و کسانی که میکشند و کسانی که کشته میشوند و کشندگانی که کشته میشوند و کسانی که اینان را میکشند. همهی اینها مگر نمیدانند آنچه در تاریخ ثبت میکنند و در قاب عکسها جای میدهند همان است که روزگاری نه چندان دور از دیدن و خواندن آن بغض میکردند و اگر اشکی نمیریختند، حداقل به فکر فرو میرفتند.
کشتن را نمیپسندم. راسکلنیکف را به یاد میآورم و از کشتن بیزار میشوم. فرمان پنجم کیشلوفسکی را که فراموش نمیکنم: Do Not Kill. همهی اینها را میدانم.
اما،
کشتن را چه گریزی هست؟ هم این خود من چه بسا دست به خون ناپاکی بیالایم. در سیلاب زندگی فرو افتادن را مگر نجاتی هست؟ هیچ! گاهی در مقابل عمل انجام شده ایستادن چندان هم ساده نخواهد بود. هیچ ساده نخواهد بود.
کشتن را نمیپسندم. راسکلنیکف را به یاد میآورم و از کشتن بیزار میشوم. فرمان پنجم کیشلوفسکی را که فراموش نمیکنم: Do Not Kill. همهی اینها را میدانم.
اما،
کشتن را چه گریزی هست؟ هم این خود من چه بسا دست به خون ناپاکی بیالایم. در سیلاب زندگی فرو افتادن را مگر نجاتی هست؟ هیچ! گاهی در مقابل عمل انجام شده ایستادن چندان هم ساده نخواهد بود. هیچ ساده نخواهد بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر