۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

روسپیانه



مبهوت از این همه احساس ناتمام
ناچار به تاراج می رود وجود ناهموارم
این همه غنیمت که بردند
ایشان را کارگر نیست
باز
طمع به نور چشمانم دوخته­اند
هیچ نمی­خواهند که خویشتنشان را هدیه کنند
چشمان بسته­ی خود را دنبال طعمه­ای دیگرند
ناتمام می­مانم و عطش همچنانم باقیست
و چون زمان می­گذرد
نیمه­ی بزرگتری می­خواهم
تا مرا کامل کند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر