برای بانو ...
با تو از دلتنگیها گفتم، میدانم که تو هم دلتنگیهایی داری، کی نداره؟ اما بدان، که من قسمتی از راه دراز رفتن را آمدهام و تو هنوز سرشار از کانفلیکتها ادامه میدهی! مرا اندکی به کنار آمدن، راه گشوده گشته است، تو را ولی هنوز در نبرد نومیدانهات سرشار میبینم. هم نشینی با تو چه خطرناک است اگر طربناک هم هست (لااقل برای من). آنقدر در گردش صوفیوار خود مُصری که وجود مرا نیز در پی همصحبتی متلاطم میکنی. آه، با این وجود به همآغوشی با تو چگونه بیاندیشم؟ میدانی، این قصه برای من هراسانگیز خواهد بود، میترسم آخر بشکنیم، البته شکستن که عادت ماست ولی با هم شکستن نتیجهای جز دریای اشک هر دومان نخواهد داشت. میدانی، در کنار همه آغوشهای مطمئن در کنارم، که اگر آرامم نمیکنند، به آتشم هم نمیکشند، تویی و چندین وجود دیگر از تبار آدمیان، که هراسآورید برای من، نگاهتان، حرفهایتان و نفسهایتان، چه رسد به بوسهتان و گرمای تنتان. نه! باید مراقب بود، باید که در میانه ماند. من با خود کنار آمدهام و با خود کنار میآیم، اما تو ریشهی خطری، شعلهی آتشی، با تو همآهنگ شدن از میانه به در شدن است. به هم ریختن است. آه نیست، فریاد است. مرگآور اگر نیست، خلسه آور است. در نبرد میان من و ماندن با تو، اگر شکستی هست، گریز ناگزیر تنها راه حل است. گریز، گریز، گریز.
ینوشت: راستی نگو که منم درگیر پیچیدگیهای رابطهها شدهام، که شدهام، ولی بدان که هنوز هم ساده ماندنشان را دوست دارم. من و تو و او، بیخبر از دیگری، نکتهای نه چندان پایدار است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر