طعم تلخ ودکا هر چیزی را شیرین میکند، حتی حس مبهم مربوط به نیمهی تاریک هستی. آن من دیگر در حالی که در گوشهای از همان نیمهی تاریک نشسته و لبخندی به لب دارد (یا شاید هم ندارد، چه کسی میداند؟) تکاپوی بیپایان مرا (این من در دسترس را) مینگرد و من همچنان ناآگاهانه با اشتیاقی مثال زدنی به دنبال ذرهای نور هستم تا حداقل لبخند او را شاهد باشم. در همین حال ترس تمام وجودم را فرا گرفته است و چه بسا از پای در بیاوردم.
قرنهاست که در چنین آشوب منظمی تلاش میکنم تا آن خلاء همیشهی هستی را پر کنم و هر بار با ابتکار روشی نو پیدا میکنم. در این راه خلسه را تجربه کردهام، درد را تجربه کردهام، هیجان، لذت تام و حتی مرگ را هم (که خود بخشی از نیمهی تاریک وجودم هست) تجربه کردهام. این واقعیت زندگی وجود دارد و شکی در آن نیست، یک دنیای موازی، اما پر از ابهام؛ ابهامی رازآلود که مرا به خود میخواند هر چند وحشتزا نیز هست. فکرهای مرا آشفته میکند و چشمانم را خیره، حسهایم را تازه و پر رنگ میکند ولی و دنیایم را بزرگتر.
آری، طعم تلخ ودکا هر چیزی را شیرین میکند، تلخ مثل عسل. بامداد خماری نیست، تنها طعم گسی میماند که هنوز هم ته گلو را حال میآورد. ای هم صحبت من، در انتظار سپیده و افکار در میان نهاده و چشمهای خمار و طعم گس ودکا، میمانیم با هم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر