سالها باید میگذشت تا کسی پیدا بشود که هم زبان من باشد، سالها باید میگذشت تا کسی پیدا بشود که نبض حرفهای من را بشناسد و از گوشه گوشهی کلماتم مرا بیرون بکشد و در برابر خویشتنم بگذارد. کسی تا سلامم را پاسخی بیش از یک نگاه سادهی دلبرانه برای به دنبال کشیدنم داشته باشد. کسی تا با من صحبت از ترنم و پژواک عاشقانه بکند. همهی روزهای من در تلاشی بلاهت بار برای به بار نشاندن شاخهای گل در زمینی بایر از احساس و تفاهم میگذشت و به جد که گذشت و جز یاد و خاطرهای بر جای نمیگذاشت. چه قلمها که تباه شدند و چه خوابها که بیهده رنگ شدند و چه کلمات که طعمشان در کاممان تلخ شد و چه شورها که در ریشه خشکیده شدند. حال تو آمدهای و من ...
من اما اینک مردی ساکت در آستانهی شبی آرام، سرشار از ابهام همیشه و در تکاپوی افروختن شعله شمعی تا شاید ناهموارِ رفتن را پرتوی نوری یابم. مردی که این بار به جد در آرامشی از جنس ابدیت در آستانه ایستاده است و از سکوت رخوت افزای پیش از قدم برداشتنِ در راه لذت میبرد. مردی این بار تنها و این بار به سختی اگر ناآگاه از تصمیم خویش! در میانهی همهی بودنها و نبودنها، شدنها و نشدنها، ماندن و رفتنها و نیز شایدها و نشایدها، مردی برای محکم ایستادن و مردی برای تمام فصول. مردی برای مرد شدن. و اینک تو، میدانی؟...
میدانی؟ سوار بر تخت روان احساس شدن و بال گشودن با چشمانی بسته از آرزوهای ماست. زیستن در فراسوی ابرها و باران را نباریده لمس کردن آرزو که نه آرمان ماست. و نشستن کنار آبی آب و آفتاب را میان برگ درختان شمردن همانا شاید نفس زندگی ماست. در این میان موهای تو، چشمان تو و احتمالن دستهای تو تبلور رویای ما، من و تو، خواهند بود. خاطرهها هر چند شیرین و چه تلخ خاطرهاند و جز از تصویری تار فراتر نیستند. نگاه ما اما بیتردید از آینده سخن میگوید و لحظه لحظه بودنمان راهی تا فرداهاست، فردایی که قرار است روز دیگری باشد، که به خودی خود نو مینماید و گذشتهها را با همه کهنگیشان به دست فراموشی خواهد سپرد. کافیست تا از پیچ آخر امروزها گذر کنیم، آن وقت فرداها خود همه گذشته و آینده خواهند بود. و آن هنگام ما ...
ما هر کجا که باشیم و به هر جا که رسیده باشیم، راستش نمیدانم چگونه خواهیم بود. پس هر چه پیش آید، بگذار تا ما این گونه فکر کنیم که "باز هم روز آرامش میآید" که ما را از روز ازل چنین نام نهادند و نیز چنین بودن را بهتر میدانیم.
من اما اینک مردی ساکت در آستانهی شبی آرام، سرشار از ابهام همیشه و در تکاپوی افروختن شعله شمعی تا شاید ناهموارِ رفتن را پرتوی نوری یابم. مردی که این بار به جد در آرامشی از جنس ابدیت در آستانه ایستاده است و از سکوت رخوت افزای پیش از قدم برداشتنِ در راه لذت میبرد. مردی این بار تنها و این بار به سختی اگر ناآگاه از تصمیم خویش! در میانهی همهی بودنها و نبودنها، شدنها و نشدنها، ماندن و رفتنها و نیز شایدها و نشایدها، مردی برای محکم ایستادن و مردی برای تمام فصول. مردی برای مرد شدن. و اینک تو، میدانی؟...
میدانی؟ سوار بر تخت روان احساس شدن و بال گشودن با چشمانی بسته از آرزوهای ماست. زیستن در فراسوی ابرها و باران را نباریده لمس کردن آرزو که نه آرمان ماست. و نشستن کنار آبی آب و آفتاب را میان برگ درختان شمردن همانا شاید نفس زندگی ماست. در این میان موهای تو، چشمان تو و احتمالن دستهای تو تبلور رویای ما، من و تو، خواهند بود. خاطرهها هر چند شیرین و چه تلخ خاطرهاند و جز از تصویری تار فراتر نیستند. نگاه ما اما بیتردید از آینده سخن میگوید و لحظه لحظه بودنمان راهی تا فرداهاست، فردایی که قرار است روز دیگری باشد، که به خودی خود نو مینماید و گذشتهها را با همه کهنگیشان به دست فراموشی خواهد سپرد. کافیست تا از پیچ آخر امروزها گذر کنیم، آن وقت فرداها خود همه گذشته و آینده خواهند بود. و آن هنگام ما ...
ما هر کجا که باشیم و به هر جا که رسیده باشیم، راستش نمیدانم چگونه خواهیم بود. پس هر چه پیش آید، بگذار تا ما این گونه فکر کنیم که "باز هم روز آرامش میآید" که ما را از روز ازل چنین نام نهادند و نیز چنین بودن را بهتر میدانیم.
پی نوشت: دوست میداشتیم که این کلمات لطیفتر بودند، درخور خلوص پاک شما برای رفاقت، اما این شد. لطافت را سیو میکنیم، شاید وقتی دیگر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر