سرنوشت، مجموعهای از حوادث که از دستان ما خارج هستند و هر کدام ما را در نقطهای از هستی قرار میدهند. سالهایی از عمر که میگذرند و ما خواسته و ناخواسته به سمت و سویی کشیده میشویم. هر کدام انسانی میشویم با ویژگیهایی بارز. یکی مادر و یکی برادر میشویم. یکی قهرمان تودهها و دیگری معلم گمنام دهکی در میانهی کویر. همهی آنچه بر ما میگذرد دلخواه ما نیست و چه بسا ما را به جنگ با خود و زندگی خود هم وامیدارد. حال میتوان هزار و لعن و نفرین هم نثارش کرد ولی در انتها گویی چارهای جز تسلیم نیست. چه غریبانه مینماید وقتی داستان زندگی انسانها را میخوانیم و گاهی از سر حسرت یا که شوق اشکی در گوشهی چشمانمان مینشیند.
بگذریم؛ باز هم سال نو شده است و تقارن این نویی با بیدار شدن طبیعت در سرزمین مادری آنقدر دلچسب هست که ما را به نیکیها و زیباییهای روزگار رهنمون کند. این همه بهانهای میشود تا بار دیگر با خود بیاندیشم که من به دنبال چه هدف و انگیزهای زندگی میکنم و گهگاهی هم تسلیم جدال با آنچه ناخواستهام است میشوم. به ویژه در چنین سالی که با آمدنش ربع قرن از بودنم خواهد گذشت و من چقدر این قسمتی از تاریخ شدن را دوست دارم.
اگر چه خوب میدانم که این جا نیستم تا مادر باشم یا اینکه دیکتاتور زمان خویش! اما هنوز هم نمیدانم که پدر توانم بود یا یک ناجی تبار آدمی. راستش را بخواهی این همه سال که از آن به ربع قرن یاد کردم و طولانی و بزرگ وانمودمش هنوز مرا کافی نبوده تا آن ویژگی بارز خود را نشان دهم. هنوزم ساعتها و سالهایی پیش رو دارم که هر کدامشان سرمنشأ دگرگونیهایی بزرگ در من و دنیای پیرامون من خواهند بود. من و دنیای من هر دو تغییر خواهیم کرد.
اما نه؛ ریشههای خود را بازیافتهام. با وجود هر معاملهای که با هستی داشته باشم و با وجود هر سرنوشتی! که پیدا کنم، میخواهم زندگی کنم، میخواهم بلندپرواز باشم و زندگی را بسازم. به شوق پرواز اگر بال هم نداشته باشم خواهم پرید و سهم خودم از آسمان را خواهم گرفت. میدانی حتی اگر به شکست هم محکوم باشم باز به عمق هزاران بوسه خواهم زیست.
بگذریم؛ باز هم سال نو شده است و تقارن این نویی با بیدار شدن طبیعت در سرزمین مادری آنقدر دلچسب هست که ما را به نیکیها و زیباییهای روزگار رهنمون کند. این همه بهانهای میشود تا بار دیگر با خود بیاندیشم که من به دنبال چه هدف و انگیزهای زندگی میکنم و گهگاهی هم تسلیم جدال با آنچه ناخواستهام است میشوم. به ویژه در چنین سالی که با آمدنش ربع قرن از بودنم خواهد گذشت و من چقدر این قسمتی از تاریخ شدن را دوست دارم.
اگر چه خوب میدانم که این جا نیستم تا مادر باشم یا اینکه دیکتاتور زمان خویش! اما هنوز هم نمیدانم که پدر توانم بود یا یک ناجی تبار آدمی. راستش را بخواهی این همه سال که از آن به ربع قرن یاد کردم و طولانی و بزرگ وانمودمش هنوز مرا کافی نبوده تا آن ویژگی بارز خود را نشان دهم. هنوزم ساعتها و سالهایی پیش رو دارم که هر کدامشان سرمنشأ دگرگونیهایی بزرگ در من و دنیای پیرامون من خواهند بود. من و دنیای من هر دو تغییر خواهیم کرد.
اما نه؛ ریشههای خود را بازیافتهام. با وجود هر معاملهای که با هستی داشته باشم و با وجود هر سرنوشتی! که پیدا کنم، میخواهم زندگی کنم، میخواهم بلندپرواز باشم و زندگی را بسازم. به شوق پرواز اگر بال هم نداشته باشم خواهم پرید و سهم خودم از آسمان را خواهم گرفت. میدانی حتی اگر به شکست هم محکوم باشم باز به عمق هزاران بوسه خواهم زیست.
پینوشت: میدانی در این میان یک لبخند یا یک نگاه مهربان این هزاران بوسه را آنقدر شیرین میکند که در لحظه غرق آن میشوم و این لحظهها جاودانه تا انتها با من میمانند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر