۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

و کسانی که می­کشند و کسانی که کشته می­شوند و کشندگانی که کشته می­شوند و کسانی که اینان را می­کشند. همه­ی اینها مگر نمی­دانند آنچه در تاریخ ثبت می­کنند و در قاب عکس­ها جای می­دهند همان است که روزگاری نه چندان دور از دیدن و خواندن آن بغض می­کردند و اگر اشکی نمی­ریختند، حداقل به فکر فرو می­رفتند.
کشتن را نمی­پسندم. راسکلنیکف را به یاد می­آورم و از کشتن بیزار می­شوم. فرمان پنجم کیشلوفسکی را که فراموش نمی­کنم: Do Not Kill. همه­ی اینها را می­دانم.
اما،
کشتن را چه گریزی هست؟ هم این خود من چه بسا دست به خون ناپاکی بیالایم. در سیلاب زندگی فرو افتادن را مگر نجاتی هست؟ هیچ! گاهی در مقابل عمل انجام شده ایستادن چندان هم ساده نخواهد بود. هیچ ساده نخواهد بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر