۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

باید که پایانی باشد،
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب.


رفت و آمد تا خیال
پای خسته
سخت و بی رنگ
بی امیدی به درنگ


تا به لمس اوج لحظه
تا به رقص
تا که آزاد بشم
بجوشم بی نام و نشون


این همه زیر و زبر
آمد و شد
نه به پیکار و نه جنگ
و نه آرامش ننگ


برسه دست تمنا
به کناری از لبخنده­ی پاکت
و
صدای نفست پر کنه آغوش منو


همه آرزوی من
یک دشت فراخ
صدای زخمه­ی چنگ
جای این خونه­ی تنگ


با اینا زمستونو سر می­کنم
خستگی­ از تن خود در می­کنم
تا بشه خونه­ی ما پر از صدای گرم تو
همه اینها رو یه نگاه رد می­کنم


آزادی،
با لبخند آغاز شد
و عشق
پیدا شد.

پی نوشت: حرف­های من خیلی بیشتر از اینهاست که دیگر شاید در این بستر سرد سپید نمی­گنجد. حرف­هایی از جنس حضور، سکون و نگاه. حرف­هایی از جنس اندیشه­های تو، با صدای تو و از پنهان­ترین لایه­های ذهن (دل) تو.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر