این که او به چه فکر میکند، چه میبیند، چه میخواند و یا به چه گوش میدهد آیا مهم است؟ آیا فقط کافی نیست که من چشمهای او را دوست دارم، آیا کافی نیست که من از او خوشم میآید؟ آیا کافی نیست که من سعی میکنم عاشق او باشم؟ آیا کافی نیست که من او را شایسته برای یک زندگی میبینم؟ آیا من او را میشناسم؟
وقتی به وقت خواب به سراغم آمد و دعوت من را پذیرفت، احساس خوبی داشتم، چرا که آن شب به او فکر کرده بودم و خواسته بودمش. بارها شدهاست که کسانی ناخواسته به خوابم آمدهاند و چه بسا لحظاتی شیرینتر را رقم زدهاند اما او تنها یک حضور ساده داشت و من از کنار من بودن او لذت میبردم.
او همیشه در نگاه من نه یک دختر که بانویی از جنس مادران بوده است، نه تنها یک دوست که زنی در جامهی نقطهی ثقل اطرافیان دیدهامش. آیا این مهم است که او کیست یا اینکه نوع نگاه من است که اهمیت دارد؟
آه، او با من آن گونه بوده است که زنی با تو به بستر بیاید ولی تو راهی به او نداشته باشی، مرا به خود خوانده است ولی راهم نداده است. آه، شاید این گونه بهتر باشد تا روزی که عقل زمینهی کار را چید با هم باشیم، شاید اگرخام به پیوند رسیم پایان کار فراتر از هر چه تا کنون بدان رسیدهایم نباشد. او مرا نگاه میدارد و این منم که نمیدانم تا رسیدن به او در خیالی خام غرق شدهام یا نه، که من هم نگاهبان خوبی برای خود خواهم بود یا نه، که من هم به او میرسم یا نه.
جنس افکارم همچون زبان این نوشته خشک است، خالی از احساسی ناب تا رنگی ببخشم کلمات را. به هر حال به همین سادگی و چنین پیش پا افتاده نوشتم برای بانو … که هنوز کشفش نکردهام و اظطراب شناختنش را نهفته با خود میکشانم.
وقتی به وقت خواب به سراغم آمد و دعوت من را پذیرفت، احساس خوبی داشتم، چرا که آن شب به او فکر کرده بودم و خواسته بودمش. بارها شدهاست که کسانی ناخواسته به خوابم آمدهاند و چه بسا لحظاتی شیرینتر را رقم زدهاند اما او تنها یک حضور ساده داشت و من از کنار من بودن او لذت میبردم.
او همیشه در نگاه من نه یک دختر که بانویی از جنس مادران بوده است، نه تنها یک دوست که زنی در جامهی نقطهی ثقل اطرافیان دیدهامش. آیا این مهم است که او کیست یا اینکه نوع نگاه من است که اهمیت دارد؟
آه، او با من آن گونه بوده است که زنی با تو به بستر بیاید ولی تو راهی به او نداشته باشی، مرا به خود خوانده است ولی راهم نداده است. آه، شاید این گونه بهتر باشد تا روزی که عقل زمینهی کار را چید با هم باشیم، شاید اگرخام به پیوند رسیم پایان کار فراتر از هر چه تا کنون بدان رسیدهایم نباشد. او مرا نگاه میدارد و این منم که نمیدانم تا رسیدن به او در خیالی خام غرق شدهام یا نه، که من هم نگاهبان خوبی برای خود خواهم بود یا نه، که من هم به او میرسم یا نه.
جنس افکارم همچون زبان این نوشته خشک است، خالی از احساسی ناب تا رنگی ببخشم کلمات را. به هر حال به همین سادگی و چنین پیش پا افتاده نوشتم برای بانو … که هنوز کشفش نکردهام و اظطراب شناختنش را نهفته با خود میکشانم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر