۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

کل توان تو همین است. تا آخر پدال گاز را فشار بدهی، دیوانه­وار برانی، تندتر از همیشه. همه­ی بود و نبود توست، این که برسی و به موقع برسی. نرسیدنت بی­معنیست، اصلن نرسیدن یعنی هست و نیستت انگار کن که پوچ. همه­ی ساعت­های آمده و رفته­ی تا به امروز، همه و همه تنها یک لحظه بوده­اند و اینک تویی و دقیقه­هایی که بیهده طول می­کشند و کش می­آیند کش می­آیند کش می­آیند تا هر بار که ساعت را نگاه می­کنی همان عدد قبل را نشان بدهند. عدد عدد عدد، این همه اعداد زندگی تو، نمره­های بی­معنی، روزهای به شماره، عشق­های نیمه­کاره، خنده­های گهگاه و اشک­های بی­پایان، همه از برای هیچ. کندی خیابان­ها که تا به حال تنها بهانه­ای بود برای ترانه­ای را بار دیگر گوش کردن حالا عذاب هر ثانیه است و دوری راه که دارازایش اغنایت می­کرد حالا حسرت دل­گداز سنگین و خردکننده است. تو می­رانی و تنت در جای خودش بند نیست، یک جاده برای تو کافی نیست که دلت با راه نیست. تو می­رانی و می­دانی که دیر خواهی رسید. آنچه با تو می­ماند ناکرده­های دیروز و پشیمانی فرداست. تو خیال داشتی که دور شوی، خیال داشتی که پرواز کنی، ولی خیال نرسیدن نداشتی خیال دیر رسیدن نداشتی، هرگز هرگز هرگز.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر