۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

زندگی اینجا ادامه دارد، هر چند سنگین به دنبال می­کشیمش، اما ادامه دارد. اینجا هر چند شب­بیداری­ها و روز­خوابی­ها تمامی ندارند، اما ما همچنان می­رویم و می­آییم تا شاید روزی سرآمد شویم در راهی که برگزیده­ایم. ما اینجا بعد این رفت و آمدهایمان دیگر کمتر پیش می­آید سری به کافه­ی پاتوقمان بزنیم یا که قدمی بزنیم، یا قصه­ای را به تماشا بنشینیم. بیشتر در حال دست و پا زدن در خون رت­هایی بی­گناه، به آینده­ چشم دوخته­ایم. آری ما اینجا می­آییم و می­رویم بی آنکه خودمان هم چندان گذر عمرمان را در نظر داشته باشیم. دیگر کمتر پیش می­آید سر ذوق بیاییم یا که دلمان تازه شود، فرصت کمتر است تا کتابی بخوانیم یا که حتی از بود و نبود آزادی و عدالت متأثر شویم. در سکوتی سنگین ره می­سپاریم.
آری، حال هیچ کدام از ما خوب نیست، اما تو باور نکن.
در سایه­ی این سکوت، ما نشسته­ایم، با چشمانی تیز که برق می­زنند، و از بودن و تلاش جاندار کردن لذت می­بریم. ما اینجا استوار برای حقوقمان می­جنگیم و عشق اگر نمی­ورزیم، اما هنوز هم دوستدار دیگرانیم. ما همین جا شب­ها را با رویاهایی سپری می­کنیم که زندگیمان را رنگارنگ می­کنند. در هیاهوی ماشین­ها به ترانه­های جاودان گوش می­کنیم و با قطره­های باران نفس تازه می­کنیم. راهمان بدون بازگشت و معصومیتمان پس ناگرفتنیست همان طور که تجربه­هامان جدا نشدنی. آماده­ایم تا ناشناخته­ها را بشناسیم و بهای آن را بپردازیم. راستش را بخواهی، ما هیچ وقت این قدر به دور از غم­ها نبوده­ایم، هر چند تا شادی فاصله­ی زیادی داریم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر