۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

برای بانو ...

گفته بودی تا از تو برای تو بنویسم، از تویی که شناختم و از تویی که دیدم. و تو را دیده بودم، شناخته بودم؟ نمی­دانم.
بگذار بگذریم از همه­ صداقت تو، از همه­ی سادگی­هایت و از نگاه روشنت.
بگذار بگذریم از شجاعتی که بروز می­دهی و پشتکاری که پایانی ندارد.
بگذار بگذریم از زلالی احساست و زبان شیرینت که در بیان احساست گاهی ناتوان است.
و بگذار تا بگذریم از همه­ی درک فراوانت از من
و
از همه سازگاری­هایت با زیر و زبر روزگار و نیز من.
آری، از این­ها که بگذریم، من می­مانم و نگاهم که در چشمان تو گره خورده بود. من می­مانم و گرمای تنت که آغوشی بی­دغدغه بود، این آرزوی همیشه. همه­ی آنچه بودی در یک نقطه، بالاترین نقطه، اوج یک رابطه، ماندگار شده است. می­دانی، روزها که بگذرند، شاید تو نمانی، شاید همه­ی آنچه هستی را فراموش کنم، شاید تو برای خود بمانی و دیگر فرصت دیدارت، از جنس بی­ریای آن، پیش نیاید، ولی من همیشه صدای آیدا را که بشنوم به یاد تو می­افتم و نگاه تو را که سرشار از حظ لحظه بود فراموش نمی­کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر