و چون دخترکان نازنین هر یک به ناز، با من دلخسته و رنجور از بیحاصلی نگاههای نه چندان هرزه، به رقص در میآیند، زمانی نمیگذرد که با خنده از هم جدا میشویم. جوانتر که بودیم به گمانم برای روز بعد هم قراری میگذاشتیم، به حربهای با هم بودنمان را به فراتر از آن یک شب آشنایی میکشاندیم. حال اما ساعتی نگذشته، تو گویی کامی به کمال گرفته از یکدگر خسته جدا میشویم و آنچه باقی ماند همانا دپسردگی ز پس a one night stand است و بس. چنین وادی بیرنگی را نمیدانم به هرزگی وارد شدهایم یا که از در گستاخی و بیباکی داخل. این همه به کنار اما پاسخی هست دلچسبتر و آرامشم دهندهتر که شاید دل بر جایی دگر بستهایم و چون نیست معشوق در بر، دنیا جز بر مدار ناکامی نگردد.
پاسخ این شاید اما مثبت نیست. نه! نه دلبسته و دامن از کف دادهایم و نیز هرزه و بیمبالاتیم. به گمانم که این شق پوچ زندگی را بیارزشتر از هر زمانی آزاردهنده و ناتمام یافتهایم و در جست و جوی یک لذت مدام چشم میزنیم.
پاسخ این شاید اما مثبت نیست. نه! نه دلبسته و دامن از کف دادهایم و نیز هرزه و بیمبالاتیم. به گمانم که این شق پوچ زندگی را بیارزشتر از هر زمانی آزاردهنده و ناتمام یافتهایم و در جست و جوی یک لذت مدام چشم میزنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر