نگاه سرد توی آینه را دوست دارم، نگاهی که از یک بار دیگر شکست خوردن و سر خوردن حرف میزند. نگاهی که بار دیگر به تو میگوید باختی پسر، باختی. نگاهی که تو را به گریز فرا میخواند، به فریاد. نگاهی که میدانم پشت فرمان، تیز به افقها خیره میشود و با سرعتی به اندازهی آخر زور پدال گاز میراند، و بادی که از پنجره موهای تو را به رقص وامیدارد. چه باک اگر سرمای زمستان راهی به درون بیاید، اینجا همه چیز سرد است، پس بگشایید درها را و بگذارید هوا داخل شود، بگذارید تا دوردستها افق گسترده شود.
تنسخت و سنگسر قدم برمیدارم و همه تلخیها را مزمزه میکنم. مصممتر از هر زمانی خواهم بود، سر به بیابان خواهم گذاشت، تنهای تنها، تنهاتر. بلندترین قلهها را به فتح خواهم خاست و هزار بار در سرمای آن غرق خواهم شد. بلندترین شبها را قدم خواهم زد با سنگینترین باری که بر دوش خواهم کشید. بلندترین فریادها را سر خواهم داد، در بلندترین شبهای بلندترین قلهها؛ تنهای تنها. از یاد خواهم برد.
آدمهام را یک به یک مرور میکنم و بعضیها را پاک میکنم، تا فردا، تا سال بعد و یا شاید هم تا همیشه. خالیتر که شدم باز هم مینشینم و در آینه نگاه میکنم، نگاهی که پرسانتر از همیشه به دنبال حقیقت میگردد و چون میداند که پاسخش آنقدر در عمق چشمانم جای دارد که غرقش میکند، ترجیح میدهد همچنان غوطه بخورد و آه بکشد، و بعد هم واقعیتی را دریابد که از یافتن چند بارهاش باکی ندارد. آن هم جز این نیست که این نگاه سرد هم سرد میشود.
تنسخت و سنگسر قدم برمیدارم و همه تلخیها را مزمزه میکنم. مصممتر از هر زمانی خواهم بود، سر به بیابان خواهم گذاشت، تنهای تنها، تنهاتر. بلندترین قلهها را به فتح خواهم خاست و هزار بار در سرمای آن غرق خواهم شد. بلندترین شبها را قدم خواهم زد با سنگینترین باری که بر دوش خواهم کشید. بلندترین فریادها را سر خواهم داد، در بلندترین شبهای بلندترین قلهها؛ تنهای تنها. از یاد خواهم برد.
آدمهام را یک به یک مرور میکنم و بعضیها را پاک میکنم، تا فردا، تا سال بعد و یا شاید هم تا همیشه. خالیتر که شدم باز هم مینشینم و در آینه نگاه میکنم، نگاهی که پرسانتر از همیشه به دنبال حقیقت میگردد و چون میداند که پاسخش آنقدر در عمق چشمانم جای دارد که غرقش میکند، ترجیح میدهد همچنان غوطه بخورد و آه بکشد، و بعد هم واقعیتی را دریابد که از یافتن چند بارهاش باکی ندارد. آن هم جز این نیست که این نگاه سرد هم سرد میشود.
پینوشت: داشتم میتایپیدم که از سر بی دقتی آنجا که میخواستم بنویسم عمق چشمانم به اشتباه نوشتم:
"چون میداند که پاسخش آنقدر در عمق پشمانم جای دارد"
و این خود نکتهای بود که بر من روشن گشت و بسی خنده رفت.
"چون میداند که پاسخش آنقدر در عمق پشمانم جای دارد"
و این خود نکتهای بود که بر من روشن گشت و بسی خنده رفت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر