باید که پایانی باشد،
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب.
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب.
رفت و آمد تا خیال
پای خسته
سخت و بی رنگ
بی امیدی به درنگ
تا به لمس اوج لحظه
تا به رقص
تا که آزاد بشم
بجوشم بی نام و نشون
این همه زیر و زبر
آمد و شد
نه به پیکار و نه جنگ
و نه آرامش ننگ
برسه دست تمنا
به کناری از لبخندهی پاکت
و
صدای نفست پر کنه آغوش منو
همه آرزوی من
یک دشت فراخ
صدای زخمهی چنگ
جای این خونهی تنگ
با اینا زمستونو سر میکنم
خستگی از تن خود در میکنم
تا بشه خونهی ما پر از صدای گرم تو
همه اینها رو یه نگاه رد میکنم
آزادی،
با لبخند آغاز شد
و عشق
پیدا شد.
پی نوشت: حرفهای من خیلی بیشتر از اینهاست که دیگر شاید در این بستر سرد سپید نمیگنجد. حرفهایی از جنس حضور، سکون و نگاه. حرفهایی از جنس اندیشههای تو، با صدای تو و از پنهانترین لایههای ذهن (دل) تو.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر