۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

کجایی تو

این روزها هر چند تلخ می­گذرند در این سرزمین، خاطرات خوب اما کم هم نیستند. این روزها هر چند به سنگینی می­گذرند، لحظه­های پروازی هم هستند تا بار تحمل ناپذیر هستی فراموش شود. عکس­هایی که کم نیستند لبخندی در میانه­ی آن­ها و خاطراتی که هر روز بیشتر می­شوند، و مرورشان شیرین است. و آرزوهایی که خیالشان دل­ها را قنج می­دهد.
حرفی نیست. زندگی می­گذرد و ما تلاش می­کنیم. از پی هم کار می­کنیم و کارها را به دنبال خود می­کشیم. نه حرفی نیست. همه چیز همانست که باید و نه اتفاق نامنتظره­ای می­افتد و نه ما خطری آنچنان می­کنیم که صاحب خبر شویم.
البته، حرف­هایی هم از سر دلتنگی هست، از اینکه در میان این همه روزهایی که می­گذرد تو کجایی؟ کجایی که لبخند بزنی و تصویرت در قاب عکس جا بگیرد، کجایی تا بخشی از خاطرات امروز باشی، کجایی که مرور پی­در­پی­ا­ت شیرین و شیرین­تر شود.
پیمانی ندارم تا برای فردا عرضه کنم، که چو فردا بیاید فکر فردا کنیم. روزهایی دارم که امروزهای من­اند و هر روز که می­گذرند دیروزها می­شوند و سرشار از لحظات فراموش کردنی­اند و هستند هر چند گاهی خاطراتی که ماندگار می­مانند و گاهی جاودانه می­شوند. این روزها را نیستی که ببینی که چه ساده زندگی می­کنیم و می­گذرانیم.
می­شد اگر اینجا بودی و می­خندیدی، عکست را می­گرفتیم کنار عکس­های دیگر جا می­دادیم. اصلن اینجا که بودی می­نشستیم همه­ی عکس­ها را با هم می­دیدیم و من برایت قصه­ی هر کدام را می­گفتم، آن وقت همه­ی خاطره­هایم با تو مشترک می­شد، آن وقت اصلن این خودش می­شد یک خاطره، شاید هم با هم به دوربین لبخند می­زدیم. آن­وقت دیگر این­قدر حسرت نمی­خوردیم که چرا من و تو یک عکس دونفره هم نداریم که لبخند باهم­مان را ثبت کرده باشیم؟

پی­نوشت: می­دانی که این حرف­ها از سر دلتنگیست، بهانه است، آرزوهایی­ست دست­یافتنی!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر