمی­دانم تا رسیدن به او در خیالی خام غرق شده­ام یا نه، که من هم نگاهبان خوبی برای خود خواهم بود یا نه، که من هم به او می­رسم یا نه.
جنس افکارم همچون زبان این نوشته خشک است، خالی از احساسی ناب تا رنگی ببخشم کلمات را. به هر حال به همین سادگی و چنین پیش پا افتاده نوشتم برای بانو … که هنوز کشفش نکرده­ام و اظطراب شناختنش را نهفته با خود می­کشانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر