۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

برای بانو ...

تو کجایی؟
تا کشف پاسخ سوالات من چندین ماه و سال باقیست؟
نه، فرقی نمی­کند. چه اگر اینجا بودی پیشترها، و چه اگر همین حالا با من بودی و چه اگر حتی به زودی به من برسی، تو همانی که هستی و می­مانی. نه، فرقی نمی­کند، تو مگر قرار است چقدر تغییر کنی(صد البته که بسیار). می­دانی، تمام این بازی­ها تا وقتی من به زمین نرسم فایده­ای ندارد. اگر که باید صبر کرد، نه به خاطر دوری تو و ناشناس ماندنت است؛ می­دانی؟ همه­ی هراس من از زیستن در سرزمینیست که مزد هر کس را به اندازه­ی تلاشش می­دهند. می­دانی؟ مگر جز اینست که من تولدی دیگر بار خواهم داشت؟ زیر و زبر خواهم شد، می­دانم، می­دانم. آنجا هم چیزی انتظار مرا نمی­کشد، اما به هر حال به خیالم که تغییری شگرف خواهم کرد. هر چند در این ویرانه (یا شایدم خانه) کمی یکنواخت­تر شده­ام، اما نمی­دانم سی ساله که باشم تغییر نمی­کنم؟ وارون نخواهم شد؟ چرا، خواهم شد و هزار قصه خواهم داشت.
می­بینی، فرقی نمی­کند تو کی بیایی، باشی یا نباشی (این طور هم نیست، چه بسا هر لحظه بودن یا نبودنت دنیا را دیگرگون کند). ترس من از نبودن منست، اضطراب من از نادیده­های خویشتنم است و دگرگونی ناگزیری که می­دانم خواهم داشت. صبر می­کنم، صبری که در من ریشه دارد و ما را به کجا می­برد، نمی­دانم.

پی­نوشت: به گمانم که مخاطب این نوشته بیشتر خودمم، اما بگذار تا کمی بلند فکر کنم و تو را هم در دغدغه­هایی درونی­تر شریک کنم. ببخش اگر خودخواهانه می نماید که اینها از من و برای من، نه بازتابی از تو بر من که بازتابی از من بر منست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر