۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

برای بانو ...


با تو از دلتنگی­ها گفتم، می­دانم که تو هم دلتنگی­­هایی داری، کی نداره؟ اما بدان، که من قسمتی از راه دراز رفتن را آمده­ام و تو هنوز سرشار از کانفلیکت­ها ادامه می­دهی! مرا اندکی به کنار آمدن، راه گشوده گشته است، تو را ولی هنوز در نبرد نومیدانه­ات سرشار می­بینم. هم نشینی با تو چه خطرناک است اگر طرب­ناک هم هست (لااقل برای من). آنقدر در گردش صوفی­وار خود مُصری که وجود مرا نیز در پی هم­صحبتی متلاطم می­کنی. آه، با این وجود به هم­آغوشی با تو چگونه بیاندیشم؟ می­دانی، این قصه برای من هراس­انگیز خواهد بود، می­ترسم آخر بشکنیم، البته شکستن که عادت ماست ولی با هم شکستن نتیجه­ای جز دریای اشک هر دومان نخواهد داشت. می­دانی، در کنار همه آغوش­های مطمئن در کنارم، که اگر آرامم نمی­کنند، به آتشم هم نمی­کشند، تویی و چندین وجود دیگر از تبار آدمیان، که هراس­آورید برای من، نگاهتان، حرف­هایتان و نفس­هایتان، چه رسد به بوسه­تان و گرمای تنتان. نه! باید مراقب بود، باید که در میانه ماند. من با خود کنار آمده­ام و با خود کنار می­آیم، اما تو ریشه­ی خطری، شعله­ی آتشی، با تو هم­آهنگ شدن از میانه به در شدن است. به هم ریختن است. آه نیست، فریاد است. مرگ­آور اگر نیست، خلسه آور است. در نبرد میان من و ماندن با تو، اگر شکستی هست، گریز ناگزیر تنها راه حل است. گریز، گریز، گریز.


ی­نوشت: راستی نگو که منم درگیر پیچیدگی­های رابطه­ها شده­ام، که شده­ام، ولی بدان که هنوز هم ساده ماندنشان را دوست دارم. من و تو و او، بی­خبر از دیگری، نکته­ای نه چندان پایدار است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر