دستی به نوشتن نمیرود که دستها خستهاند.
خانه دیگر آنجایی نیست که بتوان بدان دل بست، همه چیز هر گونه که هست، خانه دیگر برای من خانهی سابق نیست، نه هست و نه میتواند باشد. دست خودش هم نیست، من دیگر به درد آن نمیخورم. آنقدر حس ماجراجویی دارم که دیوارهای خانه زندان منند. خانهای خواهم ساخت، هر کجا باشد، با دستهایی حتی خسته، تنها یا که ...
"
خانه دیگر آنجایی نیست که بتوان بدان دل بست، همه چیز هر گونه که هست، خانه دیگر برای من خانهی سابق نیست، نه هست و نه میتواند باشد. دست خودش هم نیست، من دیگر به درد آن نمیخورم. آنقدر حس ماجراجویی دارم که دیوارهای خانه زندان منند. خانهای خواهم ساخت، هر کجا باشد، با دستهایی حتی خسته، تنها یا که ...
"
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب.
خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوری رو بره تا دم دروازهی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململِ مه نازکی:
اون ململ مه
که روی عطرِ علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قلهی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
ا. بامداد
مهر 1341
"
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب.
خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوری رو بره تا دم دروازهی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململِ مه نازکی:
اون ململ مه
که روی عطرِ علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قلهی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
ا. بامداد
مهر 1341
"
در آغوش کشیدم و بوسیدمش. زمزمهی لبانش چیزی میگفت که من نمیشنیدم اما، شیرینترین گفتهها بود. چشمان ما بسته بود، این هم آغوشی گونهها که راه را به لبها میکشانید و آه، این لبها خود قصهای جداگانه دارند. دستانش که میان موهایم رفت، خالی شدم و سرم سبکتر از هر ..... میدانی؟ چشمان تنها از راه دور جواب میدهند، نزدیک که شدی چشمانت را میبندی و دیگر این لمس تک تک سلولهای پوست توست که حرف میزنند. بگذریم، این قصه را بهتر از من بارها شنیدهای.
دختر دامن پوش من! ... من! میدانی، کار از نگاه و لمس و این حرفها گذشته است. حالا دیگر شوری ندارم مگر آنکه قلبم هم با من باشد، که اگر قلبم نتپد برای همآغوشی و اگر نفسم به شماره نیفتد، لذتی نیست در هرم لحظهها. باید که دلم لحظهشماری کند، باید که دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم، و اگر نه شوری نیست، لذتی نیست، حسی نیست. همان طور که نبود، همان طور که همه چیز بود و هیچ نبود و نیست. بوسه؟ لمس؟ فایدهای ندارد، بیشتر شوخی میمانند، تپش قلبم کو؟
پیش آمد و من شعر بالا رو خوندم یه بار دیگه، از خودم پرسیدم:
این همه زیبایی
این همه عریانی حس
با همهی پاکیش و زلالیش
...
چقدر غریبه شدن، چقدر که دور شدیم.
آره، میدونی؟ حتمن میدونی، که اگر نمیدونستی برات نمینوشتم، پس حتمن میدونی:
آره، دلم تنگ شده، برای دل بستن!
دختر دامن پوش من! ... من! میدانی، کار از نگاه و لمس و این حرفها گذشته است. حالا دیگر شوری ندارم مگر آنکه قلبم هم با من باشد، که اگر قلبم نتپد برای همآغوشی و اگر نفسم به شماره نیفتد، لذتی نیست در هرم لحظهها. باید که دلم لحظهشماری کند، باید که دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم، و اگر نه شوری نیست، لذتی نیست، حسی نیست. همان طور که نبود، همان طور که همه چیز بود و هیچ نبود و نیست. بوسه؟ لمس؟ فایدهای ندارد، بیشتر شوخی میمانند، تپش قلبم کو؟
پیش آمد و من شعر بالا رو خوندم یه بار دیگه، از خودم پرسیدم:
این همه زیبایی
این همه عریانی حس
با همهی پاکیش و زلالیش
...
چقدر غریبه شدن، چقدر که دور شدیم.
آره، میدونی؟ حتمن میدونی، که اگر نمیدونستی برات نمینوشتم، پس حتمن میدونی:
آره، دلم تنگ شده، برای دل بستن!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر