۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

زیستن در جامه ی پرشین

زیستن در جامه­ی یک انسان در کشوری که از آن من می­خوانندش، بهانه­ای است تا یک بار دیگر به چهره­ی عبوس هم­زبانانم بیاندیشم. زیستن در زیر و زبر فرهنگی چنین منحط در اخلاق و پر از دست انداز، چاره­ای نمی­گذارد تا به نگاه ریاکارانه­ی مردمان سرزمین مادری­ام بیاندیشم. نفس کشیدن در میان خودخواهی­ها و دست و پا زدن در گندابی متعفن از تمامیت­خواهی این مدعیان برتری نژادی، راهی نمی­گذاردم مگر اینکه فریادی بلندتر از همه­ی صدای ایشان بر آورم. کسانی که تلنگری هم بر ایشان وارد نمی­شود مگر با هر چه صریح­تر به رخ کشیدن پستیشان، با فریادی از سر خشم و بی­پرده مخاطبشان کردن؛ هر چند جز لحظه­ای، آن هم محض فریب­کاری، درنگ نخواهند کرد.
ای شمایگان، کم مایگان، مگر فریاد این همه دلسوزانتان را نشنیده­اید؟ مگر هشدار این همه ناجیان تبارتان را نخوانده­ا­ید؟ این گونه که در رسیدن به انتهای بی­شرمی همچون مردگان روان گشته­اید، هیچ آیا به عمق پستی خود پی برده­اید؟ وای بر شما، ای بی خردان، سادگی­ها را واگذاشته و احمقانه می­پنداریدشان، در هزارتوی بی­پایان افکاری پوچ به سفسطه و پرگویی مشغولید. وای بر شما!
خشونت، این نهادینه یادگار اعصار و قرون بر وجودتان که راهی جز آن برای برآوردن همه خواسته­هایتان بلد نیستید. تاخت و تاز بر حریم دیگران نه مایه­ی شرمساریتان که همانا سند افتخارتان است. از برای خوانش شعارهایتان گلو می­درید و چون نوبت به عمل رسد مصلحت­جوترین اقوامید. وای بر شما که به هر چه می­بالید، ندارید و هر چه دارید از آن دیگران است.
در میانه­ی همه مشکلات عالم مدعی عدالت هستید و همگان را به داوری می­نشینید. راه را بر مخالفانتان آنقدر تنگ می­کنید که مجال نفس کشیدن ازشان می­گیرید. هزار پند دلسوزانه­تان نصیب این و آن است و به اندرونی آن کار دیگر می­کنید. فرهیختگانی کم مایه و دولتمردانی بی­شرم دارید.
آه؛ با من از نقد من سخن مگویید که خود یکی از شما بی­شمارانم. نمی­دانم سست بنیادیم این چنین از ما قرارم می­دهد یا که جبر جغرافیا، اما نیک می­دانم از آن رو در این پرده­ی تاریک در گریز از خویشتن پیوسته می­کاهم که آنچه می­خواهم نمی­بینم، آنچه می­بینم نمی­خواهم.


در به درتر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی­روید
ای تیز خرامان!
لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود!
ا.بامداد


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر