۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

در حصار پادگان 7

در حصار شب و دیوار بلند
نغمه­ی برگ و حصار دل من
با تو ای دوست که به هیچ انگاریم
سخنی هست، توانم نیست به لب
وز این خیال دل مغرور و خرابم هر دم
نم اشکیست همراه نفس در آمد و رفت
" ای دریغا چه گلی ریخت به خاک "
و صد افسوس که غم از اندازه گذشت

باشد که نمانی غمگین
یک دانه گل باغ بهشت، ای نگاهت رنگین

هر چقدرهم که نزدیک یا دور
مهر این خسته­ی کم همراهت

در حصار پادگان 6

سیرت عزیز
یا
سرکار خانم دکتر الهی گرامی
اینجا تهران است و امشب تولد من. تولدی که حتی به لبخندی هم جشن نمی­گیرمش. دل من اینجا می­گیرد ولی راستش را بخواهی مرزهای اینجا فراتر از دیوارهای آجریست و تپش­های قلب من یکایک حصار منند. ای مهربان، گاهی پیش می­آید که گمان کنم دشمنی و دوستی تنها یک قضاوت نیمه­کاره­اند و ما قاضیان ناآگاه این نیمه­های ماندگار. می­دانم، کچلت کرده­ام! ولی امروز صبح آفتاب که بالا می­آمد، تکه ابری در گوشه­ی آسمان دلم را برد و عاشقش شدم، شیفته­ی رنگ نارنجی در میانه­های آبی آسمان شدم و حاشیه­ی محو ابر سرگردان مدهوشم کرد و من خندیدم. آرام سه نقطه­های صامت من زمزمه کردند که کشته­­اندش و جسدش در جایی پنهان، اما دست­های ایشان خونی و ناپاک باقی، و نه بارانی که بشوید نرمه­ی انگشتانشان. لبخند رفت ولی خاطره­اش ماند.
امشب تولد منست و فکر می­کنم ما همه حقیرتر از آنیم که جشن بگیریم بودنمان را. اینجا گاهی شمشادها را آب می­دهم و همراهی می­کنم جریان جوی را و کمکش می­کنم. سیرت عزیز، همیشه یک قدم فاصله­ی طولانی تا رسیدن باقیست، این را تو می­دانی و من هم دانسته­ام. یادم هست که مهربانی را پیشه می­کنی و مهر را. می­دانم اما، تو هم که مهربان باشی و تو هم که بخندی، داستان عوض نمی­شود. سیاهی سیاه و سپیدی سپید است و ما، خاکستری در میان، شاید هم قرمز وگاهی آبی، نمی­دانم حتی بنفش و زرشکی. بعضی چیزها آنقدر بزرگ می­نمایند که فرصتی برای هیچ هم باقی نمی­گذارند. درمانی ندارند، مثل سرطان می­مانند آنقدر همه جا را پر می­کنند که فرقی هم نمی­کند اگر در گوشه­ای پاک شوند همچنان هستند.
تولدم است. راستی می­دانستی؟ جدایی غیر از هزینه درد هم دارد. لقمه پایین نمی­رود، به زور چای می­رود. درد فرو نمی­نشیند، به زور قرص و لقمه می­نشیند. می­دانم که اگر نرود و اگر ننشیند رسوایی به بار خواهد آورد، بالا خواهد آمد، کثافت به بار خواهد نشست. فرو می­دهم. بنشینی و بنگری آلودگی­ها را، چهره­ی ناپاک واقعیت، دروغ پندار حقیقت. این هم از روسپیگری روزگار است که یک حرف را بر این صفحه کلید بی­مقدار در یک جستجوگر بزنی و همه­ی زندگیت را برابرت نهد. نقش غلط را بخوانی و لب بدوزی. باور داشتم که بلاهت یگانه راه من است، باوری داشتم به پهنای تمام عمرم. منی که سهراب لحظه­های خویشتن بودم، منی که چشم­های تر فروغ بودم، منی که فریاد بامداد بودم و منی که نگهبان بکارت قلب­ها بودم این چنین در ورطه­ی ناهماهنگ روزها به میانه­ی تاریکی افتادم.
در روزی که تولد من بود، آفتاب غروب هم داشت. غروبی اما این بار با یادی از باری که تا همیشه بر دوش خواهم کشید. و من نه طلب هدیه داشتم و نه کسی هدیه بدادستم. سیرت عزیز، می­دانم کچلت کرده­ام. دور می­مانم، باشد. ولی بدان هیچ هدیه بزرگتر از شنیدن صدای خنده­های تو نخواهد بود و اینکه بدانم شادی.
پی­نوشت: به پیوست the blue cafe همچنان می­خواند.

در حصار پادگان 5

درست یادم نیست
ولی از یک جایی به بعد کچل بوده­ام
من با مداد رنگی­ها هرگز نسبتی نداشته­ام
تنها کوه­هایی از قلم و کاغذ ساخته­ام همیشه

این جا اگر مردی نشسته بود
این جا اگر صدای نعره­ای شنیده می­شد
باران هزاران بار تا به حال، غبار از چهره­اش شسته بود
و زمین تفتیده را آرام کرده بود

رهایی را راهی جز از آسمان آبی نیست
اما نه کاغذ­ها و نه قلم­ها
بیرونت نخواهند کشید
باران است که اشتیاق به آسمان را زنده نگه می­دارد


۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

در حصار پادگان 4

در ورای این دیوار بلند
هیچ جز از خیال من پر نمی­کشد
خیال بی­مثال من
برای غم
برای اشک
برای چشم­های تو
و برای خنده­های تو
که دریغ کرده­ام از خودم
و چشمان ترم در همین لحظه
که از روزن قصه­های من پر کشیده­اند در میان روزهای من
و چشمان ترت
و دست­های لرزان من

دیری نخواهد پایید
که فاصله­ی میان ما را
سنگی پر خواهد کرد
سنگی و نوشته­ای بر تارک آن
آمد فلان وقت و رفت همان زمان
و خس و خاشاک لباس آن
بیا
بیا ای همه­ی مهربانی­ها با تو هم خانه
بیا تا از سیل اشک­ها آبراهی بسازیم
بیا
بیا تا دیر نشده
در چشمان هم چشم بدوزیم
و نجواهای شبانه را از یاد نبریم
که من هیچ وقت ندانستم
خورشید دل­هامان
"ظلمت گردان شب چگونه تواند شد"

کلمات و وزن­هایشان
با همه سنگینی معنایشان
همه را باد خواهد برد
نه تو بیگانه از رنگ و لبخندی
و نه من صبح صادق فکرهایم
بیگانه از هم چگونه بمانیم
آشنای ژرفنای بی­عبور من

پشت این دیوار
هم اینک
به تو می­اندیشم
و دگرم هیچ خیال نیست
که باقی آرام آرام سپری خواهد شد
پشت این دیوار
برادرت
به احتضار نشسته است
مگر دست دوستی با تو بفشرد
تا رهایی را آواز خواند و ستاره شود

بیا
بیا تا دیر نشده
تا سنگ­ها رسانای کلاممان نشده­اند
و
تا خاک میانمان پرده نکشیده
بار دیگر دردهایمان را قسمت کنیم
بار دیگر آشنایی را در قالبی دیگر، هموار کنیم
که این دیوار
حاصل تلاش بیهوده­ی پندار خواب­آلودمان است

برای یکایک اشک­های تو
صدها بار گریه می­کنم
گریه می­کنم، گریه می­کنم
و این نه از آزاریست که بر خود روا دارم
اشک­های واقعی تو
و گریه­های بیهوده­ی من
واقعیت تلخ زندگی من
و بیهودگی من برای تو

و هر آن هنگام که جغدی عبور کند
شام شومم را
همراه شبانه­ای خواهد بود

پی­نوشت: این دیوار پشتش هیچی ندارد ولی افق چشمانمان را کور خواهد کرد.

در حصار پادگان 3

عاشقانه­ی مغموم

"دوستت دارم"
عبارتی یگانه
"دوستت دارم­ها"
مفهومی بیگانه

"ای داد از غم تنهایی"
دلیل وصال
"بعد هر بهاری نوبت خزانِ"
منطق جدایی

سال­ها در گذر لحظه­ها
بستری برای کشاکش دگرگونی­ها
دقیقه­ها در گذر عمر
راهکار امید دوباره بستن­ها

ندیدن حس
حس نکردن عقل
منطق بدون احساس
قلب بدون چشم

رهایی از پس محبت
تنهایی از پیش همراهی
پر و بال آزاد
بال و پر بسته

پیچاپیچ پی­در­پی
پیاپی بی­تدبیر

پراکنده­های بی­شمار
یگانه­ها کم شمار

فریادی و دیگر هیچ
سیگاری و دیگر گیج
اشک­هایی و دیگر غم­های بیش

در حصار پادگان 2

و اینک
حاصل روزهای سفت و سخت
خشک و محکم
زورهای ممتد
تن خسته و افکار بیمار
شده است بغض شبانه و امید خواب

و آنک
عبور تو
در میانه­ی بهت منِ پاک­باخته و بی­نصیب
و صدای آشنای خنده­هایت
و نیز درددل­های خودمانی
دپسردگی من و سیاهی­های شب­های تو
و عبور تو

دیروز
انتخاب میان حقیقت و مصلحت، سیلی سرد واقعیت
امروز
پس­مانده­های یک دروغ ناگفته و دروغی گفته
فردا
سراب ساحل و دریا، اشک و لبخند، فریاد و سکوت

و عبور تو
گریز ناگزیر من
تو به جلو، من به عقب
تو به پیش و من به چپ چپِ پیاپی
تو قدم رو و من بدو رو
کوله­بار سنگین تو و دست­های خالی من
و عبور تو
عبور تو

در حصار پادگان 1

شعر بلند

ما پیمان برادری بسته­ایم
حتی اگر فرصت دیدارمان نیست
ما خوب می­دانیم، که شما می­دانید از ما
ای دانای همه­ی نشیب و فراز ما، زمهریر و تموز ما
ما پیمان برادری بسته­ایم
و تا عمر داریم عهد به جا آریم
به تکاتک بوسه­های راستینمان
به تکاتک لحظه­های روشنایمان
به همه با هم بودن­ها
به همه از هم جدا بودن­ها
عهد برادری بسته­ایم
حتی اگر راهیمان نباشد
تا آشکارا پیمانمان به جای آریم
هزار پیکار می­کنیم
و
در انتظار همان­جا روی پل­های دیدار
دود می­شویم

هم اینک
پشت این دیوار
در خیال دردی که ما هستیم
لحظه می­شماریم
و همین جا
در این بستر
خواب خواهری را می­بینیم
که گرداگردش
سر فرو آورده و می­گریدم
همین جا
میان هر چهار دیواری پنهان
هنوز هم اشک می­ریزیم
و تا هنوزها اشک، اشک، آه و اشک، اشک و آه، همراهمان باید

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

باز هم روز آرامش مي آيد؟

نه اعتراف به گناه چیزی از زشتی آن می­کاهد و نه آب رفته به جوی بازمی­گردد. دل آدمی چون آگاه شد از بلاهت خویش به جوشش که افتاد، می­توان صبر کرد و حرارت آن را خواباند، می­توان گذر زمان را مرهم هر زخمی کرد. یا که نه، می­توان این آتش نگاه داشت و جان فرسود. هر دوی اینها می­طلبد تا ساکن و خسته به کناری نشست و تنها نظاره­گر شد. می­توان اشک­ها ریخت بر آب رفته و یا که نشست و بغض فرو داد تا مگر زمانی سبک­تر شود. عمر کوتاه شاید سپری شد و نه تو می­مانی و نه نشانی تا چرخ دنیا بدون تو به گشتن ادامه دهد.
می­توان اما این آتش درون را چراغ راهی کرد برای خود، از تاریکی پای بیرون نهاد و بی هیچ ادعا و هیاهوی سنجیده­تر ادامه داد. می­توان آموخت و عجله نکرد، می­توان نگُریخت و پذیرفت آن گونه نامردمی هم ممکن بوده است و شده است. اما باید تا فراموش نکرد، که آن خود عذابی خواهد بود مضاعف اگر دیگر بار گرفتاری پیش آید. باید در تلاطم مدام ماند و دید حقارت گذشته را تا از این بیشتر گرفتار نشد و هم باید پاسخی باشد بر سال­های بی­دردی و فراموشی.
این خود نه سند افتخاریست و نه پنهان شدن در پس حرف­ها و دلایلی ناچیز. زخمی بر پیکره­ی خوبی نهاده شد و قضاوت مگر با وجودی شاید فرای آدمی نخواهد بود. تا حصول آگاهی برای من حسی، نگاهی، دلی قربانی شده است. تنها می­توان امید بست که روزی، زمانی مرهمی یافت شود. تنها باید سر فرو آورد و پذیرفت، هم امکان ناچیزی خود را و غرور را کنار انداخت، و هم امکان بزرگواری دیگری را و مهر ورزیدن آموخت.

پی­نوشت: برای تو که یگانه خواننده­ی اینجایی، اگر هنوز می­خوانی، حق با تو بود و هست. حالا من در تو باوری دارم به پهنای عمرم و می­دانم که سخت خواهد بود باور من برای تو، که خود چنین خواسته­ام. این حرف­ها اینجا بماند تا شاید روزی دلیلی باشد تا من دوباره خودم را باور کنم و شاید تو هم.
دلبرا
حضور من اکنون
چونان شاهین است بر ترازو
نه سر پروازی
نه واکنای نماندنی بر جای

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

Totally fucked up

آبگینه­ی عمر من خاموش در هم شکست، همان جا کنار همان خیابان، کنار همان جوی آب، کنار همان آب روان که بالا آمده ي وجودمان را با خود برد.
نیمی از وجودمان همان جا ماند، باقی طعمه­ی هر آن کس باشد که تن نیمه جانمان را برگیرد
نقطه تمام

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

دوباره باید به خود نگریست، یا نمی­دانم شاید هم باید به حال خود گریست. دوباره باید فارغ از تنگنای زمان و مکان در پی ریشه­ها بود. دوباره تو می­مانی و مشتی قرص که هیچ گاه نشمردی تعدادشان را، همیشه همان طوری که باید خورده شدند، طبق دستور. تا به حال خودت هم باور نداشتی اینها را، قصه­ای بودند و جدا از خویشتن تو. مرد بودی تو، اما از جنس فرار. دودآلوده بودی و مخمور، مبادا که کسی بداند. مبادا که امید پر از مهر مادر ناامید شود. مبادا که دست پرتوان پدر تا شود، مبادا حصار نامرئی تو ترک بردارد. آمدی و رسیدی به اینجا تا سیلی حقیقت در شکل واقعیت بر گونه­ات بنشیند.
حالِ امروز خاطره­ی احوالی را زنده می­کند که به بهانه­ی سفر پا در اتاق­هایی گذاشتی که فقط خروج از آنها را به یاد داری، جز از گنگی و رخوت نشانیشان نیست. اما در همه­ی این میان از آنکه باید جز یادی از بوسه­ی مهربان و نگاه پاک نماندست تو را، هر آنچه مانده خاطراتیست که دور نیستند چندان و جز هاله­ای از نور و پاکی نیستند برای تو. پیش از اینها؟ چیزی نبوده و نیست، هر چه بوده آنقدر ناچیز بوده­اند و کم رنگ که توانی برای عرض اندام ندارند. تو فقط نمی­دانستی، تو هیچ وقت نمی­دانستی و حالا که تازه رنگ را دیدی چشم گشودی.
این درد، این آتش با تو بوده و می­ماند. گریزی نیست، باید ماند. اما ای کاش آدمی بداند و بماند تا نباشد زمانی که چشم بگشاید و ببیند خواب می­دیده است. ما بارها همه­ی خودمان را در یک دستمال کاغذی خالی کرده­ایم، این همه بالا و پایین شده­ایم، صبر کرده­ایم، صبر نکرده­ایم، آخرش می­گوید من از آدم­های افسرده خوشمان نمی­آید. می­گوید آن ته خط هم که هستی باید تلاش کنی که بیرون بیایی و پر بکشی. نه، ما همان بهتر که دستمالمان را بچسبیم که آن دخترک رنگارنگ گوشه­ی خیابان دیروز هم کاری نداشت با ما، اصلن ندید ما را.
گیر که نداریم، اما اصلن می­دانید این که در دستمالی خالی شوید چه حالی دارد؟ خوب کم کم آن جای پاره­تان دیگر عرعر نمی­کند برایتان که هووووی چه می­کنی؟ از زندگی چرا پس حالی نمی­بری؟ گور بابای اینها همه­اش یک جا، ما مدتی می­شود که پاره هستیم، اندکی دیر به دادمان رسیده­اید. ما راستش را بخواهید با دود سیگارمان بیشتر حال می­کنیم، اندک اندک به عرق هم علاقه نشانه می­دهیم و از نوای بی­جان موسیقی در گوشمان لذت می­بریم. ما اصلن از اینکه تنهاییمان روز به روز بزرگتر می­شود و راهی هم جز این ندیده­ایم هیچ هم ناراحت نیستیم و فقط پک سیگارمان عمیق­تر می­شود.
و اینک، نوای موسیقی از قعر جهنم شنیده می­شود. صدایی نه آغشته به آهی و در تلاطم فریادی. صدایی با نوایی کشدار و در حرکت، گویی حرکتی دائم. رنجی تمام نشدنی به همراه یک اصطکاک خش­دار، تا همیشه به یاد داشته باشی و عذاب بکشی. آه، و تنها یک آه و دیگر هیچ.
نه، باز هم ادامه دارد. این دیگر ذلتی نیست که به سادگی پذیرا شوی، نه، هر آن مقدار که فحش هم نثار خود کنی باز دستانت خالیست. همه را بالا می­آوری و باز از نو نشخوار می­کنی. دیگر همه چیز لکنت دارد. خوب و بد آن قدر درهم فرو رفته­اند که روز و شب هم با هم یکی شده­اند. تو نمی­دانی و نمی­دانی که نمی­دانی، و تو در بلاهت چون محکومی به فنا، دست و پا می­زنی. صدای قهقهه­ی مضحکی را می­شنوی، دوست داری سرت را در میان دو دستت بگیری و هر چه دورتر پرتابش کنی. تو دیگر حتی در پوست خود هم احساس امنیت نداری، تو سوخته­ی بخارات تن خویشتنی، سیزیف­وار ادامه می­دهی.تو خود مایه­ی ننگی هستی که تویی، تو به خود رحم نمی­کنی چه رسد به دیگری، تو آفت جانی و خود ریشه­ی فساد و عذابی برای دنیا تو. تو خود مرده­ای و شبحی از تو فضا را پر کرده است، تو جز یادآور درد و خواری نیستی، تو هیچ نیستی، هیچ. پس ببند این خاطر پریشانت و فقط دور شو، دور، دور، دور، دور.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

In the mood of depression

در هوای غم
اول
مرد به پله­ها نگاه می­کند. مرد زنی را می­بیند که خرامان عبور می­کند. مرد به انحناها توجه می­کند. چقدر با شکوه قدم برمی­دارد، چه حرکت متوازنی برای لرزاندن هر نفس. مرد با خود می­گوید، او از آن من نیست، مرد بسیار تلاش کرده و اینک احساس می­کند بیهوده دویده است. مرد به نگاه زن فکر می­کند. مرد با خود می­اندیشد و به یاد می­آورد. مرد در افکار خویش غرق می­شود.
دوم
مرد گمان می­کند یک عمر را می­توان این گونه زندگی کرد. از جنس دود و از جنس تلخاب. مرد بسیار دود می­کند و بسیار می­نوشد. مرد همچنان بسیار فکر می­کند. نگاه می­کند و خیره می­ماند، بی­فروغ و بی­حوصله. مرد به خواب می­رود و سردرد صبحگاه را فراموش می­کند. مرد در روزهای خود غرق می­شود و شب­ها در روزهایش.
سوم
مرد از نسیم بامداد لذت می­برد. چشمانش را می­بندد. لبخند می­زند. دستانش را می­گشاید. مرد غرق در لحظه می­شود. به یاد می­آورد و از یاد می­برد. مرد مصمم است. مرد از بلندی می­ترسیده است. مرد سست می­شود. قدم بر­می­دارد، می­لرزد، عرق می­کند، می­میرد، زنده می­شود.
آخر
مرد چین بر پیشانی آورده است. مرد خاکستری می­نماید. مرد دوره­اش گذشته است. مرد به یاد می­آورد، می­بیند ولی احساس نمی­کند. همه چیز مبهم است. مرد ناپدیدار می­شود.

در میانه­ی روزهایی از پس روزهای ترانه و اندوه

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

و اگر اینجا بودی این روزها احتمالن پیش پایت می­نشستم و تو دستت در میان موهایم آزاد بود. شاید حرفی نمی­زدم و یا اگر چیزی می­گفتم از خوب بودن و رو به راه بودن همه چیز بود. اما همه چیز که همه چیز نیست. بگذار این طور بگویم: حال من خوب است، اما تو باور نکن. همه چیز خوب است اما این ذهن بیمار منست که عادت به خوب بودن ندارد، این روح پژمرده­ی منست که دیگر قامت راست نمی­کند. فکر می­کردم به زودی خواهم شکست، گمان نمی­بردم که هم اینک شکسته باشم. اگر اینجا بودی احتمالن می­آمدی به کنارم می­نشستی، در آغوشم می­کشیدی و نوازشم می­کردی. نمی­دانم، نمی­دانم که رمقی داشتم که ببوسمت یا نه، می­دانم که اشکی ندارم که بریزانم، اشک­هایم که پاک­ترین جلوه­ی حضورم بودند، مدت­هاست سرازیر نمی­شوند. هر چند شاید هرم تنت لحظه­هایی از فراموشی برایم می­آورد. اینجا همه چیز ملتهب است و من از این التهاب نافرخنده سودی چه توان برد؟
و اما تو، تو آنجایی، و تو اگر حتی هیچ نداشته باشی همه چیز داری و من اینجا اگر چه همه چیز دارم هیچ ندارم. تو هر چه که از داشته و نداشته گرد هم آورده­ای، همه از آن توست و تویی و تو، خانه­ی تو، افکار تو، تصمیم تو و خنده و گریه­ی تو. و من اینجا در بوسه­های بیهوده غلت می­زنم، من چیزی از آن خود ندارم. تو هر چه داری من ندارم و هر چه که نداری من هم ندارم، و تو خود نیز پیشترها نداشتی و آنچه داری پیشترها باز هم نداشتی. و دلتنگی هم که قصه­ی همیشه است.آری، اگر اینجا بودی مرا در آغوش می­کشیدی و شاید خرده­های مرا کنار هم می­گذاشتی، اما من همچنان پیش پای تو می­نشستم و مبهوت به چشمانت نگاه می­کردم و نمی­دانم که بعد آن چه می­شد.

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

براي بانو ...

می­دانی؟ خوب می­دانی، نمی­دانم، خودم هم نمی­دانم. عجب رسم غریبیست روزگار، آه­ه­ه­ه.... . …. را اسمش را اینجا می­نویسیم تا احساس خوبی با ما همراه شود که چند خط اینجا رنگی بگیرد. این روزها که لباس خیال از تن به در کرده­ام و رئال­تر از هر زمانی زندگی می­کنم راستش را بخواهی قدر لحظاتِ از این دست با هم بودن را خوب می­دانم. راستش را بگویم، که همیشه دوست دارم راستش را بگویم، حالا که روشن­تر از هر زمانی افق­های پیش روی خود را خوب می­بینم و در تلاشی سنگین به سوی آنها می­روم، حضور همچون تویی برایم سوال است، اینکه چگونه هستی و چگونه سنگین­ترمان نمی­کنی، اینکه چقدر خوبی ( بگذار به حساب همه­ی خوبی­هایت )، اینکه همراه شده­ای بی هیچ هیاهو و سبک بار با من قدم برمی­داری، اینکه آزار نمی­دهی، اینکه سوئیتی و اینکه گفتی لِت ایت بی و به همین سادگی وی آر لِتینگ ایت تو بی! بگذریم، اصلن دلمان خواست رنگی­تر بنویسیم.
و من در انتظار آن روز می­مانم که به همین سادگی تو را در آغوش بگیرم و دوست دارم در چنین روزی آن دورترها آسمان آبی باشد و تکه­های ابر در آن دلبری کنند. نسیم نوازشگر صبحگاه و یا شاید شامگاه موهای تو را لابه­لای دستان ما بلغزاند و نگاه ما آرام باشد. گرم باشیم و گرم شدن تن­هایمان را ذره ذره تا آخر احساس کنیم. نگاهت را که هر از گاهی با نگاهم یکی می­شود به خاطر بسپرم و رویت را که بر می­گردانی گوشه­ی لبخندت را ببینم و محکم­تر آغوشت بگیرم. گذشت که این لحظه­ها، تازه از نو دستانت را بگیرم و دستانم را رها کنم در کشاکش همراهی­شان و بگذارم با خود ببریشان تا هر آن کجا که دستانت طلبید و من لبخند بزنم و پاسخ شوقم را با بوسه­ای دریابم. و اینها که گذشت تازه ببینمت و بگویمت که می­دانی چقدر زیبایی؟

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

But I can smile

بگذار درد دل کنم، دیگر آخر اینجا غیر از من و تو که کسی نیست. بابا جان یکی بیاید اینجا خودش را پاره کند، یکی بیاید فریاد بزند، آخر این چه اوضاع بی ناموسی کثافتیست که ما را در آن رها کرده­اید. یارو نان ندارد بخورد تمام ذخایر راهبردی و غیرراهبردی انرژی تنش را می­خواهند بگیرند. آخر ای بلاهت، ای وقاحت، ای مرتیکه­ی کثافت تو که همه جا را به گه کشیده­ای. تا کی ادای دگراندیشی در بیاریم و چپ چپ خلق را بنگریم که آنجایتان پاره، ما خیلی از شما بیشتر می­فهمیم. بخورد تو سرمان همین دو کلمه سوادی هم که داریم. بابا جان به ها دادید، رهایمان کنید. اینها همه بالاخره پدرند، مادرند، بالاخره جایی شکم کسی را سیر می­کنند، چرا آخر شرمنده­شان می­کنید. چی؟ لیاقتشان همین است؟ گور بابای شما و آن لیاقت نداشته­تان که در کشاکش این جبر جغرافیایی به قضاوت این و آن می­نشینید. گذاشته­اید خلقی را در منگنه، آن وقت من و امثال من از انحطاط فرهنگی ایشان حرف می­زنیم. اصلن تف به این همه بی­شرفی، بیشتر از این حوصله نداریم که ....
این وسط مرا بگو که دست و پا می­زنم که چرا پازل زندگیم این همه ناموزون است، ناموزون؟ وزن که دارد ولی فقط آنقدر که کمر ما را تا بکند و من هم که کمال انعطاف، فقط تا می­شوم، نمی­شکنم که. هی می­گویم من چرا اینجا نمی­گنجم، نگو از خوشی ناشی از بلاهتم است که گنجانیده نمی­شوم در خودم و در اطرافم. می­مانم سرگردان در میانه­ی تنهایی پرهیاهوی هر روزم، والله خودم هم دیگر خجالت می­کشم غر بزنم. هزار فکر کودکانه می­کنم و ته­اش یک حماقتی تا شاید ارضا شوم، که نمی­شوم، که نمی­شود، که آخر شما را به نور چشمانتان قسم، چگونه بشود. تا کی لاف خالی بزنیم که چنانیم و چنان، نه خیر آقا جان. سختمان آمده و زرومان گرفته است، دفعه­ی اولمان هم نیست و آخرین بارمان هم نخواهد بود.
اما دنیای قشنگی دارم من. شب­ها که می­خوابم، غیر از همه­ی آن شب­هایی که بیدارم، کلن زندگی ادامه دارد. نه اینکه خواب و رویا ببینم­ ها، اصلن تا به حال نه در خواب پرواز کرده­ام و نه زیرآبی رفته­ام. از این خواب­های نمادین هم نمی­بینم که نیازی به تفسیر و تأویل داشته باشد. همین زندگی هر روزه است که همچنان ادامه دارد. فرقش فقط اینست که گهگاهی تکانی می­خورد و باب میل من­تر می­شود. نگاه مهربانی، آغوش گرمی، شادی بی­امانی وسطش بُر می­خورد و مرا حالی به حالی می­کند. بگذریم که گاهی هم سهمگین و سنگین می­شود و باری اضافه که صبح­ها به دوش می­کشم. خلاصه اینکه عالمی دارم.
می­دانی، همه­ی اینها را که کنار هم بگذاریم می­دانم که کامل نیستم، اما می­توانم لبخند بزنم.


پی نوشت: کلن خیلی مربوط نیستند اینها به هم!

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

براي بانو ...

سال­ها باید می­گذشت تا کسی پیدا بشود که هم زبان من باشد، سال­ها باید می­گذشت تا کسی پیدا بشود که نبض حرف­های من را بشناسد و از گوشه گوشه­ی کلماتم مرا بیرون بکشد و در برابر خویشتنم بگذارد. کسی تا سلامم را پاسخی بیش از یک نگاه ساده­ی دلبرانه برای به دنبال کشیدنم داشته باشد. کسی تا با من صحبت از ترنم و پژواک عاشقانه بکند. همه­ی روزهای من در تلاشی بلاهت بار برای به بار نشاندن شاخه­ای گل در زمینی بایر از احساس و تفاهم می­گذشت و به جد که گذشت و جز یاد و خاطره­ای بر جای نمی­گذاشت. چه قلم­ها که تباه شدند و چه خواب­ها که بیهده رنگ شدند و چه کلمات که طعمشان در کاممان تلخ شد و چه شورها که در ریشه خشکیده شدند. حال تو آمده­ای و من ...
من اما اینک مردی ساکت در آستانه­ی شبی آرام، سرشار از ابهام همیشه و در تکاپوی افروختن شعله شمعی تا شاید ناهموارِ رفتن را پرتوی نوری یابم. مردی که این بار به جد در آرامشی از جنس ابدیت در آستانه ایستاده است و از سکوت رخوت افزای پیش از قدم برداشتنِ در راه لذت می­برد. مردی این بار تنها و این بار به سختی اگر ناآگاه از تصمیم خویش! در میانه­ی همه­ی بودن­ها و نبودن­ها، شدن­ها و نشدن­ها، ماندن­ و رفتن­ها و نیز شایدها و نشایدها، مردی برای محکم ایستادن و مردی برای تمام فصول. مردی برای مرد شدن. و اینک تو، می­دانی؟...
می­دانی؟ سوار بر تخت روان احساس شدن و بال گشودن با چشمانی بسته از آرزوهای ماست. زیستن در فراسوی ابرها و باران را نباریده لمس کردن آرزو که نه آرمان ماست. و نشستن کنار آبی آب و آفتاب را میان برگ درختان شمردن همانا شاید نفس زندگی ماست. در این میان موهای تو، چشمان تو و احتمالن دست­های تو تبلور رویای ما، من و تو، خواهند بود. خاطره­ها هر چند شیرین و چه تلخ خاطره­اند و جز از تصویری تار فراتر نیستند. نگاه ما اما بی­تردید از آینده سخن می­گوید و لحظه لحظه بودنمان راهی تا فرداهاست، فردایی که قرار است روز دیگری باشد، که به خودی خود نو می­نماید و گذشته­ها را با همه کهنگی­شان به دست فراموشی خواهد سپرد. کافیست تا از پیچ آخر امروزها گذر کنیم، آن وقت فرداها خود همه گذشته و آینده خواهند بود. و آن هنگام ما ...
ما هر کجا که باشیم و به هر جا که رسیده باشیم، راستش نمی­دانم چگونه خواهیم بود. پس هر چه پیش آید، بگذار تا ما این گونه فکر کنیم که "باز هم روز آرامش می­آید" که ما را از روز ازل چنین نام نهادند و نیز چنین بودن را بهتر می­دانیم.


پی نوشت: دوست می­داشتیم که این کلمات لطیف­تر بودند، درخور خلوص پاک شما برای رفاقت، اما این شد. لطافت را سیو می­کنیم، شاید وقتی دیگر.

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

به اتاقم که نگاه می­کنم می­گویم خوب همین است دیگر، این زندگی منست. همه چیز اینجا پایلد آپ است روی هم، همه چیز. خوب می­گویم همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. این گوشه کتاب­ها، آن طرف مشتی کاغذ، آن وسط هم من. بار سنگین بودنمان دیگر به سنگین بودن عادت کرده است. مانده حس­های گنگی که می­آیند و نمی­روند. گنگ؟ نه اصلن هم گنگ نیستند و پدر و مادر دارند برای خودشان، تکلیفشان روشن است، داستان ماست که روشن نیست. پاچه­های آویزان شلوارهای به چوب لباسی، مردان مرده­ی زندگی منند و آن قاب عکس گوشه­ی دیوار که می­گوید عشق من هرگز در هیچ کالبدی جای نگرفت و همواره برهنه ماند، مرد رویاهای من. اصلن راه دور چرا، همین تخت من، بار تن من را همیشه به تنهایی کشیده است، عادت کرده است دیگر، عادت کرده­ام. مدلمان این جوریست شب­ها قبل خواب خیال ببافیم و خاطره درو کنیم و در تختمان تنها بخوابیم. اصلن تا آن سر دنیا هم که برویم ما که عوض نمی­شویم دنیا دیگرگون می­شود، ما باز هم تخت تنهایی خودمان را پیدا می­کنیم با خیالات و خاطرات پیش از خوابش.
اینجا اتاق منست، سالهاست که همه چیز اینجا روی هم انباشت است، خوبیش اما اینست که می­دانی بالاخره هر چیزی گوشه­ای، زیر خروار کاغذی، کتابی، لباسی، خاطره­ای محفوظ است. کافیست چند ساعتی، چند روزی، عمری دنبالش بگردی پیدایش خواهی کرد، پیدایت خواهد کرد.
اسمش را گذاشته­ایم زندگی، زندگی ما را می­کند یا ما زندگی را نمی­دانیم. اما می­دانیم که مدعی هستیم، مدعی زندگی. احمقانه هم که شده ادامه می­دهیم که اصلن زمانی حماقت آرمان ما بود و کتاب ابله را که می­خواندیم سر حال می­آمدیم. اصلن همین نوشته گواه بلاهت ماست، اصلن همین که این را برای شما می­فرستیم، گواه خول وضع بودنمانست.
هوس شمال کرده­ایم، هوس باران و ابر، هوس فرمان، هوس ترانه با بیسِ سنگین، هوس حضور در سکوت، هوس با هم مانی در سکوت، هوس ... و یادآور می­شویم که بسیار هم ایمپالسیو هستیم، پس بدانید و آگاه باشید که ترکش­های ما در راهند، از مصاحبت با ما بپرهیزید، ابلهان در حال کارند.

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

کل توان تو همین است. تا آخر پدال گاز را فشار بدهی، دیوانه­وار برانی، تندتر از همیشه. همه­ی بود و نبود توست، این که برسی و به موقع برسی. نرسیدنت بی­معنیست، اصلن نرسیدن یعنی هست و نیستت انگار کن که پوچ. همه­ی ساعت­های آمده و رفته­ی تا به امروز، همه و همه تنها یک لحظه بوده­اند و اینک تویی و دقیقه­هایی که بیهده طول می­کشند و کش می­آیند کش می­آیند کش می­آیند تا هر بار که ساعت را نگاه می­کنی همان عدد قبل را نشان بدهند. عدد عدد عدد، این همه اعداد زندگی تو، نمره­های بی­معنی، روزهای به شماره، عشق­های نیمه­کاره، خنده­های گهگاه و اشک­های بی­پایان، همه از برای هیچ. کندی خیابان­ها که تا به حال تنها بهانه­ای بود برای ترانه­ای را بار دیگر گوش کردن حالا عذاب هر ثانیه است و دوری راه که دارازایش اغنایت می­کرد حالا حسرت دل­گداز سنگین و خردکننده است. تو می­رانی و تنت در جای خودش بند نیست، یک جاده برای تو کافی نیست که دلت با راه نیست. تو می­رانی و می­دانی که دیر خواهی رسید. آنچه با تو می­ماند ناکرده­های دیروز و پشیمانی فرداست. تو خیال داشتی که دور شوی، خیال داشتی که پرواز کنی، ولی خیال نرسیدن نداشتی خیال دیر رسیدن نداشتی، هرگز هرگز هرگز.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

برای بانو ...

از این سخت­تر نمی­توانست باشد. ایستادن در میانه­ی راه ماندن و یا که رفتن، با نگاهی مغرور در خود شکستن و با پاهای لغزان تصمیم بر قدم برداشتن گرفتن. غروب­های بی­جان زمستان بی­رنگ­تر از هر زمانی سپری می­شوند و یادگارشان تنها کورسوی آخرین اشعات خورشید است که بر زاویه­ی یک ساختمان می­مانند.
رنگ زرد بی­جان
غروب ساکن زمستان
نمای یک خاطره در میان
و نوای کشدار صدای چرخ­ها بر خیابان
به درازنای تمام جاده­های رفته­ام، این چند قدم برایم طولانی و سختند.
نمی­شود، نمی­شود برای تو بنویسم و از دوست داشتن حرفی نزنم. دوست داشتنی که مدت­ها بود لمسش نکرده بودم، اصلن فراموش کرده بودمش. نمی­شود.... بگذریم، از آن بگذریم­های حسابی که کلن همه چیز را عوض می­کند. از همان­هایی که نقطه­ی عطف می­شود و جریان ساز.
بگذار این طور آغاز کنیم، من خوشحالم. بار دیگر خوشحالم، خوشِ از آمدنت و از اینکه هم­کلام خوبی هستی یا شاید هم چشمانت رنگ خوبی دارد. از این­ها هم که بگذریم، آن طور که در آینه پیداست، رفیق راهی. تا که از خودم با تو بگویم، حوصله می­کنی، و از نوع نگاهم و از دردها و غم نهانم و امیدها و آرزوهایم. اینها همه کافیست تا ساعت­ها در کنار تو بنشینم و از بودنم با تو بگویم، به آرامش و به پاکی. این همه خطوط ناهموار وجودم که در سایش با حصار تنم است، مأمنی می­طلبد که در عمیق چشمانش نشانه­ای از سکون و سکوت داشته باشد، شنوای کلماتم و یا حتی نگاهم شود و دستان نوازشگری داشته باشد. و نیز کلماتی را بداند که بدانها زبان گشوده و آرامش طلبد در میان آغوشم، خالی شود از خود و پر کند از من دلش را و خالی بی وزنم را پر کند از پرِ خالی شده­اش. و شاید هم هم­نوای آوازی باشد و شاید هم شوق بوسه­ای، شاید هم ...
آه، از آن آه کشیدن­های بنیان کن که حسرت را از آن دورترین ذرات آدمی برون آورد.
اینها همه یک نامه­ی عاشقانه یا که ابزار دلربایانه نیستند، تنها صدای حس ناب رفاقتند، رفاقتی برای شراب­های شبانه و لبخندهای زیرکانه، شراب یک شبه و لبخند پاک­کننده­­ی مستیِ فردایش فراموشی. با هم مانی برای نماندن در کار دنیا، برای پر شدن و رفتن و رفتن و امیدِ برنگشتن دوباره. برای ساختن فرداهایی که از آن ما نیست، از برای ما ، هر کدام، به تنهاییست با همه رازهای نابگشوده­اش.
این صدای رفاقت است تا یکدگر به دوستی شناسیم و هر آن زمان که طلبید روی سوی هم کنیم و به لطف فراوان دیگری از لحظه سرشار شویم.


پی نوشت: به نظر می­رسد دوست داشتن به زبان نامادری بهتر به زبان می­آید، همان طور که خواندی و شنیدی!
پی­نوشت دوم: در میانه­ی این راه دراز بی­پایان که دنباله­ای از رویاهای بی­فرجام در پی خود دارد، هر چند به بهای فراوان و هر چند از برای رها کردن تجربه­های پیشین، تا که تازه شویم و تا که هم­­صحبت، سو، میت می داون ات د بلو کافه.

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

برای بانو ...

و من همچنان آفتاب­های همیشه گوش می­کنم.

وقتی لبخند تو را می­بینم، و نگاهت را که خوشحال­تر از آنیست که پنهانش کنی دلم زنده می­شود. وقتی از پنجره­ی اتاقت عکس می­گیری، پیش من تجسمی واقعی از یک آرزوی دیرینه می­شوی، اتاقی که متعلق به خانه­ی توست. آرزویی که با تو فهمیدم چندان هم دست نیافتنی نیست. روزها طول کشید تا آنچه میان ما شکل گرفت را باور کنم. دوستیِ از جنس دوستی، برای لحظه و برای آرامش، برای من، برای تو. تو که می­رفتی با خودم ­گفتم شاید زمانی بهتر برای جدایی نبود، همه چیز خوب، همه چیز دوست داشتنی و همه چیز یک رویای برآورده شده. نه، فکر نمی­کردم این طور در زیر و زبر روزها با هم کنار بیاییم و نمایی دلپسند پیدا کنیم. اما شد، راستش ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود. اما شد وحالا تو رفته­ای، آنجا نشسته­ای، برای خودت می­روی، می­آیی، عکس می­گیری و لبخند می­زنی. تو ادامه­ی همان رویایی و به ظهور نشسته­ای. شب­های دستانت در دستم و آرزوهای خواسته­مان را در میان نهادن را که به یاد می­آورم، که خود حالا خاطره­ای شده است، دلم پاک می­شود که چه بی­ریا از دغدغه­هامان می­گفتیم و تو حالا چند قدم جلوتر ایستاده­ای و به دوربین لبخند می­زنی و آفتاب پوستت را نوازش می­دهد. تو امید من به ادامه­ی راهی.

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

ما مانده­ایم در میان این همه خرده­های ناگزیر زندگیِ نکرده­مان. من که از آن دست آدمهایی­ام که هر چند ساعت­هایش به کار و بدبختی می­گذرد، اما به طرز فاجعه باری درگیر همه­ی این خرده­های ناگزیرم. همه­­ی لحظات زندگیم بی برو برگرد چه وسط کارا چه تو بیکاری محض، مشغول این تکه­تکه­های همیشه­ام. تکه­هایی که اصلن فکر کن بخشی از اونها تویی، یا اون دیگری، یا فلان کار ناتموم مونده اون آخر ذهنم.