لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت، خون میخوریم که بازش بپروریم
دستهایی که سازی نمیشناسند و تنی که دستی نشناخت هر چند ناپاک. بیکرانهی رویا، بیانتهای فکر، تا کجا آخر توان رفتن. چشمهایی که فروغی ندارند و دلی که نمیدارد عشقی هر چند خام. غرق بیمایگی روزها و بیبنیادی شب، تا کی آخر توان زیستن. فکرها، فکرها، فکرها، این خشت هر لحظه و هر چشم بر هم زدن، آه!
چه کنم با این دل تنگم که سازی میخواهد و یاری، اشکی و عشقی. غم؟ آری غم.
آنچه در سرزمین من بهادار خوانده میشود، همانا حسهایی از این دست است. ریشههایم به من آموختهاند تا تن و روانم را با زخمها صیقل دهم، زخمهایی از جنس زندگی و شاید برای تمام طول آن. اما به حکم عقل و بنا به زیستن در دنیایی مدرن آنچه درستتر به نظر میرسد جز اینست. آری جز اینست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر