۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

جاده

جاده می­پیچد و ما می­پیچیم. چقدر که من این جاده­ها را، این پیچ­ها را دوست دارم. جاده وقتی به یک دشت پر از سبزه رسید، سبزه­ها وقتی به پیشباز قدم­های من آمدند، دل من که پرواز کرد، جاده آرام می­گیرد. آرامش که نه، دلم شاد می­شود، شوری به سر می­گیرم و زنده می­شوم. آرامش به همراه وجد، بزرگترین هدیه­ای که کسی، چیزی می­تواند به من بدهد. مادینگی طبیعت که آغوشش را به من بگشاید، همچون فرزندی در اوج نیاز، خود را به او می­سپارم. خنکای بادی هر چند از دور که برسد، سینه­ چاک می­کنم تا نسیم در آستینم بپیچد. اساسن زنده می­شوم و زندگی می­کنم. به افق که خیره شدم، دیگر همه چیز تمام است، به کمال احساس خوشبختی می­کنم و روزگاری به خوشی سپری خواهم کرد. نوای آوازی هم که باشد، سازی و صدایی، و نگاه چشمان تو که باشد، کار من دیگر تمام است، در چنین لحظه­ای هر چه خواستی از من بخواه.
نازنین، ای هم صحبت من، در انتظار پیچاپیچ جاده­ها و آسمان آبی و نسیم بهاری، با چشمان تو و نوای عاشقانه­ای در میان، می­مانیم با هم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر