۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

صبوح صبوح صبوح

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم رازست
صبح شده است. خنکای دل­نواز نسیم بیدارم می­کند. باور نمی­کنم! زودتر از من بلند شده­ای، آغوش من خالیست. دیشب خواب دیده­ام، رویاهایم مملو از تکرار یک حرف بود که همه جا می­پیچید …………. هنوز هم چشم­هایم سنگین است. تو کجایی؟
­­­صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
باور نمی­کنم! زودتر از من بلند شده­ای و به بلندای تپه­ای رفته­ای که دیشب هیچ نشانی از آن نداشتیم. باد در موهایت افتاده است و دامنت که در باد می­خرامد. من همیشه حسرت موهای تو را خورده­ام، موهایی که در باد رها می­شود و من همیشه آرزوی موهای رها در باد را داشته­ام و حسرت دامنت، که تنها به تن تو چنین زیباست. تو هم باید حسرت بخوری که خودت را از اینجا نمی­بینی، که چقدر زیبایی. هنوز هم چشم­هایم سنگین است.
ما در پیاله عکس رخ یار دیده­ایم ای بی­خبر ز لذت شرب مدام ما
باور نمی­کنم! قبل از طلوع آفتاب بلند شده­ای و حالا بالا آمدن اولین شعاع نور را از پس کوه دور نگاه می­کنی. حالا خورشید بالا آمده و زمینه­ی تصویر تو را پر کرده است. انبوه تنت در قاب خورشید هنوز هم دلربایی می­کند. خواب دیگر از چشمانم پریده است.
گوشم همه بر قول نی و نغمه­ی چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
باور نمی­کنم! قبل از بیدار شدن این چنین رشته­ی افکارت تا دوردست­ها رفته باشد. نگاهت، نگاهت تا آخر دور نشان از تصویرهایی دارد که در ذهن داری و لبخند لبت به حق از دلپذیری افکارت خبر می­دهد؛ و تو هیچ می­دانی که من عاشق لبخند توام؟ مجموعه­ای از لب و خنده­ی تو، لبخند تو، نشان آزادی تو. حالا من هم بیدارم و لبخند می­زنم.
خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
باورت می­شود؟ اینجا این قدر خنک باشد و تو باشی و من باشم و موهایت چنین رها، و من و تو و لبخندهایمان و تازه آغاز روز باشد و تو و من با هم روشن شدن تکه تکه­ی دنیایمان را تماشا کنیم و من و تو و دست­هایمان با هم و تو با من و من با تو، ما شده باشیم؟ می­دانم، می­دانم که دیگر خواب نیستیم و بیداری و بیدارم و بیداریم.
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره­ی تو حجت موجه ماست

پی­نوشت: چند بیت بالا همه از چندین غزل ابتدای دیوان حافظ هستند، که بنا به عادت دیرین از نو می­خواندمشان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر