از این سختتر نمیتوانست باشد. ایستادن در میانهی راه ماندن و یا که رفتن، با نگاهی مغرور در خود شکستن و با پاهای لغزان تصمیم بر قدم برداشتن گرفتن. غروبهای بیجان زمستان بیرنگتر از هر زمانی سپری میشوند و یادگارشان تنها کورسوی آخرین اشعات خورشید است که بر زاویهی یک ساختمان میمانند.
رنگ زرد بیجان
غروب ساکن زمستان
نمای یک خاطره در میان
و نوای کشدار صدای چرخها بر خیابان
به درازنای تمام جادههای رفتهام، این چند قدم برایم طولانی و سختند.
نمیشود، نمیشود برای تو بنویسم و از دوست داشتن حرفی نزنم. دوست داشتنی که مدتها بود لمسش نکرده بودم، اصلن فراموش کرده بودمش. نمیشود.... بگذریم، از آن بگذریمهای حسابی که کلن همه چیز را عوض میکند. از همانهایی که نقطهی عطف میشود و جریان ساز.
بگذار این طور آغاز کنیم، من خوشحالم. بار دیگر خوشحالم، خوشِ از آمدنت و از اینکه همکلام خوبی هستی یا شاید هم چشمانت رنگ خوبی دارد. از اینها هم که بگذریم، آن طور که در آینه پیداست، رفیق راهی. تا که از خودم با تو بگویم، حوصله میکنی، و از نوع نگاهم و از دردها و غم نهانم و امیدها و آرزوهایم. اینها همه کافیست تا ساعتها در کنار تو بنشینم و از بودنم با تو بگویم، به آرامش و به پاکی. این همه خطوط ناهموار وجودم که در سایش با حصار تنم است، مأمنی میطلبد که در عمیق چشمانش نشانهای از سکون و سکوت داشته باشد، شنوای کلماتم و یا حتی نگاهم شود و دستان نوازشگری داشته باشد. و نیز کلماتی را بداند که بدانها زبان گشوده و آرامش طلبد در میان آغوشم، خالی شود از خود و پر کند از من دلش را و خالی بی وزنم را پر کند از پرِ خالی شدهاش. و شاید هم همنوای آوازی باشد و شاید هم شوق بوسهای، شاید هم ...
آه، از آن آه کشیدنهای بنیان کن که حسرت را از آن دورترین ذرات آدمی برون آورد.
اینها همه یک نامهی عاشقانه یا که ابزار دلربایانه نیستند، تنها صدای حس ناب رفاقتند، رفاقتی برای شرابهای شبانه و لبخندهای زیرکانه، شراب یک شبه و لبخند پاککنندهی مستیِ فردایش فراموشی. با هم مانی برای نماندن در کار دنیا، برای پر شدن و رفتن و رفتن و امیدِ برنگشتن دوباره. برای ساختن فرداهایی که از آن ما نیست، از برای ما ، هر کدام، به تنهاییست با همه رازهای نابگشودهاش.
این صدای رفاقت است تا یکدگر به دوستی شناسیم و هر آن زمان که طلبید روی سوی هم کنیم و به لطف فراوان دیگری از لحظه سرشار شویم.
پی نوشت: به نظر میرسد دوست داشتن به زبان نامادری بهتر به زبان میآید، همان طور که خواندی و شنیدی!
پینوشت دوم: در میانهی این راه دراز بیپایان که دنبالهای از رویاهای بیفرجام در پی خود دارد، هر چند به بهای فراوان و هر چند از برای رها کردن تجربههای پیشین، تا که تازه شویم و تا که همصحبت، سو، میت می داون ات د بلو کافه.