۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

هفت پرواز

در میان باغ­ هفتم ایستاده­ام. اینجا بالاتر از همه­ی درخت­ها، گل­ها و بته­ها و پروانه­های میانشان آغوشم را بگشوده­ام و آسمان را لمس می­کنم. چشم به افق دوخته­ام، افقی از آن خورشید تا همیشه طلوع کند. من اینجا در آستانه­ی همه­ی بی­باکی­ها و ترس­هایم، همه­ی خواسته­ها و ناخواسته­هایم ایستاده­ام.
اینجا صبح که از خواب برمی­خیزی شبنم سحرگاهی به وجدت می­آورد و لطافت نسیم نوازشت می­کند. تو در سایه روشن آمدن و نرسیدن نور بیدار می­شوی و به هزاران آرزو چشم می­گشایی. با آمدن هر روز از شمارگان آرزوهایت یکی کم می­شود. به سلام دوستدارانت لب به سخن باز می­کنی و نخستین کلام تو محبت است. تو لباس فاخر بر تن، راه می­افتی و از میان دالان­های منقوش به زیبایی­های دست هنرمندان عبور می­کنی. تو می­گذری و نیک می­دانی که در پس این دیوارها با هر شماره­ی نفست، کسانی هستند که از بودن تو و از زنده بودن تو به ستوه آمده­اند. ایشان قلبشان جز در آرزوی ندیدنت نمی­تپد و با اشتیاق گذران عمر تو را نظاره می­کنند. تو در میانه، به آرامش زیستن ادامه می­دهی و به وقار آمد و رفت می­کنی.
من شاهزاده­ی همه هست و نیست این سرزمینم، شاهزاده­ی همه آب­ها و زمین­ها، همه­ی نشیب و فرازها و همه­ی مردان و زنان آنم. من شاهزاده­­ی کاخ­های با شکوه و هفت باغ مبهوت کننده­ام. من شاهزاده­ی قصه­های آدمیان در سراسر اقلیم­ها و شهرهایشان هستم، روایت من بر ایشان مایه­ی رشک است و بیشتر افسانه­ای را مانم برای نقل محافلشان. من همه­ی اینها هستم و در دل خود نه شاهی خواهم و نه شاهزادگی. من نه خواهان دوستی نیکان اینان و نه در پی دشمنی بدسگالان ایشانم. من فقط و تنها فقط اسیر این باغم و اسیر هر آنچه در آن از عطر و زیباییست. این سبزینگی بی­مثال سال­هاست که مرا در کام خود کشیده است.
سال­های دراز یکایک از پس هم این گونه روزهایم گذشته است و در آستانه­­ی هر غروب، که بی­مانندترین لحظاتم بوده­اند، به بودن خود و در میان دیگران بودنم از سر کوچک انگاریمان لبخندی زده­ام. شب­ها اما دنیای دیگری بوده است. سکوت پنجره­ها و خواب­آلودگی دیوارها، و البته آرامش مجذوب کننده­ی باغ بی­نهایتِ سبز. شب­ها این من هستم که با برگ و گل و ستاره یکی می­شوم و در وحدت وجود ایشان شریک. از رازهایم برایشان می­گویم و ناگفته­هاشان را می­شنوم و تنها یک آرزو می­ماندم که سحر فرا نرسد، آرزویی که مگر در خواب نصیبم نشده است. با گذر دقایق این رگه­های نور است که بار دیگر حضور همیشه­ی خود را به ظهور می­نشیند و من بار دیگر طلوع را، دوباره آغاز می­کنم.

در میان باغ­ هفتم ایستاده­ام، اینجا فارغ از هر آنچه هست و نیست، نظاره­گر طلوع همیشه و با آغوشی باز در آستانه­ی همه امید و هراسم، در میانه­ی ماندن و رفتن، و در تلاطم بودن یا نبودن ایستاده­ام. تنها یک آرزو مانده از همه آرزوهای یک به یک کمتر شده­ام و آن پرواز در هفت آسمانِ هفت باغ اینجاست. این دیگر از جنس خواسته­هایی نیست که به خواب بسپرمش. من دلم پرواز می­خواهد، من دلم لبخند می­خواهد، من دلم آزادی می­خواهد. من عاشق لبخند آزادی لحظه­ی پروازم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر