۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

آیا جنگ اول به از صلح آخر است؟ همه چیز را بگوییم؟ تمام سنگ­ها را وا بکنیم؟ در حقیقت زندگی کنیم یا در مصلحت؟ چه می­خواهیم؟ آرامش روان یا آرامش وجدان؟ زندگی با هم یا تنهایی مطلق؟
آنها که همه چیز را گفتند کجایند و آنها که ناگفته­ها را نگاه داشتند کجا؟ فرقی هم نمی­کند، مسلمن برای هر یک نمونه­های پارادوکس­وار بسیاری می­توان یافت. نتیجه­ی کار هر چیزی می­تواند باشد. آنچه چالش برانگیز است جدال در لحظه­های سرنوشت­ساز است. آن دیالوگ­ها و آن زمان­هایی که ذره­ای این سر و آن سر شدنشان جریان­ساز است، لحظه­های بین گفتن و نگفتن. نتیجه هر چه باشد همانیست که اتفاق افتاده است و اثر خود را گذاشته است و فراموش می­شود؟ هرگز؛ ممکن است پذیرفته شود یا نشود ولی فراموش نمی­شود.
اما در این زمان­های نبرد متلاطم جریان ساز، همه­ی آنچه آدمی در طول قرن­ها زیستن خود آموخته است به کار می­آید تا لحظه­ای تصمیمی گرفته شود، تا که با به انجام رسیدن این تصمیم ثانیه­هایی از سکوت هستی را فرا بگیرند و نگاه­ها ثابت شوند، و بعد، زندگی ادامه می­یابد، با یک دروغ یا با یک حقیقت. هر کدام هم که باشد می­تواند راهی باشد برای با هم ماندن و یا از هم جدا شدن. حتی مطرح شدن چنین بحثی هم اثر خود را می­گذارد، چرا که چرایی ایجاد این بحث­ها مهم­تر از خود آنها هستند و اسکار خود را از همان اولین تصورات و خیال­ها که در ذهن پرداخته می­شوند، خواهند گذاشت. این قصه تلخ است؟ بگذار تا روایتش کنیم.
مگر می­توان با نبودن­ها و نیستن­ها ساخت؟ در پس زورهای ممتدی که عادت می­کنیم تا بزنیم، وسوسه­ی چیدن میوه­ی ممنوعه همچنان همان چیزیست که زندگی را هیجان می­بخشد. هیجان؟ آه، چه تعبیر دلبرانه­ای! بگذار بنویسم تنش. ز بعد هر شب مستی، دلهره­های اضطراب­آوری هست که جان آدمی را به لب می­آورد. انسان­ها گمان می­کنند که این سختی زندگیست، فشار آنست که از پای به درشان می­آورد، اما نه، نخیر. ما به روزمره­ی زندگی عادت می­کنیم، سختی و مصیبت­های آن هر چند همانند شکنجه­های دست جلاد بی­رحمانه به نظر می­رسند، اما گذر زمان فجیع­ترین جنایت­ها را هم عادی می­کند، حتی اگر شده به نوبت آدمیان را به مسلخ ببرند. وجود آدمی سازشکار است ولی جنبه­ای از طغیان هم دارد. اما این جنگ علیه چیست؟ انسان عاصی به سوی چه می­دود و از چه می­گریزد؟
تپش­های قلب آدمی هزار دلیل فیزیولوژیک هم اگر داشته باشد، تنها هنگامی عذاب­آور می­شود که هیجان (تنش) چیدن میوه­ی ممنوعه خودنمایی می­کند. مگر می­توان با نبودن­ها و نیستن­ها و شاید نداشتن­ها ساخت؟ حتی فکر کردن به نداشتن تنش­آور و خیالِ داشتن هیجان انگیز است. میل به دست آوردن و هراس از دست دادن و یا حتی رسوایی، نفس­ها را به شماره می­اندازد. آه، اما هستند روزهایی که همین­ها آتش بر وجود می­زنند.
هم­نشینی با میوه­ی ممنوعه، آنگاه که خاصه کمتر از یک نفس است، آنگاه که دیگر نگاه عقل کامل نمی­تواند وسوسه­های کور کننده­ی خواستن را خاموش کند. آه، چه نبردی می­طلبد مقاومت، نبرد نفس­گیر روی لبه­ی تیغ، میان فاصله­ی کم بین بودن و نبودن، داشتن و نداشتن. چه سرانجامی دارد؟ اگر شکست (نشدن­ها) که آنچه می­ماند حسرت است و اگر پیروزی (شدن­ها)، افسردگی خروج از حوزه­ی عقل ماندگار می­شود. چه قصه­ی تلخی! باز هم خیال رسیدن (دوباره یا اول بار) هیجان­آور و تنش­زا می­ماند و این دایره­ی باطل تمامی ندارد. آدمی با همه­ی وجود به زندگی عادت می­کند ولی هر بوی ناچیزی از میوه­ی ممنوعه که به سراغش آمد همه را از یاد برده و دیگر بار به تلاطمی ممتد دچار می­شود. میوه­ای از جنس حقیقت، یا چه فرقی می­کند، وسوسه؛ یا شاید هم وسوسه­ی حقیقت.
اما چرا این تلاطم وی را این­گونه از ابعاد زندگی بیرون می­آورد؟ پاسخ را جز در تنهایی او نمی­توان یافت، او تنهاست، تنهاتر از آنکه ابعاد هستی بتوانند خلأ وجودش را پر بکنند، تنهاتر از آنکه تنگ­ترین آغوش­ها به فریادش برسند. آدمی تنهاست و چاره­ای ندارد جز اینکه حتی در ارگاسمِ رسیدن هم اشک­های تنهایی­اش را بریزاند.

پی­نوشت: من سیگار لازم هستم، ولی جز آب ولرم شیر آب نصیبی ندارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر