مبهوت از این همه احساس ناتمام
ناچار به تاراج می رود وجود ناهموارم
این همه غنیمت که بردند
ایشان را کارگر نیست
باز
طمع به نور چشمانم دوختهاند
هیچ نمیخواهند که خویشتنشان را هدیه کنند
چشمان بستهی خود را دنبال طعمهای دیگرند
ناتمام میمانم و عطش همچنانم باقیست
و چون زمان میگذرد
نیمهی بزرگتری میخواهم
تا مرا کامل کند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر