۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

Declaration of Sentimentalism

نبشتنی نیستند، بیشتر شنیدنی­اند، گوش کردنی­اند، احساس من در این روزها را می­گویم.
اصلن از جنس هم­خوانی ترانه­های ماندگارند. سفرهای دوتایی، نگاه­های عمیق رخ به رخ.
بیشتر از یک لمس نرمناک دست­هایند، یک هم­آغوشی داغ و عرق­ریزانند.
از جنس آن لحظه­های دراز کشیدن آرام روی تخت، نه به پشت که به سینه و سر بردن زیر بالش و آرام گرفتن.
از جنس باد در میان موهایم.
وحشی شده­ام، معنای دقیق حس­های این روزهای من اینست!
نسیم نوازش­گر صبحگاهی غنیمتیست، رهایش نمی­کنم.
افسوس، اما افسوس که بهای هر لحظه­ی وجد را باید با رنج درون پرداخت، به نسبتی سخت و لرز آور.
اما من رنج­هایم را کشیده­ام، من اینک در میانه­ی این فصل گرم، بدین می­اندیشم که من رنج­هایم را کشیده­ام (و خواهم کشید)، من اما اینک که بیست و چند ساله شدم، با خود فکر می­کنم که آری، من تصمیمم را گرفته­ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر