در میان باغ هفتم ایستادهام. اینجا بالاتر از همهی درختها، گلها و بتهها و پروانههای میانشان آغوشم را بگشودهام و آسمان را لمس میکنم. چشم به افق دوختهام، افقی از آن خورشید تا همیشه طلوع کند. من اینجا در آستانهی همهی بیباکیها و ترسهایم، همهی خواستهها و ناخواستههایم ایستادهام.
اینجا صبح که از خواب برمیخیزی شبنم سحرگاهی به وجدت میآورد و لطافت نسیم نوازشت میکند. تو در سایه روشن آمدن و نرسیدن نور بیدار میشوی و به هزاران آرزو چشم میگشایی. با آمدن هر روز از شمارگان آرزوهایت یکی کم میشود. به سلام دوستدارانت لب به سخن باز میکنی و نخستین کلام تو محبت است. تو لباس فاخر بر تن، راه میافتی و از میان دالانهای منقوش به زیباییهای دست هنرمندان عبور میکنی. تو میگذری و نیک میدانی که در پس این دیوارها با هر شمارهی نفست، کسانی هستند که از بودن تو و از زنده بودن تو به ستوه آمدهاند. ایشان قلبشان جز در آرزوی ندیدنت نمیتپد و با اشتیاق گذران عمر تو را نظاره میکنند. تو در میانه، به آرامش زیستن ادامه میدهی و به وقار آمد و رفت میکنی.
من شاهزادهی همه هست و نیست این سرزمینم، شاهزادهی همه آبها و زمینها، همهی نشیب و فرازها و همهی مردان و زنان آنم. من شاهزادهی کاخهای با شکوه و هفت باغ مبهوت کنندهام. من شاهزادهی قصههای آدمیان در سراسر اقلیمها و شهرهایشان هستم، روایت من بر ایشان مایهی رشک است و بیشتر افسانهای را مانم برای نقل محافلشان. من همهی اینها هستم و در دل خود نه شاهی خواهم و نه شاهزادگی. من نه خواهان دوستی نیکان اینان و نه در پی دشمنی بدسگالان ایشانم. من فقط و تنها فقط اسیر این باغم و اسیر هر آنچه در آن از عطر و زیباییست. این سبزینگی بیمثال سالهاست که مرا در کام خود کشیده است.
سالهای دراز یکایک از پس هم این گونه روزهایم گذشته است و در آستانهی هر غروب، که بیمانندترین لحظاتم بودهاند، به بودن خود و در میان دیگران بودنم از سر کوچک انگاریمان لبخندی زدهام. شبها اما دنیای دیگری بوده است. سکوت پنجرهها و خوابآلودگی دیوارها، و البته آرامش مجذوب کنندهی باغ بینهایتِ سبز. شبها این من هستم که با برگ و گل و ستاره یکی میشوم و در وحدت وجود ایشان شریک. از رازهایم برایشان میگویم و ناگفتههاشان را میشنوم و تنها یک آرزو میماندم که سحر فرا نرسد، آرزویی که مگر در خواب نصیبم نشده است. با گذر دقایق این رگههای نور است که بار دیگر حضور همیشهی خود را به ظهور مینشیند و من بار دیگر طلوع را، دوباره آغاز میکنم.
اینجا صبح که از خواب برمیخیزی شبنم سحرگاهی به وجدت میآورد و لطافت نسیم نوازشت میکند. تو در سایه روشن آمدن و نرسیدن نور بیدار میشوی و به هزاران آرزو چشم میگشایی. با آمدن هر روز از شمارگان آرزوهایت یکی کم میشود. به سلام دوستدارانت لب به سخن باز میکنی و نخستین کلام تو محبت است. تو لباس فاخر بر تن، راه میافتی و از میان دالانهای منقوش به زیباییهای دست هنرمندان عبور میکنی. تو میگذری و نیک میدانی که در پس این دیوارها با هر شمارهی نفست، کسانی هستند که از بودن تو و از زنده بودن تو به ستوه آمدهاند. ایشان قلبشان جز در آرزوی ندیدنت نمیتپد و با اشتیاق گذران عمر تو را نظاره میکنند. تو در میانه، به آرامش زیستن ادامه میدهی و به وقار آمد و رفت میکنی.
من شاهزادهی همه هست و نیست این سرزمینم، شاهزادهی همه آبها و زمینها، همهی نشیب و فرازها و همهی مردان و زنان آنم. من شاهزادهی کاخهای با شکوه و هفت باغ مبهوت کنندهام. من شاهزادهی قصههای آدمیان در سراسر اقلیمها و شهرهایشان هستم، روایت من بر ایشان مایهی رشک است و بیشتر افسانهای را مانم برای نقل محافلشان. من همهی اینها هستم و در دل خود نه شاهی خواهم و نه شاهزادگی. من نه خواهان دوستی نیکان اینان و نه در پی دشمنی بدسگالان ایشانم. من فقط و تنها فقط اسیر این باغم و اسیر هر آنچه در آن از عطر و زیباییست. این سبزینگی بیمثال سالهاست که مرا در کام خود کشیده است.
سالهای دراز یکایک از پس هم این گونه روزهایم گذشته است و در آستانهی هر غروب، که بیمانندترین لحظاتم بودهاند، به بودن خود و در میان دیگران بودنم از سر کوچک انگاریمان لبخندی زدهام. شبها اما دنیای دیگری بوده است. سکوت پنجرهها و خوابآلودگی دیوارها، و البته آرامش مجذوب کنندهی باغ بینهایتِ سبز. شبها این من هستم که با برگ و گل و ستاره یکی میشوم و در وحدت وجود ایشان شریک. از رازهایم برایشان میگویم و ناگفتههاشان را میشنوم و تنها یک آرزو میماندم که سحر فرا نرسد، آرزویی که مگر در خواب نصیبم نشده است. با گذر دقایق این رگههای نور است که بار دیگر حضور همیشهی خود را به ظهور مینشیند و من بار دیگر طلوع را، دوباره آغاز میکنم.
در میان باغ هفتم ایستادهام، اینجا فارغ از هر آنچه هست و نیست، نظارهگر طلوع همیشه و با آغوشی باز در آستانهی همه امید و هراسم، در میانهی ماندن و رفتن، و در تلاطم بودن یا نبودن ایستادهام. تنها یک آرزو مانده از همه آرزوهای یک به یک کمتر شدهام و آن پرواز در هفت آسمانِ هفت باغ اینجاست. این دیگر از جنس خواستههایی نیست که به خواب بسپرمش. من دلم پرواز میخواهد، من دلم لبخند میخواهد، من دلم آزادی میخواهد. من عاشق لبخند آزادی لحظهی پروازم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر