۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت، خون می­خوریم که بازش بپروریم
دست­هایی که سازی نمی­شناسند و تنی که دستی نشناخت هر چند ناپاک. بی­کرانه­ی رویا، بی­انتهای فکر، تا کجا آخر توان رفتن. چشم­هایی که فروغی ندارند و دلی که نمی­دارد عشقی هر چند خام. غرق بی­مایگی روزها و بی­بنیادی شب، تا کی آخر توان زیستن. فکرها، فکرها، فکرها، این خشت هر لحظه و هر چشم بر هم زدن، آه!
چه کنم با این دل تنگم که سازی می­خواهد و یاری، اشکی و عشقی. غم؟ آری غم.
آنچه در سرزمین من بهادار خوانده می­شود، همانا حس­هایی از این دست است. ریشه­هایم به من آموخته­اند تا تن و روانم را با زخم­ها صیقل دهم، زخم­هایی از جنس زندگی و شاید برای تمام طول آن. اما به حکم عقل و بنا به زیستن در دنیایی مدرن آنچه درست­تر به نظر می­رسد جز اینست. آری جز اینست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر