مرد نیم قرن رو پشت سر گذاشته بود، نصفش به فهمیدن و نصفش به رفتن. دیگه آروم گرفته و لبخندش عمق پیدا کرده بود. از خاطرهها میگفت و از لحظهها، از آمدهها و رفتهها. صدای موزیک توجهش رو جلب کرده بود و همراهش زمزمه میکرد. با نگاهش به آیندهی نارسیدهی من فکر میکرد و با حضورش راه پیش روم رو معنا میداد. میگفت این روزا با اون روزا خیلی فرق داره اما شماها روزهایی رو میبینید که این روزا دیگه از یادتون میره. همچنان با موزیک همراه بود و زمزمه میکرد یه دیواره یه دیواره یه دیواره، یه دیواره که پشتش هیچی نداره .....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر