۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

Losing my religion

And now just right in the corner, caught without any resistance, is me. Changing my mind, whatever, I’m choosing my confession. I may consider living in Paris or even somewhere in the eastern Europe. I don’t know if I miss you or not, but I feel it would be much better if you were here, with me. This is not your fault neither mines. So I think I’m going to find a place somewhere in Europe where it rains usually during the autumn and there are cobbles covering the streets. To me, I’m not the man of running for my life, I would prefer having a slow one. Somebody with me, holding my hand with her pale skin and maybe a bony face feeling my empty hours but leaving alone for the rest (who would be the one? I have real impressions). I do lean to act as a thinker and I think I have made mistakes in my decisions becoming what I am now
Oh girls, I think about them a lot and every aching hour they come and go, simple and easy. I wonder why I’m not brought to my knees but putting my frozen gaze at the tree outside my window. My father simply tells me you are not that alone to have a partner, sur?e
I do want to live lonely in my own apartment, just that



There are two enormous black waves
Back there at the horizon
The memory of the night before
Silence, darkness, uniqueness
Making the man thinking about her eyes
While putting his hands in his raincoat’s pockets
No more dreams
Seeking an obsolete ruin
To stay for the day,
Looking for the night
Thinking of what he gave up
Too many options to choose
This is the secret of the desert

Too many good friends, but finding more misery all around. The lifeless bodies putrefying everywhere. The sinister destiny is to feel all these under the huge rebels of civilization. Soldiers dying, girls stunned, children crying

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

صبوح صبوح صبوح

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم رازست
صبح شده است. خنکای دل­نواز نسیم بیدارم می­کند. باور نمی­کنم! زودتر از من بلند شده­ای، آغوش من خالیست. دیشب خواب دیده­ام، رویاهایم مملو از تکرار یک حرف بود که همه جا می­پیچید …………. هنوز هم چشم­هایم سنگین است. تو کجایی؟
­­­صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
باور نمی­کنم! زودتر از من بلند شده­ای و به بلندای تپه­ای رفته­ای که دیشب هیچ نشانی از آن نداشتیم. باد در موهایت افتاده است و دامنت که در باد می­خرامد. من همیشه حسرت موهای تو را خورده­ام، موهایی که در باد رها می­شود و من همیشه آرزوی موهای رها در باد را داشته­ام و حسرت دامنت، که تنها به تن تو چنین زیباست. تو هم باید حسرت بخوری که خودت را از اینجا نمی­بینی، که چقدر زیبایی. هنوز هم چشم­هایم سنگین است.
ما در پیاله عکس رخ یار دیده­ایم ای بی­خبر ز لذت شرب مدام ما
باور نمی­کنم! قبل از طلوع آفتاب بلند شده­ای و حالا بالا آمدن اولین شعاع نور را از پس کوه دور نگاه می­کنی. حالا خورشید بالا آمده و زمینه­ی تصویر تو را پر کرده است. انبوه تنت در قاب خورشید هنوز هم دلربایی می­کند. خواب دیگر از چشمانم پریده است.
گوشم همه بر قول نی و نغمه­ی چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
باور نمی­کنم! قبل از بیدار شدن این چنین رشته­ی افکارت تا دوردست­ها رفته باشد. نگاهت، نگاهت تا آخر دور نشان از تصویرهایی دارد که در ذهن داری و لبخند لبت به حق از دلپذیری افکارت خبر می­دهد؛ و تو هیچ می­دانی که من عاشق لبخند توام؟ مجموعه­ای از لب و خنده­ی تو، لبخند تو، نشان آزادی تو. حالا من هم بیدارم و لبخند می­زنم.
خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
باورت می­شود؟ اینجا این قدر خنک باشد و تو باشی و من باشم و موهایت چنین رها، و من و تو و لبخندهایمان و تازه آغاز روز باشد و تو و من با هم روشن شدن تکه تکه­ی دنیایمان را تماشا کنیم و من و تو و دست­هایمان با هم و تو با من و من با تو، ما شده باشیم؟ می­دانم، می­دانم که دیگر خواب نیستیم و بیداری و بیدارم و بیداریم.
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره­ی تو حجت موجه ماست

پی­نوشت: چند بیت بالا همه از چندین غزل ابتدای دیوان حافظ هستند، که بنا به عادت دیرین از نو می­خواندمشان.

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

هفت پرواز

در میان باغ­ هفتم ایستاده­ام. اینجا بالاتر از همه­ی درخت­ها، گل­ها و بته­ها و پروانه­های میانشان آغوشم را بگشوده­ام و آسمان را لمس می­کنم. چشم به افق دوخته­ام، افقی از آن خورشید تا همیشه طلوع کند. من اینجا در آستانه­ی همه­ی بی­باکی­ها و ترس­هایم، همه­ی خواسته­ها و ناخواسته­هایم ایستاده­ام.
اینجا صبح که از خواب برمی­خیزی شبنم سحرگاهی به وجدت می­آورد و لطافت نسیم نوازشت می­کند. تو در سایه روشن آمدن و نرسیدن نور بیدار می­شوی و به هزاران آرزو چشم می­گشایی. با آمدن هر روز از شمارگان آرزوهایت یکی کم می­شود. به سلام دوستدارانت لب به سخن باز می­کنی و نخستین کلام تو محبت است. تو لباس فاخر بر تن، راه می­افتی و از میان دالان­های منقوش به زیبایی­های دست هنرمندان عبور می­کنی. تو می­گذری و نیک می­دانی که در پس این دیوارها با هر شماره­ی نفست، کسانی هستند که از بودن تو و از زنده بودن تو به ستوه آمده­اند. ایشان قلبشان جز در آرزوی ندیدنت نمی­تپد و با اشتیاق گذران عمر تو را نظاره می­کنند. تو در میانه، به آرامش زیستن ادامه می­دهی و به وقار آمد و رفت می­کنی.
من شاهزاده­ی همه هست و نیست این سرزمینم، شاهزاده­ی همه آب­ها و زمین­ها، همه­ی نشیب و فرازها و همه­ی مردان و زنان آنم. من شاهزاده­­ی کاخ­های با شکوه و هفت باغ مبهوت کننده­ام. من شاهزاده­ی قصه­های آدمیان در سراسر اقلیم­ها و شهرهایشان هستم، روایت من بر ایشان مایه­ی رشک است و بیشتر افسانه­ای را مانم برای نقل محافلشان. من همه­ی اینها هستم و در دل خود نه شاهی خواهم و نه شاهزادگی. من نه خواهان دوستی نیکان اینان و نه در پی دشمنی بدسگالان ایشانم. من فقط و تنها فقط اسیر این باغم و اسیر هر آنچه در آن از عطر و زیباییست. این سبزینگی بی­مثال سال­هاست که مرا در کام خود کشیده است.
سال­های دراز یکایک از پس هم این گونه روزهایم گذشته است و در آستانه­­ی هر غروب، که بی­مانندترین لحظاتم بوده­اند، به بودن خود و در میان دیگران بودنم از سر کوچک انگاریمان لبخندی زده­ام. شب­ها اما دنیای دیگری بوده است. سکوت پنجره­ها و خواب­آلودگی دیوارها، و البته آرامش مجذوب کننده­ی باغ بی­نهایتِ سبز. شب­ها این من هستم که با برگ و گل و ستاره یکی می­شوم و در وحدت وجود ایشان شریک. از رازهایم برایشان می­گویم و ناگفته­هاشان را می­شنوم و تنها یک آرزو می­ماندم که سحر فرا نرسد، آرزویی که مگر در خواب نصیبم نشده است. با گذر دقایق این رگه­های نور است که بار دیگر حضور همیشه­ی خود را به ظهور می­نشیند و من بار دیگر طلوع را، دوباره آغاز می­کنم.

در میان باغ­ هفتم ایستاده­ام، اینجا فارغ از هر آنچه هست و نیست، نظاره­گر طلوع همیشه و با آغوشی باز در آستانه­ی همه امید و هراسم، در میانه­ی ماندن و رفتن، و در تلاطم بودن یا نبودن ایستاده­ام. تنها یک آرزو مانده از همه آرزوهای یک به یک کمتر شده­ام و آن پرواز در هفت آسمانِ هفت باغ اینجاست. این دیگر از جنس خواسته­هایی نیست که به خواب بسپرمش. من دلم پرواز می­خواهد، من دلم لبخند می­خواهد، من دلم آزادی می­خواهد. من عاشق لبخند آزادی لحظه­ی پروازم.

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

زندگی اینجا ادامه دارد، هر چند سنگین به دنبال می­کشیمش، اما ادامه دارد. اینجا هر چند شب­بیداری­ها و روز­خوابی­ها تمامی ندارند، اما ما همچنان می­رویم و می­آییم تا شاید روزی سرآمد شویم در راهی که برگزیده­ایم. ما اینجا بعد این رفت و آمدهایمان دیگر کمتر پیش می­آید سری به کافه­ی پاتوقمان بزنیم یا که قدمی بزنیم، یا قصه­ای را به تماشا بنشینیم. بیشتر در حال دست و پا زدن در خون رت­هایی بی­گناه، به آینده­ چشم دوخته­ایم. آری ما اینجا می­آییم و می­رویم بی آنکه خودمان هم چندان گذر عمرمان را در نظر داشته باشیم. دیگر کمتر پیش می­آید سر ذوق بیاییم یا که دلمان تازه شود، فرصت کمتر است تا کتابی بخوانیم یا که حتی از بود و نبود آزادی و عدالت متأثر شویم. در سکوتی سنگین ره می­سپاریم.
آری، حال هیچ کدام از ما خوب نیست، اما تو باور نکن.
در سایه­ی این سکوت، ما نشسته­ایم، با چشمانی تیز که برق می­زنند، و از بودن و تلاش جاندار کردن لذت می­بریم. ما اینجا استوار برای حقوقمان می­جنگیم و عشق اگر نمی­ورزیم، اما هنوز هم دوستدار دیگرانیم. ما همین جا شب­ها را با رویاهایی سپری می­کنیم که زندگیمان را رنگارنگ می­کنند. در هیاهوی ماشین­ها به ترانه­های جاودان گوش می­کنیم و با قطره­های باران نفس تازه می­کنیم. راهمان بدون بازگشت و معصومیتمان پس ناگرفتنیست همان طور که تجربه­هامان جدا نشدنی. آماده­ایم تا ناشناخته­ها را بشناسیم و بهای آن را بپردازیم. راستش را بخواهی، ما هیچ وقت این قدر به دور از غم­ها نبوده­ایم، هر چند تا شادی فاصله­ی زیادی داریم.

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

برای بانو ...

گفته بودی تا از تو برای تو بنویسم، از تویی که شناختم و از تویی که دیدم. و تو را دیده بودم، شناخته بودم؟ نمی­دانم.
بگذار بگذریم از همه­ صداقت تو، از همه­ی سادگی­هایت و از نگاه روشنت.
بگذار بگذریم از شجاعتی که بروز می­دهی و پشتکاری که پایانی ندارد.
بگذار بگذریم از زلالی احساست و زبان شیرینت که در بیان احساست گاهی ناتوان است.
و بگذار تا بگذریم از همه­ی درک فراوانت از من
و
از همه سازگاری­هایت با زیر و زبر روزگار و نیز من.
آری، از این­ها که بگذریم، من می­مانم و نگاهم که در چشمان تو گره خورده بود. من می­مانم و گرمای تنت که آغوشی بی­دغدغه بود، این آرزوی همیشه. همه­ی آنچه بودی در یک نقطه، بالاترین نقطه، اوج یک رابطه، ماندگار شده است. می­دانی، روزها که بگذرند، شاید تو نمانی، شاید همه­ی آنچه هستی را فراموش کنم، شاید تو برای خود بمانی و دیگر فرصت دیدارت، از جنس بی­ریای آن، پیش نیاید، ولی من همیشه صدای آیدا را که بشنوم به یاد تو می­افتم و نگاه تو را که سرشار از حظ لحظه بود فراموش نمی­کنم.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

و ایشان را از ما سوال این بود
به کدامین زبان سخن می­رانید؟
و حرف­های ما پیوسته با حروف ایشان بود
و نگاه ما پیوسته به چشمان ایشان بود
تا مگر پاسخی درخور بگیریم
و ایشان همچنان سوالشان بود
زبان ما
و ما وجودمان فریاد بود
و ما را از الف تا ی سخن­ها بود
و ایشان را هیچ مگر خواهش سخن راندن ما
و ما زار نزدیم
و ما در درون شکستیم
و ما زبانمان بند آمد
و ایشان را همچنان اراده بر نفهمیدن ما بود
و از این سوءتفاهم
دیگری خوشحال بود

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

هرم

و داشتم به خود می­گفتم، اینجا اگر بودی، حتمن تنت جور خاصی شده بود، صورتت از فرط حرارت سرخ و پشتت از خنکای شبانگاهی یخ. آری، اگر بودی حتمن پاهات که یخ می­کرد با یک گردش نرم تنت و دیدن روی آتش گرم­تر می­شد. داشتم فکر می­کردم اینجا اگر بودی حتمن در آغوشت می­کشیدم، موهای سردت روی صورت گرمم می­ریخت و صورت گرمت دستان سردم را جان می­داد. داشتم فکر می­کردم که می­شد همین طور تا صبح کنار آتش باشیم و هر دومان خیره به شعله­ها نگاه کنیم. می­شد کلمه­ای هم حرف نزنیم و فقط احساس خوش­بختی کنیم، می­شد هرازگاهی جا عوض کنیم، می­شد تا صبح از گرمای آتش، میان دل سرد شب با هم بمانیم.
آری، من بودم و آتش هیزم و صحرای سرد، که آهنگ­های عاشقانه را به زبان نامادری­ گوش می­دادم، و گاهی با چوب دستم آتش را بر هم می­زدم. من بودم و نگاه روشنم به شعله­ها، من بودم و فکرهای بودن تو و ترانه­های آشنایم برای چشم­های تو.
می­دانی، اصلن اگر این طور باشد، عکس هم نمی­گیریم، فقط آنجا می­نشینیم و تا صبح فقط رنگارنگ شعله­ها را نگاه می­کنیم. تنها پلک می­زنیم و اشک شوق می­ریزانیم و خاطره می­سازیم. آن وقت بعدترها به یاد می­آوریم و احساس خوش­بختی می­کنیم و هیچ کس را هم در آن شریک نمی­کنیم، که این را فقط در یاد خود و پشت پلک­هایمان ثبت کرده­ایم.

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

کجایی تو

این روزها هر چند تلخ می­گذرند در این سرزمین، خاطرات خوب اما کم هم نیستند. این روزها هر چند به سنگینی می­گذرند، لحظه­های پروازی هم هستند تا بار تحمل ناپذیر هستی فراموش شود. عکس­هایی که کم نیستند لبخندی در میانه­ی آن­ها و خاطراتی که هر روز بیشتر می­شوند، و مرورشان شیرین است. و آرزوهایی که خیالشان دل­ها را قنج می­دهد.
حرفی نیست. زندگی می­گذرد و ما تلاش می­کنیم. از پی هم کار می­کنیم و کارها را به دنبال خود می­کشیم. نه حرفی نیست. همه چیز همانست که باید و نه اتفاق نامنتظره­ای می­افتد و نه ما خطری آنچنان می­کنیم که صاحب خبر شویم.
البته، حرف­هایی هم از سر دلتنگی هست، از اینکه در میان این همه روزهایی که می­گذرد تو کجایی؟ کجایی که لبخند بزنی و تصویرت در قاب عکس جا بگیرد، کجایی تا بخشی از خاطرات امروز باشی، کجایی که مرور پی­در­پی­ا­ت شیرین و شیرین­تر شود.
پیمانی ندارم تا برای فردا عرضه کنم، که چو فردا بیاید فکر فردا کنیم. روزهایی دارم که امروزهای من­اند و هر روز که می­گذرند دیروزها می­شوند و سرشار از لحظات فراموش کردنی­اند و هستند هر چند گاهی خاطراتی که ماندگار می­مانند و گاهی جاودانه می­شوند. این روزها را نیستی که ببینی که چه ساده زندگی می­کنیم و می­گذرانیم.
می­شد اگر اینجا بودی و می­خندیدی، عکست را می­گرفتیم کنار عکس­های دیگر جا می­دادیم. اصلن اینجا که بودی می­نشستیم همه­ی عکس­ها را با هم می­دیدیم و من برایت قصه­ی هر کدام را می­گفتم، آن وقت همه­ی خاطره­هایم با تو مشترک می­شد، آن وقت اصلن این خودش می­شد یک خاطره، شاید هم با هم به دوربین لبخند می­زدیم. آن­وقت دیگر این­قدر حسرت نمی­خوردیم که چرا من و تو یک عکس دونفره هم نداریم که لبخند باهم­مان را ثبت کرده باشیم؟

پی­نوشت: می­دانی که این حرف­ها از سر دلتنگیست، بهانه است، آرزوهایی­ست دست­یافتنی!

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

چشمهایت همه زلالی زندگی
دستهایت همه گرمای جاودانگی
و چند تار مو
، بسته بدانها دلم،
به وسعت یگانگی

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

براي بانو ... و حرف هاي نگفته اش

زمانی امضای من ترکیبی بود از امضای اطرافیانم، زمانی دیگر چند خط شکسته و یک خط مورب با انحنایی موزون نشانه­ی ثبت من روی کاغذ شد، بعدترها اسمم بود که خیلی خاص نوشته می­شد. حالا اما امضای من تنها نیم­دایره­ای است ساده، که پای نسخه­هایی حک می­شود که برای شفای دردمندان می­نویسم.
***
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت، خون می خوریم که بازش بپروریم
زندگی روزهایی دارد که تلخ­ترین قصه­ها را به مضحکه می­گیرد. روزهایی هست که سنگینی بار بغض، حرکت دوار چرخ را باز می­دارد. ساعت­هایی هستند که آدمی گمان می­برد “he’s totally fucked up” . دقایقی که آغوش دلدار هم تنها سنگینی بار غم را شریکی می­شود و تاب آوردنش را ممکن می­کند و از درد هیچ نمی­کاهد. هوای گریه دارد دل­ها و چشم­ها فروغی در آینه نمی­بینند. گرمی خون، قلب را به آتش می­کشد و ذهن تفتیده را بخار می­کند. خویشتن دار اگر باشی اشکی است که پنهانی می­چکد و سرریز اگر کنی ضجه است که گوش فلک را کر می­کند. غروب که باشد دل را به خیابان می­زنی و طلوع اگر رسد بی­فروغ برمی­خیزی.
فرصت پیش می­آمد، از خودم می­گفتم و از ناگفته­هایم؛ اما گاهی اتفاقاتی می­افتد که ثانیه­ها را به آتش می­کشند و فرصت­ها را می­سوزانند. حالا دیگر چه فرصت­طلب باشی چه نباشی، نوبتت سوخته است و باید که نظاره­گر باشی. تو به سادگی وارد بازی پیچیده­ای می­شوی که سر و ته آن با تو نیست.
دست کمک به سویت دراز کردم. برادرانه که نه، دوستانه کمک خواستم، کلمات را به یاد داری؟ من شکسته بودم، و ساده می­انگاشتم که کافیست مرا، بامداد خمار بود و بی­خبر از دوری شامِ آخر جرعه­ی شراب سر می­کشیدم. تو اما مأمن من بودی، خواسته و ناخواسته با من بودی و میهمان ناگفته­ها. اما در این میان من نقش غلط خوانده بودم و سرگردان قصه­های خویش به یاوه روزها را معنا کرده بودم. فارغ از توهمات همیشه، چشمانم را شسته بودم تا جور دیگر ببینم، زهی تصور باطل، زهی خیال محال. همه­ی آنچه بود را رها کردم و شادمانه طرحی نو در می­انداختم، بگذار بگویم کودکانه، یا شاید هم احمقانه. نقشی که بارها برگزیده­ام و با فصاحت تمام هر بار بر فضاحت آن دامن زده­ام. بگذریم، در میان آرزوهایمان گم نشویم بهتر است.
آری، آزادی را بهانه­ای ساختم تا بندهایی را بگسلم که نابوده در میان. من خود زنجیرهایی سربی ساخته­ام و به دست خود با خود می­کشم و گهگاهی خسته از صدای آن، به تن دیگری می­کوبم تا شاید آوایی نو برخیزد؛ و بر نمی­خیزد. در عمق بی­کران دریا نشسته­ام و تاریکی شب را به سخره گرفته­ام. از گل سرخ می­گویم و هنوز سرخی را حتی ندیده­ام.
تو اما هیچ نگفتی، تو ای آنکه اشک­ها از نگاهت سرازیرند، ای من در میان همه غم­هایت گم، آسمانت را کمی سبک­تر کن. بلور شکننده­ی زندگی­هایمان را در دامن خود نگاه دار و مرا بگذار و بگذر. تا شاید .... شاید که چه؟ هر آنچه بوده، بوده و آبِ رفته است. شایدی ندارد و چیزی بر محور گردش عوض نخواهد شد. تو اما ای شاهد بازی بیهوده­ی ما
ببخش.

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

فانتزي

راستش الان فقط می­خوام یه جایی باشم که یه شبی باشه که آسمونش یه عالم ستاره داشته باشه و من دراز کشیده باشم و ستاره­ها خیلی قشنگ باشن و اونجا خیلی آروم باشه و تقریبن صدایی نباشه و من باشم و خودم و من و اگرم خواستی تو هم باشی و اونجا ما تنها باشیم و تنهایی ما رو کسی به هم نزنه و من تنها باشم و تو باشی تنها و ما که با همیم باز هم تنها باشیم و اگرم خواستن دوستایی باشن که اونا هم با ما تنها باشن و ما تنهایی اونارو به هم نزنیم و اونا هم با اینکه هستن ولی بودنشون فرقی به حال ما نداشته باشه و شایدم یه آتیشی روشن کنیم و چیزی بنوشیم و آره، همچین چیزی می­خوام.

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

Point zero

از این دست در این نقطه ی ثابت نشستن و رهگیر آرزوهای دور و نزدیک شدن، کار من نیست. من عاشق آسمان­های آبیم. من روزهای ابری را، با بارانشان دوست دارم. من عاشق هرزگردی در توفان­های شبانه­ام. من امواج دریاها را می­پرستم. من اما در این نقطه­ی ثابت نشسته­ام و چشم به آرزوهای دور و نزدیک دوخته­ام.
این حرف­ها دیگر تکراری شده­اند.
نه از من که بارها و بارها از ما بهتران گفته­اند. تشنه­ام، تشنه­ی طرحی نو در انداختنم.
Somewhere deep inside
باید رنگی دگر بگیرم
جایی نوشته بودم:
وقتی از اول منتظر یه قصه­ی از پیش تموم شده­ای
وقتی آغاز ماجرا هیجانی نداره

بازی کسل کننده
مرگ زودرس روز
و زایمان نارس زندگی

و اسمش را گذاشته بودم : بورینگ
ای کاش کسی دلم را بسوزاند، تا حداقل دلیلی برای گریستن داشته باشم
نه
ای کاش کسی مرا درگیر یک گریز بی­انتها کند، تا آرام را از من بگیرد، تا که فرصتی پیدا کنم تا فریاد بزنم.
نه
همه­ی اینها مرا به یاد کودکی و ناپختگی­هایم می­اندازند. من باید یاد بگیرم تا بزرگتر باشم، رنگی بگیرم و دیگرسان باشم، اما childish نباشم.
من باید زندگی کنم و از این من بودن و دنیای من لذت ببرم
نه
نه
من باید زندگی کردن را یاد بگیرم.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

Declaration of Sentimentalism

نبشتنی نیستند، بیشتر شنیدنی­اند، گوش کردنی­اند، احساس من در این روزها را می­گویم.
اصلن از جنس هم­خوانی ترانه­های ماندگارند. سفرهای دوتایی، نگاه­های عمیق رخ به رخ.
بیشتر از یک لمس نرمناک دست­هایند، یک هم­آغوشی داغ و عرق­ریزانند.
از جنس آن لحظه­های دراز کشیدن آرام روی تخت، نه به پشت که به سینه و سر بردن زیر بالش و آرام گرفتن.
از جنس باد در میان موهایم.
وحشی شده­ام، معنای دقیق حس­های این روزهای من اینست!
نسیم نوازش­گر صبحگاهی غنیمتیست، رهایش نمی­کنم.
افسوس، اما افسوس که بهای هر لحظه­ی وجد را باید با رنج درون پرداخت، به نسبتی سخت و لرز آور.
اما من رنج­هایم را کشیده­ام، من اینک در میانه­ی این فصل گرم، بدین می­اندیشم که من رنج­هایم را کشیده­ام (و خواهم کشید)، من اما اینک که بیست و چند ساله شدم، با خود فکر می­کنم که آری، من تصمیمم را گرفته­ام.

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

در میان آرزوهایمان گم نشویم بهتر است، می­دانم سخت آمده بر ما زیستنمان، خواستن­هایمان و نتوانستن­هایمان ;-) . خوب اینکه می­گویم گم نشویم بهتر است، هیچ منظورم این نیست که گم نمی­شویم در نهایت، چه بسا که دنیای آرزوها و رویاهامان آنقدر دلربایی می­کند که گم شدن در آنها هم عالمی دارد. از قدیم­ترها گفته­اند یکی از انگیزه­های ما برای زنده ماندن و ادامه دادن نقشه­هاییست که برای آینده می­کشیم. آری، خیالبافی چندان هم بد نیست ها!
می­دانی (هیج دقت کرده­ای چقدر از این کلمه استفاده می­کنم؟)، که یقینن هم می­دانی! نهاد محافظه­کار من (همانی که در عالم سیاست مقابل اصلاح­طلبیست) می­خواهد برای هر اتفاقی آماده باشد. به تجربه آموخته­ام که خیلی اوقات نمی­شود، می­خواهی و نمی­شود. و نشدن­های بسیار آدمی را به ناشدن وامی­دارد. پس تا چه کنیم و کجا رویم باید که صبر کنیم شاید لبخندی در میان باشد.

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

یه مسافر
که میره توی ابرا
یه نگاه
که میره توی گودا
یه صدا
که میره ته دریا
یه سکوت
که میره دور دورا

یه پرنده
که می­خواد پر بگیره
یه پسر بچه­ی کولی
که می­خواد جونی بگیره
یه احساس
که می­خواد رنگی بگیره
یه دو صد من فکرای باطل
که می­خواد نوری بگیره

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

One night stand

و چون دخترکان نازنین هر یک به ناز، با من دلخسته و رنجور از بی­حاصلی نگاه­های نه چندان هرزه، به رقص در می­آیند، زمانی نمی­گذرد که با خنده از هم جدا می­شویم. جوانتر که بودیم به گمانم برای روز بعد هم قراری می­گذاشتیم، به حربه­ای با هم بودنمان را به فراتر از آن یک شب آشنایی­ می­کشاندیم. حال اما ساعتی نگذشته، تو گویی کامی به کمال گرفته از یکدگر خسته جدا می­شویم و آنچه باقی ماند همانا دپسردگی ز پس a one night stand است و بس. چنین وادی بی­رنگی را نمی­دانم به هرزگی وارد شده­ایم یا که از در گستاخی و بی­باکی داخل. این همه به کنار اما پاسخی هست دلچسب­تر و آرامشم دهنده­تر که شاید دل بر جایی دگر بسته­ایم و چون نیست معشوق در بر، دنیا جز بر مدار ناکامی نگردد.
پاسخ این شاید اما مثبت نیست. نه! نه دلبسته و دامن از کف داده­ایم و نیز هرزه و بی­مبالاتیم. به گمانم که این شق پوچ زندگی را بی­ارزش­تر از هر زمانی آزاردهنده و ناتمام یافته­ایم و در جست و جوی یک لذت مدام چشم می­زنیم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت، خون می­خوریم که بازش بپروریم
دست­هایی که سازی نمی­شناسند و تنی که دستی نشناخت هر چند ناپاک. بی­کرانه­ی رویا، بی­انتهای فکر، تا کجا آخر توان رفتن. چشم­هایی که فروغی ندارند و دلی که نمی­دارد عشقی هر چند خام. غرق بی­مایگی روزها و بی­بنیادی شب، تا کی آخر توان زیستن. فکرها، فکرها، فکرها، این خشت هر لحظه و هر چشم بر هم زدن، آه!
چه کنم با این دل تنگم که سازی می­خواهد و یاری، اشکی و عشقی. غم؟ آری غم.
آنچه در سرزمین من بهادار خوانده می­شود، همانا حس­هایی از این دست است. ریشه­هایم به من آموخته­اند تا تن و روانم را با زخم­ها صیقل دهم، زخم­هایی از جنس زندگی و شاید برای تمام طول آن. اما به حکم عقل و بنا به زیستن در دنیایی مدرن آنچه درست­تر به نظر می­رسد جز اینست. آری جز اینست.

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

باید که پایانی باشد،
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب.


رفت و آمد تا خیال
پای خسته
سخت و بی رنگ
بی امیدی به درنگ


تا به لمس اوج لحظه
تا به رقص
تا که آزاد بشم
بجوشم بی نام و نشون


این همه زیر و زبر
آمد و شد
نه به پیکار و نه جنگ
و نه آرامش ننگ


برسه دست تمنا
به کناری از لبخنده­ی پاکت
و
صدای نفست پر کنه آغوش منو


همه آرزوی من
یک دشت فراخ
صدای زخمه­ی چنگ
جای این خونه­ی تنگ


با اینا زمستونو سر می­کنم
خستگی­ از تن خود در می­کنم
تا بشه خونه­ی ما پر از صدای گرم تو
همه اینها رو یه نگاه رد می­کنم


آزادی،
با لبخند آغاز شد
و عشق
پیدا شد.

پی نوشت: حرف­های من خیلی بیشتر از اینهاست که دیگر شاید در این بستر سرد سپید نمی­گنجد. حرف­هایی از جنس حضور، سکون و نگاه. حرف­هایی از جنس اندیشه­های تو، با صدای تو و از پنهان­ترین لایه­های ذهن (دل) تو.
Right up on a mountain
There is a castle
Made of rocks and clouds

Right in the deepest part of the castle
There is a treasure buried for ages
Calling to be unearthed

Right in the middle of the slope
There is a man
Trying to reach the castle

Right in the furthest part of the man’s mind
There is a dream
Waiting to come true

Just far away
There is a little child
Crying out, do not give in
Please, do not give up

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

و کسانی که می­کشند و کسانی که کشته می­شوند و کشندگانی که کشته می­شوند و کسانی که اینان را می­کشند. همه­ی اینها مگر نمی­دانند آنچه در تاریخ ثبت می­کنند و در قاب عکس­ها جای می­دهند همان است که روزگاری نه چندان دور از دیدن و خواندن آن بغض می­کردند و اگر اشکی نمی­ریختند، حداقل به فکر فرو می­رفتند.
کشتن را نمی­پسندم. راسکلنیکف را به یاد می­آورم و از کشتن بیزار می­شوم. فرمان پنجم کیشلوفسکی را که فراموش نمی­کنم: Do Not Kill. همه­ی اینها را می­دانم.
اما،
کشتن را چه گریزی هست؟ هم این خود من چه بسا دست به خون ناپاکی بیالایم. در سیلاب زندگی فرو افتادن را مگر نجاتی هست؟ هیچ! گاهی در مقابل عمل انجام شده ایستادن چندان هم ساده نخواهد بود. هیچ ساده نخواهد بود.

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

در پی آرزوهایش رفته بود
فرصت­ها تمام شدند
چون از حال خود سرشار شد
دقایق تاب نیاوردند
ثانیه­ها به شماره افتادند
و مرگ واقعیت انکار ناپذیر لحظه­ شد

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

براي بانو ...

دستی به نوشتن نمی­رود که دست­ها خسته­اند.
خانه دیگر آنجایی نیست که بتوان بدان دل بست، همه چیز هر گونه که هست، خانه دیگر برای من خانه­ی سابق نیست، نه هست و نه می­تواند باشد. دست خودش هم نیست، من دیگر به درد آن نمی­خورم. آنقدر حس ماجراجویی دارم که دیوارهای خانه زندان منند. خانه­ای خواهم ساخت، هر کجا باشد، با دست­هایی حتی خسته، تنها یا که ...

"

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه.

تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب.

خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوری رو بره تا دم دروازه­ی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب.

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.

تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململِ مه نازکی:
اون ململ مه
که روی عطرِ علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات.

مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله­ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
ا. بامداد
مهر 1341
"


در آغوش کشیدم و بوسیدمش. زمزمه­ی لبانش چیزی می­گفت که من نمی­شنیدم اما، شیرین­ترین گفته­ها بود. چشمان ما بسته بود، این هم آغوشی گونه­ها که راه را به لب­ها می­کشانید و آه، این لب­ها خود قصه­ای جداگانه دارند. دستانش که میان موهایم رفت، خالی شدم و سرم سبک­تر از هر ..... می­دانی؟ چشمان تنها از راه دور جواب می­دهند، نزدیک که شدی چشمانت را می­بندی و دیگر این لمس تک تک سلول­های پوست توست که حرف می­زنند. بگذریم، این قصه را بهتر از من بارها شنیده­­ای.
دختر دامن پوش من! ... من! می­دانی، کار از نگاه و لمس و این حرف­ها گذشته است. حالا دیگر شوری ندارم مگر آنکه قلبم هم با من باشد، که اگر قلبم نتپد برای هم­آغوشی و اگر نفسم به شماره نیفتد، لذتی نیست در هرم لحظه­ها. باید که دلم لحظه­شماری کند، باید که دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم، و اگر نه شوری نیست، لذتی نیست، حسی نیست. همان طور که نبود، همان طور که همه چیز بود و هیچ نبود و نیست. بوسه؟ لمس؟ فایده­ای ندارد، بیشتر شوخی می­مانند، تپش قلبم کو؟
پیش آمد و من شعر بالا رو خوندم یه بار دیگه، از خودم پرسیدم:
این همه زیبایی
این همه عریانی حس
با همه­ی پاکیش و زلالیش
...
چقدر غریبه شدن، چقدر که دور شدیم.
آره، می­دونی؟ حتمن می­دونی، که اگر نمی­دونستی برات نمی­نوشتم، پس حتمن می­دونی:
آره، دلم تنگ شده، برای دل بستن!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

So, this feeling, this feeling which reminds me of a poet who passed the street years before. Having a walk during the Friday night through the darkness beyond, and looking at the lighthouse that illuminates my dreams time by time. I think the poet just left here in his blue raincoat, he was trying to go clear. I have no idea if he ever went clear or not, but he passed this street in his famous blue raincoat and I’m just following his footsteps. Such a feeling, such a bloody feeling pushing you toward your way into fantasy, just follow the white lines ahead, you’re going to cry out your dreams in which the birds surround you and sing with you.
La la la
La la la
Oh, I’m still keeping the lock of hair I was going to gift to my lover

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

آیا تو هیچ فکر کرده بودی که من هم روزی می روم؟ می دانم که به رفتن خودت بارها اندیشیده ای، اما آیا پیش آمد که به نبودن من هم فکری کنی؟ شد که در خیال نبودن من سکوت کنی؟
آری، باز هم دیر شده است، می دانم. می­دانم که این راه خداحافظی نیست اما بودن من برای من بود به همان شیوه که بودنت از .....


پي نوشت: بازمانده از گذشته ها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

زیستن در جامه ی پرشین

زیستن در جامه­ی یک انسان در کشوری که از آن من می­خوانندش، بهانه­ای است تا یک بار دیگر به چهره­ی عبوس هم­زبانانم بیاندیشم. زیستن در زیر و زبر فرهنگی چنین منحط در اخلاق و پر از دست انداز، چاره­ای نمی­گذارد تا به نگاه ریاکارانه­ی مردمان سرزمین مادری­ام بیاندیشم. نفس کشیدن در میان خودخواهی­ها و دست و پا زدن در گندابی متعفن از تمامیت­خواهی این مدعیان برتری نژادی، راهی نمی­گذاردم مگر اینکه فریادی بلندتر از همه­ی صدای ایشان بر آورم. کسانی که تلنگری هم بر ایشان وارد نمی­شود مگر با هر چه صریح­تر به رخ کشیدن پستیشان، با فریادی از سر خشم و بی­پرده مخاطبشان کردن؛ هر چند جز لحظه­ای، آن هم محض فریب­کاری، درنگ نخواهند کرد.
ای شمایگان، کم مایگان، مگر فریاد این همه دلسوزانتان را نشنیده­اید؟ مگر هشدار این همه ناجیان تبارتان را نخوانده­ا­ید؟ این گونه که در رسیدن به انتهای بی­شرمی همچون مردگان روان گشته­اید، هیچ آیا به عمق پستی خود پی برده­اید؟ وای بر شما، ای بی خردان، سادگی­ها را واگذاشته و احمقانه می­پنداریدشان، در هزارتوی بی­پایان افکاری پوچ به سفسطه و پرگویی مشغولید. وای بر شما!
خشونت، این نهادینه یادگار اعصار و قرون بر وجودتان که راهی جز آن برای برآوردن همه خواسته­هایتان بلد نیستید. تاخت و تاز بر حریم دیگران نه مایه­ی شرمساریتان که همانا سند افتخارتان است. از برای خوانش شعارهایتان گلو می­درید و چون نوبت به عمل رسد مصلحت­جوترین اقوامید. وای بر شما که به هر چه می­بالید، ندارید و هر چه دارید از آن دیگران است.
در میانه­ی همه مشکلات عالم مدعی عدالت هستید و همگان را به داوری می­نشینید. راه را بر مخالفانتان آنقدر تنگ می­کنید که مجال نفس کشیدن ازشان می­گیرید. هزار پند دلسوزانه­تان نصیب این و آن است و به اندرونی آن کار دیگر می­کنید. فرهیختگانی کم مایه و دولتمردانی بی­شرم دارید.
آه؛ با من از نقد من سخن مگویید که خود یکی از شما بی­شمارانم. نمی­دانم سست بنیادیم این چنین از ما قرارم می­دهد یا که جبر جغرافیا، اما نیک می­دانم از آن رو در این پرده­ی تاریک در گریز از خویشتن پیوسته می­کاهم که آنچه می­خواهم نمی­بینم، آنچه می­بینم نمی­خواهم.


در به درتر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی­روید
ای تیز خرامان!
لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود!
ا.بامداد


۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

جاده

جاده می­پیچد و ما می­پیچیم. چقدر که من این جاده­ها را، این پیچ­ها را دوست دارم. جاده وقتی به یک دشت پر از سبزه رسید، سبزه­ها وقتی به پیشباز قدم­های من آمدند، دل من که پرواز کرد، جاده آرام می­گیرد. آرامش که نه، دلم شاد می­شود، شوری به سر می­گیرم و زنده می­شوم. آرامش به همراه وجد، بزرگترین هدیه­ای که کسی، چیزی می­تواند به من بدهد. مادینگی طبیعت که آغوشش را به من بگشاید، همچون فرزندی در اوج نیاز، خود را به او می­سپارم. خنکای بادی هر چند از دور که برسد، سینه­ چاک می­کنم تا نسیم در آستینم بپیچد. اساسن زنده می­شوم و زندگی می­کنم. به افق که خیره شدم، دیگر همه چیز تمام است، به کمال احساس خوشبختی می­کنم و روزگاری به خوشی سپری خواهم کرد. نوای آوازی هم که باشد، سازی و صدایی، و نگاه چشمان تو که باشد، کار من دیگر تمام است، در چنین لحظه­ای هر چه خواستی از من بخواه.
نازنین، ای هم صحبت من، در انتظار پیچاپیچ جاده­ها و آسمان آبی و نسیم بهاری، با چشمان تو و نوای عاشقانه­ای در میان، می­مانیم با هم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

ودکا

طعم تلخ ودکا هر چیزی را شیرین می­کند، حتی حس مبهم مربوط به نیمه­ی تاریک هستی. آن من دیگر در حالی که در گوشه­ای از همان نیمه­ی تاریک نشسته و لبخندی به لب دارد (یا شاید هم ندارد، چه کسی می­داند؟) تکاپوی بی­پایان مرا (این من در دسترس را) می­نگرد و من همچنان ناآگاهانه با اشتیاقی مثال زدنی به دنبال ذره­ای نور هستم تا حداقل لبخند او را شاهد باشم. در همین حال ترس تمام وجودم را فرا گرفته است و چه بسا از پای در بیاوردم.
قرن­هاست که در چنین آشوب منظمی تلاش می­کنم تا آن خلاء همیشه­ی هستی را پر کنم و هر بار با ابتکار روشی نو پیدا می­کنم. در این راه خلسه را تجربه کرده­ام، درد را تجربه کرده­ام، هیجان، لذت تام و حتی مرگ را هم (که خود بخشی از نیمه­ی تاریک وجودم هست) تجربه کرده­ام. این واقعیت زندگی وجود دارد و شکی در آن نیست، یک دنیای موازی، اما پر از ابهام؛ ابهامی راز­آلود که مرا به خود می­خواند هر چند وحشت­زا نیز هست. فکرهای مرا آشفته می­کند و چشمانم را خیره، حس­هایم را تازه و پر رنگ می­کند ولی و دنیایم را بزرگتر.
آری، طعم تلخ ودکا هر چیزی را شیرین می­کند، تلخ مثل عسل. بامداد خماری نیست، تنها طعم گسی می­ماند که هنوز هم ته گلو را حال می­آورد. ای هم صحبت من، در انتظار سپیده و افکار در میان نهاده و چشم­های خمار و طعم گس ودکا، می­مانیم با هم.

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

نوعي نگاه

سال­ها می­گذرند تا زندگی به ما بیاموزد که فرصت­هایی ناب را از ما گرفته است. بی­گمان روزهای عمر آن قدر طولانی نیستند تا آزمون و خطا روشی مناسب برای سپری کردنشان باشد. با این حال تنها روشی است که پاسخ­هایی عینی برای بسیاری از سوالات ما فراهم می­کند. تجربه­ها یکی پس از دیگری و به قیمت از دست رفتن زمان حاصل می­شوند. اینها همه روی دشوار زندگیست که خودنمایی می­کند. چه بسیار نسل­های بشری که نیست و نابود شده­اند تا ناکارامدی یک ایدئولوژی یا مکتب فکری را نمایان کنند. مجموعه­ی اینها با هم تاریخ را می­سازند و و آدمیان با شتابی هر چه بیشتر همچنان تاریخسازی می­کنند. عمق فاجعه آنجاست بارها و بارها شنیده­ایم که تاریخ تکرار می­شود.
آیا این جز بیهدگی و پوچی مجموعه­ی تاریخ و تاریخسازان را بیان می­کند؟ جز از تکرار آنچه پیشترها بر سرنوشت بشر رفته است، هر چند در لباسی دیگر، چه برآیند دیگری داشته است قرن­ها تمدن؟ چه بسا که کلیت بشریت بسیار مترقی­تر جلوه کنند اما چه تغییری در وضعیت تک تک انسان­ها ایجاد شده است؟ آمده­اند و رفته­اند؛ تکرار مکررات!

اما بگذار تا از برقی که در این لحظه در چشمانم دارم با تو بگویم! تا رهایی از بند این تکرار هستند کسانی که پیش از آنکه تجربه کنند، پیش از آنکه از پایان کار دورنمایی روشن داشته باشند، تصمیم می­گیرند و عمل می­کنند. خطر کرده و کاری می­کنند که دیگران جز بر مایه­ی حماقت آنان نمی­گذارند. تصمیم­هایی می­گیرند که اتخاذ منطقی آنها بیش از یک عمر زمان می­خواهد. اینان اراده می­کنند و با گستاخی تمام بی­باکانه قدم بر­می­دارند و در توفان حاصل یا غرق می­شوند و یا با بزرگترین امواج به پا خاسته بزرگترین قله­ها را فتح می­کنند. ایشان در نظر من از دام تکرار گریخته­اند و در نگاه من همین­ها هستند که زندگی کرده­اند؛ و باقی جز آنکه اینان را دست مایه­ی قصه­هایشان کنند، کار دیگری بلد نیستند.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

*نگاه که هیچ، نصیبی نداریم. اما صدا هم حرف­هایی برای گفتن دارد. خواب آلود که باشد آنقدر گرم و دوست داشتنیست که دلبری می­کند، شوری و حالی که داشته باشد فریاد می­کشد و غمی اگر دارد خبر می­دهد.
*خوب چاره چیست، گل است دیگر، به یک تند باد بیمار می­شود. باید مواظبش بود، باید که نگاهبانش بود.
*ای دل من، دل من، دل من، دل من ...
*دشت از گل شده هفت رنگ
غم مدار، گل من، دلت پاک، روزی گل­های دامانت را میان دشت هفت رنگ به رقص در خواهم آورد.

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

سرنوشت، مجموعه­ای از حوادث که از دستان ما خارج هستند و هر کدام ما را در نقطه­ای از هستی قرار می­دهند. سال­هایی از عمر که می­گذرند و ما خواسته و ناخواسته به سمت و سویی کشیده می­شویم. هر کدام انسانی می­شویم با ویژگی­هایی بارز. یکی مادر و یکی برادر می­شویم. یکی قهرمان توده­ها و دیگری معلم گمنام دهکی در میانه­ی کویر. همه­ی آنچه بر ما می­گذرد دلخواه ما نیست و چه بسا ما را به جنگ با خود و زندگی خود هم وامی­دارد. حال می­توان هزار و لعن و نفرین هم نثارش کرد ولی در انتها گویی چاره­ای جز تسلیم نیست. چه غریبانه می­نماید وقتی داستان زندگی انسان­ها را می­خوانیم و گاهی از سر حسرت یا که شوق اشکی در گوشه­ی چشمانمان می­نشیند.
بگذریم؛ باز هم سال نو شده است و تقارن این نویی با بیدار شدن طبیعت در سرزمین مادری آنقدر دلچسب هست که ما را به نیکی­ها و زیبایی­های روزگار رهنمون کند. این همه بهانه­ای می­شود تا بار دیگر با خود بیاندیشم که من به دنبال چه هدف و انگیزه­ای زندگی می­کنم و گهگاهی هم تسلیم جدال با آنچه ناخواسته­ام است می­شوم. به ویژه در چنین سالی که با آمدنش ربع قرن از بودنم خواهد گذشت و من چقدر این قسمتی از تاریخ شدن را دوست دارم.
اگر چه خوب می­دانم که این جا نیستم تا مادر باشم یا اینکه دیکتاتور زمان خویش! اما هنوز هم نمی­دانم که پدر توانم بود یا یک ناجی تبار آدمی. راستش را بخواهی این همه سال که از آن به ربع قرن یاد کردم و طولانی و بزرگ وانمودمش هنوز مرا کافی نبوده تا آن ویژگی بارز خود را نشان دهم. هنوزم ساعت­ها و سالهایی پیش رو دارم که هر کدامشان سرمنشأ دگرگونی­هایی بزرگ در من و دنیای پیرامون من خواهند بود. من و دنیای من هر دو تغییر خواهیم کرد.
اما نه؛ ریشه­های خود را بازیافته­ام. با وجود هر معامله­ای که با هستی داشته باشم و با وجود هر سرنوشتی! که پیدا کنم، می­خواهم زندگی کنم، می­خواهم بلندپرواز باشم و زندگی را بسازم. به شوق پرواز اگر بال هم نداشته باشم خواهم پرید و سهم خودم از آسمان را خواهم گرفت. می­دانی حتی اگر به شکست هم محکوم باشم باز به عمق هزاران بوسه خواهم زیست.

پی­نوشت: می­دانی در این میان یک لبخند یا یک نگاه مهربان این هزاران بوسه را آنقدر شیرین می­کند که در لحظه غرق آن می­شوم و این لحظه­ها جاودانه تا انتها با من می­مانند.

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

برای بانو ...


با تو از دلتنگی­ها گفتم، می­دانم که تو هم دلتنگی­­هایی داری، کی نداره؟ اما بدان، که من قسمتی از راه دراز رفتن را آمده­ام و تو هنوز سرشار از کانفلیکت­ها ادامه می­دهی! مرا اندکی به کنار آمدن، راه گشوده گشته است، تو را ولی هنوز در نبرد نومیدانه­ات سرشار می­بینم. هم نشینی با تو چه خطرناک است اگر طرب­ناک هم هست (لااقل برای من). آنقدر در گردش صوفی­وار خود مُصری که وجود مرا نیز در پی هم­صحبتی متلاطم می­کنی. آه، با این وجود به هم­آغوشی با تو چگونه بیاندیشم؟ می­دانی، این قصه برای من هراس­انگیز خواهد بود، می­ترسم آخر بشکنیم، البته شکستن که عادت ماست ولی با هم شکستن نتیجه­ای جز دریای اشک هر دومان نخواهد داشت. می­دانی، در کنار همه آغوش­های مطمئن در کنارم، که اگر آرامم نمی­کنند، به آتشم هم نمی­کشند، تویی و چندین وجود دیگر از تبار آدمیان، که هراس­آورید برای من، نگاهتان، حرف­هایتان و نفس­هایتان، چه رسد به بوسه­تان و گرمای تنتان. نه! باید مراقب بود، باید که در میانه ماند. من با خود کنار آمده­ام و با خود کنار می­آیم، اما تو ریشه­ی خطری، شعله­ی آتشی، با تو هم­آهنگ شدن از میانه به در شدن است. به هم ریختن است. آه نیست، فریاد است. مرگ­آور اگر نیست، خلسه آور است. در نبرد میان من و ماندن با تو، اگر شکستی هست، گریز ناگزیر تنها راه حل است. گریز، گریز، گریز.


ی­نوشت: راستی نگو که منم درگیر پیچیدگی­های رابطه­ها شده­ام، که شده­ام، ولی بدان که هنوز هم ساده ماندنشان را دوست دارم. من و تو و او، بی­خبر از دیگری، نکته­ای نه چندان پایدار است.

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

می مانیم
جدا از هم
دریغا
دیگر بار عاشق می شویم؟
به لطف همت والای آدمیست که تا این اندازه گسستن ها پای بر جا می مانند و اراده ی پولادینشان است که تا سال ها دل از دلبر جدا می ماند. تا بدین سان مگر زخم خورده و صیقل یابند یا که سر به کار خویش روزگار بی حادثه بگذرانند. آنچه اینان تقدیر خوانند و در مواردی رسم طبیعت، همانا وجود ناتوان ایشان است در عشق ورزیدن که ایشان را به کار و تلاش وامیدارد. ترس از نرسیدن ایشان را از رفتن باز می دارد غافل از اینکه این نفس رفتن است که دلپذیر و خواستنیست. ای کاش غبار سفرهای دراز را می شد از بازار دلقیان خرید که نمی شود. و افسوس که بسیار دیده و می بینیم که عمرها به آخر می رسند و روندگان این راه کمترین اعدادند، چه بسا که خود هم چنین کنیم.

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

از جنس عاشقانه­های آرام

از جنس لحظه­هایی که شیرین می­نماید احساس با تو نبودن و در کنار تو بودن. از همان جنس لحظه­هایی که تو آنسوترها مانده­ای و من با فاصله­ی میان ما زندگی می­کنم. از جنس روزهایی که یک هفته باید صبر کنم تا دوباره نوبت شنیدن صدایت برسد. از جنس شیرینی خواب­آلودگی تو آنجا و خواب­آلودگی من اینجا، تو سرشار از خواب صبح و من محتاج خواب شب. از جنس دوری و نزدیکی، پاکی و صافی.
من و تو هر کدام با دغدغه­ی رهایی از تنهایی ساعات شبانه را پشت سر می­گذاریم. ساعت­هایی برای رویا بافی و برای بی­خوابی، برای شنیدن ترانه­های عاشقانه و برای خواندن قصه­های فراق و وصال.
آه، لحظه­هایی برای پرسیدن از یک دگر، دانستن خاطرات هم آغوشی­های با دیگرکانمان و اینکه دل باخته­ایم یا که نه، هیچ خیال دل بستن داریم یا که نه.
آه، لحظه­هایی برای تأمل، برای واماندن بین گفتن و نگفتن، برای فکر کردن به اینکه اگر اینجا بودی الان، نگاهت چگونه بود و کدامین کلمات دلبرانه را در پس خود نهان می­کرد.
و آه، لحظه­هایی برای اطمینان دادن به هم که تنها نمی­مانی، که شانه به شانه­ خواهی شد شبی، جایی، در میان جمعی، با کسی. آه، این جنس لحظات را دوست دارم، لحظه­هایی که می­دانم من به تو و تو به من فکر می­کنی.

پی­نوشت: در هیاهوی بی­انتهای درگیری­های روزمره­ام که قرار از من گرفته­اند و بیشتر از هر زمانی اظطراب دارم، و به طبع تنهاترم، چنین نوشته­ای یادگار عزیزی خواهد ماند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

نگاه سرد توی آینه را دوست دارم، نگاهی که از یک بار دیگر شکست خوردن و سر خوردن حرف می­زند. نگاهی که بار دیگر به تو می­گوید باختی پسر، باختی. نگاهی که تو را به گریز فرا می­خواند، به فریاد. نگاهی که می­دانم پشت فرمان، تیز به افق­ها خیره می­شود و با سرعتی به اندازه­ی آخر زور پدال گاز می­راند، و بادی که از پنجره موهای تو را به رقص وامی­دارد. چه باک اگر سرمای زمستان راهی به درون بیاید، اینجا همه چیز سرد است، پس بگشایید درها را و بگذارید هوا داخل شود، بگذارید تا دوردست­ها افق گسترده شود.
تن­سخت و سنگ­سر قدم بر­می­دارم و همه تلخی­ها را مزمزه می­کنم. مصمم­تر از هر زمانی خواهم بود، سر به بیابان خواهم گذاشت، تنهای تنها، تنهاتر. بلندترین قله­ها را به فتح خواهم خاست و هزار بار در سرمای آن غرق خواهم شد. بلندترین شب­ها را قدم خواهم زد با سنگین­ترین باری که بر دوش خواهم کشید. بلندترین فریادها را سر خواهم داد، در بلندترین شب­های بلندترین قله­ها؛ تنهای تنها. از یاد خواهم برد.
آدم­هام را یک به یک مرور می­کنم و بعضی­ها را پاک می­کنم، تا فردا، تا سال بعد و یا شاید هم تا همیشه. خالی­تر که شدم باز هم می­نشینم و در آینه نگاه می­کنم، نگاهی که پرسان­تر از همیشه به دنبال حقیقت می­گردد و چون می­داند که پاسخش آنقدر در عمق چشمانم جای دارد که غرقش می­کند، ترجیح می­دهد همچنان غوطه بخورد و آه بکشد، و بعد هم واقعیتی را دریابد که از یافتن چند باره­اش باکی ندارد. آن هم جز این نیست که این نگاه سرد هم سرد می­شود.

پی­نوشت: داشتم می­تایپیدم که از سر بی دقتی آنجا که می­خواستم بنویسم عمق چشمانم به اشتباه نوشتم:
"چون می­داند که پاسخش آنقدر در عمق پشمانم جای دارد"
و این خود نکته­ای بود که بر من روشن گشت و بسی خنده رفت.

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

آیا جنگ اول به از صلح آخر است؟ همه چیز را بگوییم؟ تمام سنگ­ها را وا بکنیم؟ در حقیقت زندگی کنیم یا در مصلحت؟ چه می­خواهیم؟ آرامش روان یا آرامش وجدان؟ زندگی با هم یا تنهایی مطلق؟
آنها که همه چیز را گفتند کجایند و آنها که ناگفته­ها را نگاه داشتند کجا؟ فرقی هم نمی­کند، مسلمن برای هر یک نمونه­های پارادوکس­وار بسیاری می­توان یافت. نتیجه­ی کار هر چیزی می­تواند باشد. آنچه چالش برانگیز است جدال در لحظه­های سرنوشت­ساز است. آن دیالوگ­ها و آن زمان­هایی که ذره­ای این سر و آن سر شدنشان جریان­ساز است، لحظه­های بین گفتن و نگفتن. نتیجه هر چه باشد همانیست که اتفاق افتاده است و اثر خود را گذاشته است و فراموش می­شود؟ هرگز؛ ممکن است پذیرفته شود یا نشود ولی فراموش نمی­شود.
اما در این زمان­های نبرد متلاطم جریان ساز، همه­ی آنچه آدمی در طول قرن­ها زیستن خود آموخته است به کار می­آید تا لحظه­ای تصمیمی گرفته شود، تا که با به انجام رسیدن این تصمیم ثانیه­هایی از سکوت هستی را فرا بگیرند و نگاه­ها ثابت شوند، و بعد، زندگی ادامه می­یابد، با یک دروغ یا با یک حقیقت. هر کدام هم که باشد می­تواند راهی باشد برای با هم ماندن و یا از هم جدا شدن. حتی مطرح شدن چنین بحثی هم اثر خود را می­گذارد، چرا که چرایی ایجاد این بحث­ها مهم­تر از خود آنها هستند و اسکار خود را از همان اولین تصورات و خیال­ها که در ذهن پرداخته می­شوند، خواهند گذاشت. این قصه تلخ است؟ بگذار تا روایتش کنیم.
مگر می­توان با نبودن­ها و نیستن­ها ساخت؟ در پس زورهای ممتدی که عادت می­کنیم تا بزنیم، وسوسه­ی چیدن میوه­ی ممنوعه همچنان همان چیزیست که زندگی را هیجان می­بخشد. هیجان؟ آه، چه تعبیر دلبرانه­ای! بگذار بنویسم تنش. ز بعد هر شب مستی، دلهره­های اضطراب­آوری هست که جان آدمی را به لب می­آورد. انسان­ها گمان می­کنند که این سختی زندگیست، فشار آنست که از پای به درشان می­آورد، اما نه، نخیر. ما به روزمره­ی زندگی عادت می­کنیم، سختی و مصیبت­های آن هر چند همانند شکنجه­های دست جلاد بی­رحمانه به نظر می­رسند، اما گذر زمان فجیع­ترین جنایت­ها را هم عادی می­کند، حتی اگر شده به نوبت آدمیان را به مسلخ ببرند. وجود آدمی سازشکار است ولی جنبه­ای از طغیان هم دارد. اما این جنگ علیه چیست؟ انسان عاصی به سوی چه می­دود و از چه می­گریزد؟
تپش­های قلب آدمی هزار دلیل فیزیولوژیک هم اگر داشته باشد، تنها هنگامی عذاب­آور می­شود که هیجان (تنش) چیدن میوه­ی ممنوعه خودنمایی می­کند. مگر می­توان با نبودن­ها و نیستن­ها و شاید نداشتن­ها ساخت؟ حتی فکر کردن به نداشتن تنش­آور و خیالِ داشتن هیجان انگیز است. میل به دست آوردن و هراس از دست دادن و یا حتی رسوایی، نفس­ها را به شماره می­اندازد. آه، اما هستند روزهایی که همین­ها آتش بر وجود می­زنند.
هم­نشینی با میوه­ی ممنوعه، آنگاه که خاصه کمتر از یک نفس است، آنگاه که دیگر نگاه عقل کامل نمی­تواند وسوسه­های کور کننده­ی خواستن را خاموش کند. آه، چه نبردی می­طلبد مقاومت، نبرد نفس­گیر روی لبه­ی تیغ، میان فاصله­ی کم بین بودن و نبودن، داشتن و نداشتن. چه سرانجامی دارد؟ اگر شکست (نشدن­ها) که آنچه می­ماند حسرت است و اگر پیروزی (شدن­ها)، افسردگی خروج از حوزه­ی عقل ماندگار می­شود. چه قصه­ی تلخی! باز هم خیال رسیدن (دوباره یا اول بار) هیجان­آور و تنش­زا می­ماند و این دایره­ی باطل تمامی ندارد. آدمی با همه­ی وجود به زندگی عادت می­کند ولی هر بوی ناچیزی از میوه­ی ممنوعه که به سراغش آمد همه را از یاد برده و دیگر بار به تلاطمی ممتد دچار می­شود. میوه­ای از جنس حقیقت، یا چه فرقی می­کند، وسوسه؛ یا شاید هم وسوسه­ی حقیقت.
اما چرا این تلاطم وی را این­گونه از ابعاد زندگی بیرون می­آورد؟ پاسخ را جز در تنهایی او نمی­توان یافت، او تنهاست، تنهاتر از آنکه ابعاد هستی بتوانند خلأ وجودش را پر بکنند، تنهاتر از آنکه تنگ­ترین آغوش­ها به فریادش برسند. آدمی تنهاست و چاره­ای ندارد جز اینکه حتی در ارگاسمِ رسیدن هم اشک­های تنهایی­اش را بریزاند.

پی­نوشت: من سیگار لازم هستم، ولی جز آب ولرم شیر آب نصیبی ندارم.

برای بانو ...

تو کجایی؟
تا کشف پاسخ سوالات من چندین ماه و سال باقیست؟
نه، فرقی نمی­کند. چه اگر اینجا بودی پیشترها، و چه اگر همین حالا با من بودی و چه اگر حتی به زودی به من برسی، تو همانی که هستی و می­مانی. نه، فرقی نمی­کند، تو مگر قرار است چقدر تغییر کنی(صد البته که بسیار). می­دانی، تمام این بازی­ها تا وقتی من به زمین نرسم فایده­ای ندارد. اگر که باید صبر کرد، نه به خاطر دوری تو و ناشناس ماندنت است؛ می­دانی؟ همه­ی هراس من از زیستن در سرزمینیست که مزد هر کس را به اندازه­ی تلاشش می­دهند. می­دانی؟ مگر جز اینست که من تولدی دیگر بار خواهم داشت؟ زیر و زبر خواهم شد، می­دانم، می­دانم. آنجا هم چیزی انتظار مرا نمی­کشد، اما به هر حال به خیالم که تغییری شگرف خواهم کرد. هر چند در این ویرانه (یا شایدم خانه) کمی یکنواخت­تر شده­ام، اما نمی­دانم سی ساله که باشم تغییر نمی­کنم؟ وارون نخواهم شد؟ چرا، خواهم شد و هزار قصه خواهم داشت.
می­بینی، فرقی نمی­کند تو کی بیایی، باشی یا نباشی (این طور هم نیست، چه بسا هر لحظه بودن یا نبودنت دنیا را دیگرگون کند). ترس من از نبودن منست، اضطراب من از نادیده­های خویشتنم است و دگرگونی ناگزیری که می­دانم خواهم داشت. صبر می­کنم، صبری که در من ریشه دارد و ما را به کجا می­برد، نمی­دانم.

پی­نوشت: به گمانم که مخاطب این نوشته بیشتر خودمم، اما بگذار تا کمی بلند فکر کنم و تو را هم در دغدغه­هایی درونی­تر شریک کنم. ببخش اگر خودخواهانه می نماید که اینها از من و برای من، نه بازتابی از تو بر من که بازتابی از من بر منست.

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

روسپیانه



مبهوت از این همه احساس ناتمام
ناچار به تاراج می رود وجود ناهموارم
این همه غنیمت که بردند
ایشان را کارگر نیست
باز
طمع به نور چشمانم دوخته­اند
هیچ نمی­خواهند که خویشتنشان را هدیه کنند
چشمان بسته­ی خود را دنبال طعمه­ای دیگرند
ناتمام می­مانم و عطش همچنانم باقیست
و چون زمان می­گذرد
نیمه­ی بزرگتری می­خواهم
تا مرا کامل کند