تو کجایی؟
تا کشف پاسخ سوالات من چندین ماه و سال باقیست؟
نه، فرقی نمیکند. چه اگر اینجا بودی پیشترها، و چه اگر همین حالا با من بودی و چه اگر حتی به زودی به من برسی، تو همانی که هستی و میمانی. نه، فرقی نمیکند، تو مگر قرار است چقدر تغییر کنی(صد البته که بسیار). میدانی، تمام این بازیها تا وقتی من به زمین نرسم فایدهای ندارد. اگر که باید صبر کرد، نه به خاطر دوری تو و ناشناس ماندنت است؛ میدانی؟ همهی هراس من از زیستن در سرزمینیست که مزد هر کس را به اندازهی تلاشش میدهند. میدانی؟ مگر جز اینست که من تولدی دیگر بار خواهم داشت؟ زیر و زبر خواهم شد، میدانم، میدانم. آنجا هم چیزی انتظار مرا نمیکشد، اما به هر حال به خیالم که تغییری شگرف خواهم کرد. هر چند در این ویرانه (یا شایدم خانه) کمی یکنواختتر شدهام، اما نمیدانم سی ساله که باشم تغییر نمیکنم؟ وارون نخواهم شد؟ چرا، خواهم شد و هزار قصه خواهم داشت.
میبینی، فرقی نمیکند تو کی بیایی، باشی یا نباشی (این طور هم نیست، چه بسا هر لحظه بودن یا نبودنت دنیا را دیگرگون کند). ترس من از نبودن منست، اضطراب من از نادیدههای خویشتنم است و دگرگونی ناگزیری که میدانم خواهم داشت. صبر میکنم، صبری که در من ریشه دارد و ما را به کجا میبرد، نمیدانم.
تا کشف پاسخ سوالات من چندین ماه و سال باقیست؟
نه، فرقی نمیکند. چه اگر اینجا بودی پیشترها، و چه اگر همین حالا با من بودی و چه اگر حتی به زودی به من برسی، تو همانی که هستی و میمانی. نه، فرقی نمیکند، تو مگر قرار است چقدر تغییر کنی(صد البته که بسیار). میدانی، تمام این بازیها تا وقتی من به زمین نرسم فایدهای ندارد. اگر که باید صبر کرد، نه به خاطر دوری تو و ناشناس ماندنت است؛ میدانی؟ همهی هراس من از زیستن در سرزمینیست که مزد هر کس را به اندازهی تلاشش میدهند. میدانی؟ مگر جز اینست که من تولدی دیگر بار خواهم داشت؟ زیر و زبر خواهم شد، میدانم، میدانم. آنجا هم چیزی انتظار مرا نمیکشد، اما به هر حال به خیالم که تغییری شگرف خواهم کرد. هر چند در این ویرانه (یا شایدم خانه) کمی یکنواختتر شدهام، اما نمیدانم سی ساله که باشم تغییر نمیکنم؟ وارون نخواهم شد؟ چرا، خواهم شد و هزار قصه خواهم داشت.
میبینی، فرقی نمیکند تو کی بیایی، باشی یا نباشی (این طور هم نیست، چه بسا هر لحظه بودن یا نبودنت دنیا را دیگرگون کند). ترس من از نبودن منست، اضطراب من از نادیدههای خویشتنم است و دگرگونی ناگزیری که میدانم خواهم داشت. صبر میکنم، صبری که در من ریشه دارد و ما را به کجا میبرد، نمیدانم.
پینوشت: به گمانم که مخاطب این نوشته بیشتر خودمم، اما بگذار تا کمی بلند فکر کنم و تو را هم در دغدغههایی درونیتر شریک کنم. ببخش اگر خودخواهانه می نماید که اینها از من و برای من، نه بازتابی از تو بر من که بازتابی از من بر منست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر