جاده میپیچد و ما میپیچیم. چقدر که من این جادهها را، این پیچها را دوست دارم. جاده وقتی به یک دشت پر از سبزه رسید، سبزهها وقتی به پیشباز قدمهای من آمدند، دل من که پرواز کرد، جاده آرام میگیرد. آرامش که نه، دلم شاد میشود، شوری به سر میگیرم و زنده میشوم. آرامش به همراه وجد، بزرگترین هدیهای که کسی، چیزی میتواند به من بدهد. مادینگی طبیعت که آغوشش را به من بگشاید، همچون فرزندی در اوج نیاز، خود را به او میسپارم. خنکای بادی هر چند از دور که برسد، سینه چاک میکنم تا نسیم در آستینم بپیچد. اساسن زنده میشوم و زندگی میکنم. به افق که خیره شدم، دیگر همه چیز تمام است، به کمال احساس خوشبختی میکنم و روزگاری به خوشی سپری خواهم کرد. نوای آوازی هم که باشد، سازی و صدایی، و نگاه چشمان تو که باشد، کار من دیگر تمام است، در چنین لحظهای هر چه خواستی از من بخواه.
نازنین، ای هم صحبت من، در انتظار پیچاپیچ جادهها و آسمان آبی و نسیم بهاری، با چشمان تو و نوای عاشقانهای در میان، میمانیم با هم.
نازنین، ای هم صحبت من، در انتظار پیچاپیچ جادهها و آسمان آبی و نسیم بهاری، با چشمان تو و نوای عاشقانهای در میان، میمانیم با هم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر