زیستن در جامهی یک انسان در کشوری که از آن من میخوانندش، بهانهای است تا یک بار دیگر به چهرهی عبوس همزبانانم بیاندیشم. زیستن در زیر و زبر فرهنگی چنین منحط در اخلاق و پر از دست انداز، چارهای نمیگذارد تا به نگاه ریاکارانهی مردمان سرزمین مادریام بیاندیشم. نفس کشیدن در میان خودخواهیها و دست و پا زدن در گندابی متعفن از تمامیتخواهی این مدعیان برتری نژادی، راهی نمیگذاردم مگر اینکه فریادی بلندتر از همهی صدای ایشان بر آورم. کسانی که تلنگری هم بر ایشان وارد نمیشود مگر با هر چه صریحتر به رخ کشیدن پستیشان، با فریادی از سر خشم و بیپرده مخاطبشان کردن؛ هر چند جز لحظهای، آن هم محض فریبکاری، درنگ نخواهند کرد.
ای شمایگان، کم مایگان، مگر فریاد این همه دلسوزانتان را نشنیدهاید؟ مگر هشدار این همه ناجیان تبارتان را نخواندهاید؟ این گونه که در رسیدن به انتهای بیشرمی همچون مردگان روان گشتهاید، هیچ آیا به عمق پستی خود پی بردهاید؟ وای بر شما، ای بی خردان، سادگیها را واگذاشته و احمقانه میپنداریدشان، در هزارتوی بیپایان افکاری پوچ به سفسطه و پرگویی مشغولید. وای بر شما!
خشونت، این نهادینه یادگار اعصار و قرون بر وجودتان که راهی جز آن برای برآوردن همه خواستههایتان بلد نیستید. تاخت و تاز بر حریم دیگران نه مایهی شرمساریتان که همانا سند افتخارتان است. از برای خوانش شعارهایتان گلو میدرید و چون نوبت به عمل رسد مصلحتجوترین اقوامید. وای بر شما که به هر چه میبالید، ندارید و هر چه دارید از آن دیگران است.
در میانهی همه مشکلات عالم مدعی عدالت هستید و همگان را به داوری مینشینید. راه را بر مخالفانتان آنقدر تنگ میکنید که مجال نفس کشیدن ازشان میگیرید. هزار پند دلسوزانهتان نصیب این و آن است و به اندرونی آن کار دیگر میکنید. فرهیختگانی کم مایه و دولتمردانی بیشرم دارید.
آه؛ با من از نقد من سخن مگویید که خود یکی از شما بیشمارانم. نمیدانم سست بنیادیم این چنین از ما قرارم میدهد یا که جبر جغرافیا، اما نیک میدانم از آن رو در این پردهی تاریک در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم که آنچه میخواهم نمیبینم، آنچه میبینم نمیخواهم.
در به درتر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمیروید
ای تیز خرامان!
لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود!
ا.بامداد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر