۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

ودکا

طعم تلخ ودکا هر چیزی را شیرین می­کند، حتی حس مبهم مربوط به نیمه­ی تاریک هستی. آن من دیگر در حالی که در گوشه­ای از همان نیمه­ی تاریک نشسته و لبخندی به لب دارد (یا شاید هم ندارد، چه کسی می­داند؟) تکاپوی بی­پایان مرا (این من در دسترس را) می­نگرد و من همچنان ناآگاهانه با اشتیاقی مثال زدنی به دنبال ذره­ای نور هستم تا حداقل لبخند او را شاهد باشم. در همین حال ترس تمام وجودم را فرا گرفته است و چه بسا از پای در بیاوردم.
قرن­هاست که در چنین آشوب منظمی تلاش می­کنم تا آن خلاء همیشه­ی هستی را پر کنم و هر بار با ابتکار روشی نو پیدا می­کنم. در این راه خلسه را تجربه کرده­ام، درد را تجربه کرده­ام، هیجان، لذت تام و حتی مرگ را هم (که خود بخشی از نیمه­ی تاریک وجودم هست) تجربه کرده­ام. این واقعیت زندگی وجود دارد و شکی در آن نیست، یک دنیای موازی، اما پر از ابهام؛ ابهامی راز­آلود که مرا به خود می­خواند هر چند وحشت­زا نیز هست. فکرهای مرا آشفته می­کند و چشمانم را خیره، حس­هایم را تازه و پر رنگ می­کند ولی و دنیایم را بزرگتر.
آری، طعم تلخ ودکا هر چیزی را شیرین می­کند، تلخ مثل عسل. بامداد خماری نیست، تنها طعم گسی می­ماند که هنوز هم ته گلو را حال می­آورد. ای هم صحبت من، در انتظار سپیده و افکار در میان نهاده و چشم­های خمار و طعم گس ودکا، می­مانیم با هم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر