۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

مرد نیم قرن رو پشت سر گذاشته بود، نصفش به فهمیدن و نصفش به رفتن. دیگه آروم گرفته و لبخندش عمق پیدا کرده بود. از خاطره­ها می­گفت و از لحظه­ها، از آمده­ها و رفته­ها. صدای موزیک توجهش رو جلب کرده بود و همراهش زمزمه می­کرد. با نگاهش به آینده­ی نارسیده­ی من فکر می­کرد و با حضورش راه پیش روم رو معنا می­داد. می­گفت این روزا با اون روزا خیلی فرق داره اما شماها روزهایی رو می­بینید که این روزا دیگه از یادتون میره. همچنان با موزیک همراه بود و زمزمه می­کرد یه دیواره یه دیواره یه دیواره، یه دیواره که پشتش هیچی نداره .....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر