۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

از جنس عاشقانه­های آرام

از جنس لحظه­هایی که شیرین می­نماید احساس با تو نبودن و در کنار تو بودن. از همان جنس لحظه­هایی که تو آنسوترها مانده­ای و من با فاصله­ی میان ما زندگی می­کنم. از جنس روزهایی که یک هفته باید صبر کنم تا دوباره نوبت شنیدن صدایت برسد. از جنس شیرینی خواب­آلودگی تو آنجا و خواب­آلودگی من اینجا، تو سرشار از خواب صبح و من محتاج خواب شب. از جنس دوری و نزدیکی، پاکی و صافی.
من و تو هر کدام با دغدغه­ی رهایی از تنهایی ساعات شبانه را پشت سر می­گذاریم. ساعت­هایی برای رویا بافی و برای بی­خوابی، برای شنیدن ترانه­های عاشقانه و برای خواندن قصه­های فراق و وصال.
آه، لحظه­هایی برای پرسیدن از یک دگر، دانستن خاطرات هم آغوشی­های با دیگرکانمان و اینکه دل باخته­ایم یا که نه، هیچ خیال دل بستن داریم یا که نه.
آه، لحظه­هایی برای تأمل، برای واماندن بین گفتن و نگفتن، برای فکر کردن به اینکه اگر اینجا بودی الان، نگاهت چگونه بود و کدامین کلمات دلبرانه را در پس خود نهان می­کرد.
و آه، لحظه­هایی برای اطمینان دادن به هم که تنها نمی­مانی، که شانه به شانه­ خواهی شد شبی، جایی، در میان جمعی، با کسی. آه، این جنس لحظات را دوست دارم، لحظه­هایی که می­دانم من به تو و تو به من فکر می­کنی.

پی­نوشت: در هیاهوی بی­انتهای درگیری­های روزمره­ام که قرار از من گرفته­اند و بیشتر از هر زمانی اظطراب دارم، و به طبع تنهاترم، چنین نوشته­ای یادگار عزیزی خواهد ماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر