کنون که فریاد بیثمر آزادیم در میان صخرههای جاودانه پابرجا دستهای خالیم را پر میکند انگیزهی بیانتهای هجرت زبانه میکشد و فلسفهی سنگین تداوم به حضوری سبک طعنه میزند، تا که کدام زلال آسمان پرواز را علتی باشد. کژاکژ این ناهموار از لنگش چشمانم است، کنون تا پسین پژواک، امیدوار و شلنگانداز رقصم آرزوست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر