۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

هرم

و داشتم به خود می­گفتم، اینجا اگر بودی، حتمن تنت جور خاصی شده بود، صورتت از فرط حرارت سرخ و پشتت از خنکای شبانگاهی یخ. آری، اگر بودی حتمن پاهات که یخ می­کرد با یک گردش نرم تنت و دیدن روی آتش گرم­تر می­شد. داشتم فکر می­کردم اینجا اگر بودی حتمن در آغوشت می­کشیدم، موهای سردت روی صورت گرمم می­ریخت و صورت گرمت دستان سردم را جان می­داد. داشتم فکر می­کردم که می­شد همین طور تا صبح کنار آتش باشیم و هر دومان خیره به شعله­ها نگاه کنیم. می­شد کلمه­ای هم حرف نزنیم و فقط احساس خوش­بختی کنیم، می­شد هرازگاهی جا عوض کنیم، می­شد تا صبح از گرمای آتش، میان دل سرد شب با هم بمانیم.
آری، من بودم و آتش هیزم و صحرای سرد، که آهنگ­های عاشقانه را به زبان نامادری­ گوش می­دادم، و گاهی با چوب دستم آتش را بر هم می­زدم. من بودم و نگاه روشنم به شعله­ها، من بودم و فکرهای بودن تو و ترانه­های آشنایم برای چشم­های تو.
می­دانی، اصلن اگر این طور باشد، عکس هم نمی­گیریم، فقط آنجا می­نشینیم و تا صبح فقط رنگارنگ شعله­ها را نگاه می­کنیم. تنها پلک می­زنیم و اشک شوق می­ریزانیم و خاطره می­سازیم. آن وقت بعدترها به یاد می­آوریم و احساس خوش­بختی می­کنیم و هیچ کس را هم در آن شریک نمی­کنیم، که این را فقط در یاد خود و پشت پلک­هایمان ثبت کرده­ایم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر