۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

Point zero

از این دست در این نقطه ی ثابت نشستن و رهگیر آرزوهای دور و نزدیک شدن، کار من نیست. من عاشق آسمان­های آبیم. من روزهای ابری را، با بارانشان دوست دارم. من عاشق هرزگردی در توفان­های شبانه­ام. من امواج دریاها را می­پرستم. من اما در این نقطه­ی ثابت نشسته­ام و چشم به آرزوهای دور و نزدیک دوخته­ام.
این حرف­ها دیگر تکراری شده­اند.
نه از من که بارها و بارها از ما بهتران گفته­اند. تشنه­ام، تشنه­ی طرحی نو در انداختنم.
Somewhere deep inside
باید رنگی دگر بگیرم
جایی نوشته بودم:
وقتی از اول منتظر یه قصه­ی از پیش تموم شده­ای
وقتی آغاز ماجرا هیجانی نداره

بازی کسل کننده
مرگ زودرس روز
و زایمان نارس زندگی

و اسمش را گذاشته بودم : بورینگ
ای کاش کسی دلم را بسوزاند، تا حداقل دلیلی برای گریستن داشته باشم
نه
ای کاش کسی مرا درگیر یک گریز بی­انتها کند، تا آرام را از من بگیرد، تا که فرصتی پیدا کنم تا فریاد بزنم.
نه
همه­ی اینها مرا به یاد کودکی و ناپختگی­هایم می­اندازند. من باید یاد بگیرم تا بزرگتر باشم، رنگی بگیرم و دیگرسان باشم، اما childish نباشم.
من باید زندگی کنم و از این من بودن و دنیای من لذت ببرم
نه
نه
من باید زندگی کردن را یاد بگیرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر