۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

براي بانو ...

دستی به نوشتن نمی­رود که دست­ها خسته­اند.
خانه دیگر آنجایی نیست که بتوان بدان دل بست، همه چیز هر گونه که هست، خانه دیگر برای من خانه­ی سابق نیست، نه هست و نه می­تواند باشد. دست خودش هم نیست، من دیگر به درد آن نمی­خورم. آنقدر حس ماجراجویی دارم که دیوارهای خانه زندان منند. خانه­ای خواهم ساخت، هر کجا باشد، با دست­هایی حتی خسته، تنها یا که ...

"

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه.

تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب.

خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوری رو بره تا دم دروازه­ی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب.

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.

تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململِ مه نازکی:
اون ململ مه
که روی عطرِ علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات.

مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله­ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
ا. بامداد
مهر 1341
"


در آغوش کشیدم و بوسیدمش. زمزمه­ی لبانش چیزی می­گفت که من نمی­شنیدم اما، شیرین­ترین گفته­ها بود. چشمان ما بسته بود، این هم آغوشی گونه­ها که راه را به لب­ها می­کشانید و آه، این لب­ها خود قصه­ای جداگانه دارند. دستانش که میان موهایم رفت، خالی شدم و سرم سبک­تر از هر ..... می­دانی؟ چشمان تنها از راه دور جواب می­دهند، نزدیک که شدی چشمانت را می­بندی و دیگر این لمس تک تک سلول­های پوست توست که حرف می­زنند. بگذریم، این قصه را بهتر از من بارها شنیده­­ای.
دختر دامن پوش من! ... من! می­دانی، کار از نگاه و لمس و این حرف­ها گذشته است. حالا دیگر شوری ندارم مگر آنکه قلبم هم با من باشد، که اگر قلبم نتپد برای هم­آغوشی و اگر نفسم به شماره نیفتد، لذتی نیست در هرم لحظه­ها. باید که دلم لحظه­شماری کند، باید که دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم، و اگر نه شوری نیست، لذتی نیست، حسی نیست. همان طور که نبود، همان طور که همه چیز بود و هیچ نبود و نیست. بوسه؟ لمس؟ فایده­ای ندارد، بیشتر شوخی می­مانند، تپش قلبم کو؟
پیش آمد و من شعر بالا رو خوندم یه بار دیگه، از خودم پرسیدم:
این همه زیبایی
این همه عریانی حس
با همه­ی پاکیش و زلالیش
...
چقدر غریبه شدن، چقدر که دور شدیم.
آره، می­دونی؟ حتمن می­دونی، که اگر نمی­دونستی برات نمی­نوشتم، پس حتمن می­دونی:
آره، دلم تنگ شده، برای دل بستن!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر