۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

براي بانو ...

سال­ها باید می­گذشت تا کسی پیدا بشود که هم زبان من باشد، سال­ها باید می­گذشت تا کسی پیدا بشود که نبض حرف­های من را بشناسد و از گوشه گوشه­ی کلماتم مرا بیرون بکشد و در برابر خویشتنم بگذارد. کسی تا سلامم را پاسخی بیش از یک نگاه ساده­ی دلبرانه برای به دنبال کشیدنم داشته باشد. کسی تا با من صحبت از ترنم و پژواک عاشقانه بکند. همه­ی روزهای من در تلاشی بلاهت بار برای به بار نشاندن شاخه­ای گل در زمینی بایر از احساس و تفاهم می­گذشت و به جد که گذشت و جز یاد و خاطره­ای بر جای نمی­گذاشت. چه قلم­ها که تباه شدند و چه خواب­ها که بیهده رنگ شدند و چه کلمات که طعمشان در کاممان تلخ شد و چه شورها که در ریشه خشکیده شدند. حال تو آمده­ای و من ...
من اما اینک مردی ساکت در آستانه­ی شبی آرام، سرشار از ابهام همیشه و در تکاپوی افروختن شعله شمعی تا شاید ناهموارِ رفتن را پرتوی نوری یابم. مردی که این بار به جد در آرامشی از جنس ابدیت در آستانه ایستاده است و از سکوت رخوت افزای پیش از قدم برداشتنِ در راه لذت می­برد. مردی این بار تنها و این بار به سختی اگر ناآگاه از تصمیم خویش! در میانه­ی همه­ی بودن­ها و نبودن­ها، شدن­ها و نشدن­ها، ماندن­ و رفتن­ها و نیز شایدها و نشایدها، مردی برای محکم ایستادن و مردی برای تمام فصول. مردی برای مرد شدن. و اینک تو، می­دانی؟...
می­دانی؟ سوار بر تخت روان احساس شدن و بال گشودن با چشمانی بسته از آرزوهای ماست. زیستن در فراسوی ابرها و باران را نباریده لمس کردن آرزو که نه آرمان ماست. و نشستن کنار آبی آب و آفتاب را میان برگ درختان شمردن همانا شاید نفس زندگی ماست. در این میان موهای تو، چشمان تو و احتمالن دست­های تو تبلور رویای ما، من و تو، خواهند بود. خاطره­ها هر چند شیرین و چه تلخ خاطره­اند و جز از تصویری تار فراتر نیستند. نگاه ما اما بی­تردید از آینده سخن می­گوید و لحظه لحظه بودنمان راهی تا فرداهاست، فردایی که قرار است روز دیگری باشد، که به خودی خود نو می­نماید و گذشته­ها را با همه کهنگی­شان به دست فراموشی خواهد سپرد. کافیست تا از پیچ آخر امروزها گذر کنیم، آن وقت فرداها خود همه گذشته و آینده خواهند بود. و آن هنگام ما ...
ما هر کجا که باشیم و به هر جا که رسیده باشیم، راستش نمی­دانم چگونه خواهیم بود. پس هر چه پیش آید، بگذار تا ما این گونه فکر کنیم که "باز هم روز آرامش می­آید" که ما را از روز ازل چنین نام نهادند و نیز چنین بودن را بهتر می­دانیم.


پی نوشت: دوست می­داشتیم که این کلمات لطیف­تر بودند، درخور خلوص پاک شما برای رفاقت، اما این شد. لطافت را سیو می­کنیم، شاید وقتی دیگر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر