گفته بودی تا از تو برای تو بنویسم، از تویی که شناختم و از تویی که دیدم. و تو را دیده بودم، شناخته بودم؟ نمیدانم.
بگذار بگذریم از همه صداقت تو، از همهی سادگیهایت و از نگاه روشنت.
بگذار بگذریم از شجاعتی که بروز میدهی و پشتکاری که پایانی ندارد.
بگذار بگذریم از زلالی احساست و زبان شیرینت که در بیان احساست گاهی ناتوان است.
و بگذار تا بگذریم از همهی درک فراوانت از من
و
از همه سازگاریهایت با زیر و زبر روزگار و نیز من.
آری، از اینها که بگذریم، من میمانم و نگاهم که در چشمان تو گره خورده بود. من میمانم و گرمای تنت که آغوشی بیدغدغه بود، این آرزوی همیشه. همهی آنچه بودی در یک نقطه، بالاترین نقطه، اوج یک رابطه، ماندگار شده است. میدانی، روزها که بگذرند، شاید تو نمانی، شاید همهی آنچه هستی را فراموش کنم، شاید تو برای خود بمانی و دیگر فرصت دیدارت، از جنس بیریای آن، پیش نیاید، ولی من همیشه صدای آیدا را که بشنوم به یاد تو میافتم و نگاه تو را که سرشار از حظ لحظه بود فراموش نمیکنم.
بگذار بگذریم از همه صداقت تو، از همهی سادگیهایت و از نگاه روشنت.
بگذار بگذریم از شجاعتی که بروز میدهی و پشتکاری که پایانی ندارد.
بگذار بگذریم از زلالی احساست و زبان شیرینت که در بیان احساست گاهی ناتوان است.
و بگذار تا بگذریم از همهی درک فراوانت از من
و
از همه سازگاریهایت با زیر و زبر روزگار و نیز من.
آری، از اینها که بگذریم، من میمانم و نگاهم که در چشمان تو گره خورده بود. من میمانم و گرمای تنت که آغوشی بیدغدغه بود، این آرزوی همیشه. همهی آنچه بودی در یک نقطه، بالاترین نقطه، اوج یک رابطه، ماندگار شده است. میدانی، روزها که بگذرند، شاید تو نمانی، شاید همهی آنچه هستی را فراموش کنم، شاید تو برای خود بمانی و دیگر فرصت دیدارت، از جنس بیریای آن، پیش نیاید، ولی من همیشه صدای آیدا را که بشنوم به یاد تو میافتم و نگاه تو را که سرشار از حظ لحظه بود فراموش نمیکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر