و داشتم به خود میگفتم، اینجا اگر بودی، حتمن تنت جور خاصی شده بود، صورتت از فرط حرارت سرخ و پشتت از خنکای شبانگاهی یخ. آری، اگر بودی حتمن پاهات که یخ میکرد با یک گردش نرم تنت و دیدن روی آتش گرمتر میشد. داشتم فکر میکردم اینجا اگر بودی حتمن در آغوشت میکشیدم، موهای سردت روی صورت گرمم میریخت و صورت گرمت دستان سردم را جان میداد. داشتم فکر میکردم که میشد همین طور تا صبح کنار آتش باشیم و هر دومان خیره به شعلهها نگاه کنیم. میشد کلمهای هم حرف نزنیم و فقط احساس خوشبختی کنیم، میشد هرازگاهی جا عوض کنیم، میشد تا صبح از گرمای آتش، میان دل سرد شب با هم بمانیم.
آری، من بودم و آتش هیزم و صحرای سرد، که آهنگهای عاشقانه را به زبان نامادری گوش میدادم، و گاهی با چوب دستم آتش را بر هم میزدم. من بودم و نگاه روشنم به شعلهها، من بودم و فکرهای بودن تو و ترانههای آشنایم برای چشمهای تو.
میدانی، اصلن اگر این طور باشد، عکس هم نمیگیریم، فقط آنجا مینشینیم و تا صبح فقط رنگارنگ شعلهها را نگاه میکنیم. تنها پلک میزنیم و اشک شوق میریزانیم و خاطره میسازیم. آن وقت بعدترها به یاد میآوریم و احساس خوشبختی میکنیم و هیچ کس را هم در آن شریک نمیکنیم، که این را فقط در یاد خود و پشت پلکهایمان ثبت کردهایم.
آری، من بودم و آتش هیزم و صحرای سرد، که آهنگهای عاشقانه را به زبان نامادری گوش میدادم، و گاهی با چوب دستم آتش را بر هم میزدم. من بودم و نگاه روشنم به شعلهها، من بودم و فکرهای بودن تو و ترانههای آشنایم برای چشمهای تو.
میدانی، اصلن اگر این طور باشد، عکس هم نمیگیریم، فقط آنجا مینشینیم و تا صبح فقط رنگارنگ شعلهها را نگاه میکنیم. تنها پلک میزنیم و اشک شوق میریزانیم و خاطره میسازیم. آن وقت بعدترها به یاد میآوریم و احساس خوشبختی میکنیم و هیچ کس را هم در آن شریک نمیکنیم، که این را فقط در یاد خود و پشت پلکهایمان ثبت کردهایم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر