۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

نگاه سرد توی آینه را دوست دارم، نگاهی که از یک بار دیگر شکست خوردن و سر خوردن حرف می­زند. نگاهی که بار دیگر به تو می­گوید باختی پسر، باختی. نگاهی که تو را به گریز فرا می­خواند، به فریاد. نگاهی که می­دانم پشت فرمان، تیز به افق­ها خیره می­شود و با سرعتی به اندازه­ی آخر زور پدال گاز می­راند، و بادی که از پنجره موهای تو را به رقص وامی­دارد. چه باک اگر سرمای زمستان راهی به درون بیاید، اینجا همه چیز سرد است، پس بگشایید درها را و بگذارید هوا داخل شود، بگذارید تا دوردست­ها افق گسترده شود.
تن­سخت و سنگ­سر قدم بر­می­دارم و همه تلخی­ها را مزمزه می­کنم. مصمم­تر از هر زمانی خواهم بود، سر به بیابان خواهم گذاشت، تنهای تنها، تنهاتر. بلندترین قله­ها را به فتح خواهم خاست و هزار بار در سرمای آن غرق خواهم شد. بلندترین شب­ها را قدم خواهم زد با سنگین­ترین باری که بر دوش خواهم کشید. بلندترین فریادها را سر خواهم داد، در بلندترین شب­های بلندترین قله­ها؛ تنهای تنها. از یاد خواهم برد.
آدم­هام را یک به یک مرور می­کنم و بعضی­ها را پاک می­کنم، تا فردا، تا سال بعد و یا شاید هم تا همیشه. خالی­تر که شدم باز هم می­نشینم و در آینه نگاه می­کنم، نگاهی که پرسان­تر از همیشه به دنبال حقیقت می­گردد و چون می­داند که پاسخش آنقدر در عمق چشمانم جای دارد که غرقش می­کند، ترجیح می­دهد همچنان غوطه بخورد و آه بکشد، و بعد هم واقعیتی را دریابد که از یافتن چند باره­اش باکی ندارد. آن هم جز این نیست که این نگاه سرد هم سرد می­شود.

پی­نوشت: داشتم می­تایپیدم که از سر بی دقتی آنجا که می­خواستم بنویسم عمق چشمانم به اشتباه نوشتم:
"چون می­داند که پاسخش آنقدر در عمق پشمانم جای دارد"
و این خود نکته­ای بود که بر من روشن گشت و بسی خنده رفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر